شخصيت امام حسين(ع)

 

1 0 تولد آن حضرت

امام حسين (ع) در سال سوم [1] وبنا بر قولي در سال چهارم هجري  در سوم ماه شعبان يا در پنجم همان ماه در مدينه ديده به جهان گشود   و جهان را  به شمع وجودش  منور نمود، مدت امامت و رهبرى آن حضرت ده سال، عمر شريف حضرت، 57سال  و محل دفنش كربلا مي باشد ،  ابن شهر آشوب‏ولادت آن حضرت را پس از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن (ع)، در روز شنبه و يا پنج‏شنبه ماه‏شعبان سال چهارم از هجرت دانسته است، و نيز گفته شده است كه مابين آن حضرت (ع) و برادرش امام حسن (ع) فاصله نبوده مگر به اندازه حد اقل مدت حمل،  يعني شش ماه  [2] . در توقيع حضرت صاحب الامر (ع) به‏قاسم بن علاء همدانى ولادت امام حسين روز پنج‏شنبه سوم ماه شعبان دانسته شده، بعضى برخلاف مشهور ماه ولادت آن حضرت را ماه ربيع الاول ‏سال سوم هجرت دانسته اند. [3]

نام امام حسين عليه‏السلام در تورات (شبير) و در انجيل (طاب) آمده است؛ كنيه هاي مباركش ، ‏ابوعبدالله و ابو على، القاب مباركش ؛ رشيد، وفى، طيب، سيد، زكى، مبارك، تابع لمرضات الله، دليل على ذات الله، سبط، شهيد لكل اجل و سعيد مي باشند .[4]   در كتاب وافى از امام حسن(ع) روايت شده است كه نقش نگين آن حضرت حسبى الله  و از امام رضا(ع) روايت شده است كه »ان اللَّه بالغ‏امره« بوده است .[5]

شيخ طوسى و ديگران به سند معتبر از امام رضا(ع) نقل كرده اند كه چون امام حسين (ع) متولد شد، پيامبر اكرم(ص) به اسماء بنت عميس فرمود: فرزندم را بياوريد، اسماء گفت آن نوزاد مقدس را در جامه سفيدپيچيده به محضر پيامبر اكرم(ص) بردم، حضرت او را گرفت در دامن قرار داد، در گوش راست او اذان و در گوش‏چپ او اقامه گفت، جبرئيل نازل شد و گفت: خداى بزرگ سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: نسبت حضرت على (ع)  به تو به منزله نسبت هارون  به موسى است لذا  او را به اسم پسر كوچك هارون نام گذار كه(شُبَير) است‏ و چون لغت عبري است او را حسين نام گذار[6]   پس رسول خدا  او را بوسه داد و گريست و فرمود : تو را مصيبتى‏بزرگ در پيش است، پروردگارا لعنت كن قاتل او را، فرمود: اى اسماء اين خبر را به فاطمه نگو، چون روز هفتم شد پيامبر اكرم(ص) فرمود: فرزند مرا بياوريد، و چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفندى براى امام حسين(ع)عقيقه كرد، يك ران قربانى را بقابله داد و سر نوزاد عزيزش را تراشيده و به وزن موى سرش نقره صدقه داد  [7] پس‏او را در دامان خود قرار داد و فرمود: اى عبدالله چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو، پس نبى اكرم(ص) گريه‏مى‏كرد، اسماء گفت پدر و مادرم فداى تو باد، اين چه گفتارى است كه در روز نخست ولادت بر زبان جارى‏كردى و امروز نيز فرمودى و گريه مى‏كنى؟ حضرت فرمود: مى‏گريم بر اين فرزند دلبند خودم كه گروهى ستمگر ازبنىاميه او را خواهند كشت: خدا نرساند به ايشان شفاعت ما را، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دين من خواهدكرد و به خداوند بزرگ كافر خواهد شد، بعد فرمود: خداوندا من مى‏خواهم در حق اين دو فرزندم آنچه كه ابراهيم‏در حق ذريت خود، خواست ، خداوندا تو دوست‏دار ايشان را و دوست‏دار هر كه را كه دوست مى‏دارد ايشان را و لعنت كن‏هر كس كه ايشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمين پرشود. [8]

 حضرت زهرا (ع) در موقع بازى با اطفالش  به امام حسين (ع) درس شجاعت و دفاع از حق و خدا پرستى مى‏داد. و اين چهار نكته حساس را به كودكش القاء مى‏كرد: 1- مانند پدرت شجاع   باش، 2- از حق دفاع‏كن، 3 - خدا را پرستش كن، 4- با افراد كينه‏توز دوستى‏مكن. [9]

 

2 . سيماى  امام حسين (ع) در آيات

در قرآن كريم آيات فراواني در شان  اهل بيت پيامبر(ص) نازل شده است كه همگي حكايت از رفعت شان وعظمت مقام آن بزرگواران دارد وبه تبع حاكي از عظمت وبزرگواري شخصيت امام حسين عليه السلام نيز مي باشد براي اينكه امام حسين (ع) يكي از مصادق بارز  اهل بيت (ع) مي باشد . وما در اين جا تنها به اشاره  آيات مربوطه را ذكر مي كنيم كه عبارتند از :

 1 _ آيه تطهير[10] كه خداوند در آن مي فرمايد : خداوند اراده كرده است كه رجس و آلايش را از شما خانواده نبوت ببرد، و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند.

ام سلمه مى‏گويد: آيه تطهير در منزل من مخصوص هفت نفر شده است: جبرئيل مكائيل، رسول الله، على، فاطمه،حسن و حسين(ع) سپس مى‏گويد: من در منزل بودم عرض كردم يا رسول الله، آيا من از اهل بيت توام؟ فرمود:خير تو از زنان پيامبرى [11]

ترمذى، از انس بن مالك روايت مى‏كند؛ كه از رسول خدا پرسيدم: كدام يك از اهل بيت‏بيشتر مورد توجه شماست؟ فرمود: حسن و حسين(ع) .

 از وقتى كه آيه تطهير نازل شد قريب شش ماه هرروز رسول خدا در هنگام نماز در خانه فاطمه مى‏آمد و آيه تطهير را مى‏خواند،[12] حضرت در وقت نزول آيه فرمود:»اللهم اهل بيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.« [13]

 2 -  آيه مباهله  [14]  كه مي فرمايد: بگو : بيائيد، ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را ؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم ، شما هم زنان خود را ؛ مااز نفوس خود دعوت كنيم ، شما هم از نفوس خو د؛ آنگاه مباهله كنيم؛ ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

3- سوره دهر يا  هل اتى كه آيات متعدد آن در شان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) ازجمله در شان  امام حسين(ع) نازل شده است.

4 -  آيه 28 سوره مباركه فجر [15] كه در شان امام حسين(ع) نازل شده است كه صاحب نفس مطمئنه   وراضيه ومرضيه  است [16] .

5 -  آيه اصطفاء [17] كه خود  امام حسين(ع) در موقع حركت فرزندش على اكبر به سوى ميدان جنگ اين آيه راتلاوت مى‏فرمود كه ‏دلالت ضمنى دارد كه رهبران اسلام و ائمه ما منتخب الهى هستند  و جهان بشريت درعرض نبوت مردان بزرگ خدا به رهبران آل ابراهيم و ائمه اطهار نياز دارد، و ائمه(ع)در تعقيب هدف ابراهيم(ع) و ايجاد مسالمت و تقوا و تحقق توحيد و يگانه‏پرستى هستند. [18]

6 -  آيات 19 تا 21 سوره الرحمن كه مي فرمايد:"دو درياي مختلف را در كنار هم قرار داد، در حالي كه باهم تماس دارند؛ در ميان آن دو برزخي است كه يكي بر درگيري غلبه نمي كند . پس كدامين نعمتهاي پروردگارتان را انكارمي كنيد؟ از آن دو ، لولو ومرجان خارج مي شود "[19]

يحيى بن‏سعيد عطار مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: خداوند تبارك و تعالى در قرآن فرموده است؛ لؤلؤ ومرجان حسن و حسين(ع) هستند و على و فاطمه دو درياى بزرگ‏اند، يكى بر ديگرى برترى ندارند. [20]

7 –  اولوا الامر [21]كه در آيه شريفه آمده است يكي از مصادق شان امام حسين (ع) است كه  اطاعت از او مثل بقيه افراد اولوا الامر در كنار اطاعت خدا وپيامبرش (ص) واجب است. چنانچه امام صادق عليه السلام در جواب سوال ابو بصير درباره آيه فرموده است : آيه در شان على بن ابيطالب (ع) و امام حسن(ع) وامام حسين(ع) نازل شده است. [22]

8 – طور سنين كه در سوره تين آمده است به نقل از علي بن ابراهيم در تفسير نورالثقلين مراد از  تين،  پيامبراكرم(ص) و مراد از زيتون  حضرت على(ع) ومراد از طور سنين  امام‏حسن(ع) و امام حسين(ع) و مراد از هذا البلد الامين  ائمه عليهم‏السلام مي باشند . [23]

علاوه براين آيات ، آيات ديگري هم در اين رابطه وجود دارد كه مجال  ذكر آن با طول و تفصيل وجود ندارد   لذا  به‏عنوان نمونه به اين آيات اشاره شد وبه همين مقدار اكتفا مي كنيم.

3 0 سيماي امام حسين(ع) در روايات

 روايات زيادى كه از پيامبر اكرم(ص) از طريق فريقين رسيده است دلالت روشن وصريح به عظمت وبزرگوارى امام حسين(ع) دارد، امام حسين(ع) با داشتن صفات و كمالات انسانى فوق‏العاده مورد مهر و علاقه‏جد بزرگوارش بوده و كلماتى كه در تمجيد و ستايش آن حضرت گفته شده است نشان از عظمت او دارد ، زيرا پيامبراكرم(ص) هيچ‏گاه سخني به گزاف نگفته و قرآن هم فرمايش‏هاى حضرت را از پيروى هواى نفس به دور دانسته: »وما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى.« [24] وما دراين جا به نمونه اي از فرمايشات آن حضرت اشاره مي كنيم.

1 -  حسين منى و انا من حسين احب الله من احب حسينا، حسين سبط من الاسباط« [25] حسين از من‏است و من از حسينم، خداوند دوست بدارد هر كس كه حسين را دوست بدارد و حسين سبطى از سبطهاى من‏است.

ابى حازم از ابو هريره نقل كرده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس حسن و حسين را دوست بدارد پس به‏تحقيق مرا دوست داشته باشد و هر كس به آنها بغض و عداوت داشته باشد با من بغض و عداوت داشته است. [26]

2 -  پيامبر اكرم(ص) فرمود: "الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه." [27]

3 - پيامبر اكرم(ص) فرمود: "الحسن والحسين امامان   قاما او قعدا." [28]

امام حسن و امام حسين(ع) هر دو امامند، اگرچه يكى قيام كند و يكى بنشيند .  به خاطر همين است كه وقتى امام حسن(ع) با معاويه‏صلح مى‏كند عده‏اى از شيعيان تندرو آمد خدمت امام حسين(ع) از او خواست كه قيام كند، حضرت فرمود: فعلاً موقعش نيست، برادرم پيمان صلح امضا كرده است اين سكوت امام به خاطر اطاعت از امام خودش و براى‏عزت جامعه اسلامى بود.

4 - حضرت على(ع) فرمود: " الحسن و الحسين ريحانتا رسول الله " [29] پيامبر اكرم(ص) به حسنين اشاره فرمود و گفت: اينها دو گل من هستند در دنيا.

5 -  پيامبر اكرم(ص) براى حضرت على(ع)، فاطمه(س)، امام حسن (ع) و امام حسين(ع) فرمود: "انا سلم لمن‏سالمتم و حرب لمن حاربتم" [30]

4 . محبت پيامبر اكرم(ص) به حسين (ع)

با توجه به سيره عملي پيامبر اكرم(ص) در مورد اظهار مهر ومحبت به  امام حسن وامام  حسين (ع) نظير درآغوش گرفتن، بر دوش خود سوار نمودن وگفتن اينكه فرزندان عزيز! مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد [31] يا در سجده وقتي بردوش پيامبر(ص) سوار مي شدند حضرت آنها را با آهستگي وبا مهرباني به زمين مي گذاشت ، [32] همه اين كارهاي پيامبر(ص) نشان از بزرگواري آن بزرگواران دارد كه عملاً به مردم نشان مي داد.

 

5 .  نظر دانشمندان درباره شخصيت امام حسين ( ع )

راز بقاى امام حسين (ع)

امام حسين(ع) به واسطه شخصيت عالى قدر و به واسطه شهادت قهرمانه‏اش، مالك قلب‏ها و احساسات صدهاميليون انسان است. اگر كسانى كه براى اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى روحى گمارده شدند، يعنى سخنرانان‏مذهبى بتوانند از بين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ كردن روح‏ها با روح عظيم حسينى بهره‏بردارى كند، جهان اصلاح مى‏شود.

راز بقاء امام حسين(ع) منطقي بودن نهضت مقدسش مي باشدكه از ناحيه منطق حمايت مى‏شود و از سوى ديگر درعمق احساسات و عواطف راه يافته است. ائمه اطهار كه به گريه بر امام حسين(ع) سخت توصيه كرده‏اند،حكيمانه‏ترين دستورها داده‏اند، اين گريه‏هاست كه نهضت امام حسين(ع) را در اعماق جان مردم وارد مى‏كند به‏شرطى كه گروهى كه بر اين مخزن عظيم گمارده شده‏اند بدانند چگونه بهره‏بردارى كنند. [33]

بايد مردم از تراژدى كربلا درس عبرت، عزت، افتخار و سرافرازى را بياموزد زيرا امام با تعداد نفرات كم بدون‏ترس و دلهره در برابر انبوهى از لشكر قرار مى‏گيرد مردانه از كيان اسلام، و از عظمت اسلام براى سربلندى،سرافرازى، عزت و كرامت جامعه اسلامى دفاع مى‏كند كه مزارش تا ابد قبله‏گاه عاشقان است، ولى در مقابل اثر ازدشمنان باقى نيست اين خودش درس عبرت براى جامعه بشرى‏است.

 " و اَىّ عبرهٍ ِلاُولى الاَبصار اَعظمُ مِن كَونِ ضَرِيح الحسين(ع) حرَماً مُعَظَّماً و قَبرُ يَزيد بنِ معاويه‏مزبله."[34]

چه عبرت براى صاحبان بصيرت بزرگتر از اين كه حرم حضرت امام حسين(ع) بزرگ و با جلال‏تر است، و يزيدآن روز سلطنت ظاهرى را صاحب بود، ولى آثار از او باقى نمانده و قبر وى مزبله ي بيش نيست.

1 -  محمدعلى جناح موسس كشور پاكستان مى‏گويد: هيچ نمونه‏اى از شجاعت و فداكارى و شهامت بهتر از آن كه‏امام حسين(ع) نشان داد در جهان پيدا نمى‏شود، به عقيده من تمام مسلمانان جهان بايد از شهيدى كه خود را درسرزمين عراق قربانى نمود پيروى كنند و از مكتبش سرمشق بگيرند.[35]

2 -  عبدالله علائلى دانشمند معروف اهل سنت مى‏گويد: هر كس در زندگى دو روز دارد، روز زنده شدن و روزمرگ، ولى تو اى حسين تنها يك روز داشتى، روز زنده شدن و حيات، زيرا تو هرگز نمردى، تو جان شيرين خودرا بر سر عقيده پاك و هدف بزرگ و آرمان مقدس خويش نهادى به همين دليل تا حق و حقيقت و اسلام در جهان‏زنده است توهم زنده‏اى. [36]

3 - شيخ محمد محمود مدنى استاد و رئيس دانشكده شريعت دانشگاه الازهر مى‏گويد:

امام حسين(ع) شهيد نمونه وبرجسته مجاهدان راه خدا، ديد  بال و پرِحق شكسته و باطل از چهار سو راه را بر آن بسته است، خود را ديد كه ‏شاخ درخت نبوت و پسر آن امام شير دل است كه هرگز از بيم و ذلت سر به زير نينداخت، خود را ديد كه برطرف‏كردن اين حزن و اندوه و از ميان بردن اين تاريكى‏ها از او خواسته شده است، صدايى از اعماق دلش او را ندامى‏كرد، تو اى پسر پيامبر، براى رفع اين شدائد هستى، خدا با جد تو تاريكى‏ها را برطرف و حق را ظاهر و باطل را باطل ساخت تا بر او اين آيه نازل شد اذا جاء نصرالله و الفتح مردم گروه گروه دردين خدا وارد شدند پدر تو همان شمشير برنده‏اى بود كه در نيام نرفت تا گردن‏هاى مشركان را ذليل توحيدساخت، برخيز اباعبدالله مانند پدر و جدت جهاد كن، پس چه كسى اين همه گرفتارى و پريشانى و فشار ظلم وستم را برطرف مى‏سازد اگر تو برطرف نسازى؟ و چه كسى براى نجات امت قيام مى‏كند اگر تو قيام نكنى؟ گوئى‏امام حسين(ع) اين صدا را از اعماق دلش مى‏شنيد كه او را به اين نداى موثر ندا مى‏كرد و شب و روز به او اصرارمى‏ورزيد، پس امام حسين(ع) چاره‏اى جز پاسخ به اين ندا و اجابت اين صدا نداشت و به كسانى كه او را از قيام‏باز مى‏داشتند و مى‏ترساندند التفاتى نكرد و شدت و قساوت دشمن او را از جهاد در راه خدا باز نداشت، زيرا اومجاهدى بود كه به امر خدا قيام كرد، و برايش تفاوتى نداشت كه به ظاهر مغلوب باشد يا منصور، چون در هر دوحال برايش كرامت، سعادت، شرافت، و عزت بود.

خداوند در قرآن مى‏فرمايد: "هل تربصوا بنا الا احدى المحسنين "[37] پس او در راه خدا و حق شهيد شد او به‏بزرگترين درجات در نزد خدايش رستگار شد، كه نام و ياد او و ياران باوفاى او در بلنداى تاريخ فروزان است. [38]

4 -  يكى ديگر از نويسندگان اهل سنت پس از آنكه تفاوت شرائط و اوضاع عصر امام حسن(ع) با عصر امام‏حسين(ع) شرح داده مى‏گويد: ما نمى‏توانيم بگوئيم امام عازم بود با يزيد بيعت نكند اگر چند كشته شود، زيرا ممكن‏نبود امام با يزيد بيعت كند، و اگر بيعت مى‏كرد ، مردم  يزيد را امام به حق مى‏شمردند و او براى تغيير دين فرصت‏مى‏يافت از اين جاست كه گفته‏اند:" ان الحسين فدى دين جده بنفسه و اهله و ولده و ما تزلزلت اركان دوله بنى اميه ‏الا بقتل الحسين " . امام حسين(ع) جان خود و اهل و اولادش را فداى دين جدش كرد و اركان دولت بنى‏اميه‏متزلزل نشد مگر به كشتن امام حسين(ع) همين نويسنده در جاى ديگر مى‏گويد: دولت بنى اميه پس از شهادت آن‏حضرت دير نپائيد و شصت و چند سال را به پايان نرساند، كشتن امام درد كشنده‏اى شد كه در اندام حكومت آنان‏جا گرفت تا سرانجام آنان را هلاك كرد و خون خواهى امام فريادى بود كه دل‏ها و گوش‏هاى مردم با آن فتح‏مى‏شد، با توجه به اين مصالح و اوضاع و احوال و ملاحظه مقام امام، آيا كسى مى‏تواند در ضرورت اين قيام ترديدكرد؟

آيا حتى با قطع نظر از مقام امامت اشكالى دارد كه امام همين برنامه‏اى را كه اجرا كرد با پيش‏بينى عاقبت كار انجام‏دهد تفاوت نمى‏كند كه فوائد و آثار نتايج قيام را بگوييم يا هدف بشماريم ممكن است بگوييم اين فوائد و آثار،حكمت تعبد و تكليف امام به شهادت است، و ممكن است بگوئيم: اين فوائد و آثار، هدف و قيام و قبول شهادت‏است چنانچه شاعر دردمند علامه اقبال لاهورى مى‏گويد:

آن امـــام عـــاشـقـان    پــور بـتـول                سـرو آزادى ز بـسـتان رســول

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت                حريت را زهر اندر كام ريخت

خواست آن سر جلوه، خــير الامــم                 چون سحاب فيله باران از كرم

بــر زميـن كـــربـــلا بـاريــد رفـت                 لاله در ويرانه‏ها كاريد و رفت

تــا قـيـــامــت قــطـع اسـتبداد كرد                 موج خون او چمن  ايجاد كرد

تـيــغ بـهـر عـزت ديـن است و بس                 مقصد او حفظ آئين  است بس

خـون او تغيـيـر ايـن اسـرار كــــرد                 مـلـت خـوابـيـده را بيدار كرد

تيـغ چـون لا از مـيـان بـيرون كشيد                 از رگ ارباب باطل خون كشيد

نـقـش الا الـلــه در صحرا آموختيم                 ز آتـش  او شـعـله ‏ها انـداختيم

شـوكـت شـام و فــرا بـغـداد رفـت                 دولـت قـرنـاطه هـم بر باد رفت

تـا زه  مـا  از خيـمه‏اش سرزان هنوز                تـازه  از تـكبير او  ايـمان هنــوز

اى صبـا اى پـيـك دور افـتــادگان                 اشـك مـا را بــر مزار او رسان [39]

اين چكيده از نظرات دانشمندان بود كه درباره امام حسين(ع) گفته اند.

6  -  نظر دانشمندان غير مسلمان در مورد شخصيت امام حسين(ع)

1 -  مهاتما گاندى بنيانگذار هند نوين مي گويد : من براى مردم هند مطلب تازه‏اى نياورده‏ام تنها نتيجه‏اى را كه ازمطالعات دامنه‏دار خود در تاريخ زندگى قهرمانان كربلا به دست آوردم به ملت تقديم كردم، و اگر بخواهم هند رانجات دهيم بايد همان راهى را بپيمائيم كه حسين(ع) پيمود. [40]

2 -  ل م بويد مى‏گويد: در طى قرون، افراد بشر هميشه جرات، پردلى و عظمت روح و بزرگى قلب و شهادت وشهامت روانى را دوست داشته‏اند و در اثر همين‏ها است كه آزادى و عدالت هرگز به نيروى ظلم و فساد تسليم‏نمى‏شود اين بود شهامت، و اين عظمت امام حسين(ع) و من مسرورم كه در چنين روزى با كسانى كه اين فداكارى‏عظيم را از جان و دل ثنامى گويند شركت كرده‏ام، هر چند كه 1300 سال از تاريخ آن گذشته است. [41]

3 - واشنگتن ارونيك مورخ آمريكاى مى‏گويد: براى امام حسين(ع) ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به‏اراده يزيد نجات بخشد، ليكن مسئوليت پيشوائى و نهضت بخش اسلام اجازه نمى‏داد كه او يزيد را به عنوان‏خلافت بشناسد، او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى‏اميه آماده ساخت. در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان، آرميد، روحت  فناناپذير است‏اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من اى حسين(ع) . [42]

4 -  سرفردريك جمى مى‏گويد: درس امام حسين(ع) و هر پهلوان شهيد ديگرى اين است كه در دنيا اصول ابدى‏عدالت و ترحم و محبت وجود دارد كه تغييرناپذيراند و همچنين مى‏رساند كه هر گاه بدى مقاومت كند و بشر درراه آن پافشارى نمايد آن اصول هميشه در دنيا باقى و پايدار خواهد ماند. [43]

5 - پروفسور ادوارد براون مى‏گويد: آيا اقليتى پيدا مى‏شود كه وقتى درباره كربلا سخنى مى‏شنود آغشته باحزن و الم‏نگردد؟ حتى غير مسلمان نيز نمى‏توانند پاكى روحى كه اين جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انكاركنند. [44]

6 - گيبون مورخ مشهور مى‏گويد: در طى قرون آينده بشر در سرزمين‏هاى مختلف شرح صحنه حزن‏آور مرگ‏حسين(ع) موجب بيدارى قلب خون سردترين خوانندگان خواهد شد. [45]

و همچنين او مى‏گويد: بزرگترين دليل براى اين كه حسين به قتلگاه رفت و ابدا قصد سلطنت و رياست نداشت‏اين است كه امام حسين(ع) با آن علم و سياست و تجربه كه در عهد پدر و برادر در مقاتلت با بنى‏اميه حاصل نموده‏بود مى‏دانست كه با عدم موجودى اسباب خود و آن همه اقتدار يزيد مقاومت با او ممكن نيست. ديگر اينكه امام‏حسين(ع) بعد از پدرش گوى از كشته شدن خود مى‏نمود و از آن ساعتى هم كه از مدينه حركت كرد بى‏پرده به‏آواز بلند مى‏گفت: كه من براى كشته شدن مى‏روم و به جمع همراهان خود همين را محض اتمام حجت بيان‏مى‏كرد كه هر كس به طمع جاه و مال با او بيعت كرده ترك همراهى او را گيرند ورد زبانش اين بود: من راه قتلگاه‏در پيش دارم.

9 -  آثار وجودى امام حسين(ع) در نظر دكتر "جوزف"

دكتر جوزف مستشرق معروف فرانسوى در كتاب خود»الاسلام والمسلمين« شرح مبسوط و عميقي در فسلفه عزادارى سيد الشهدا(ع) روضه‏خوانى و هيئت‏هاى‏عزادارى نگاشته و به فوايد اين مراسم از جنبه سياست و اخلاق و تربيت و كمال و مركزيتى كه ايران در جامعه‏شيعه دارد اشاره كرده و پيشرفت و بقاى مذهب شيعه را به خصوص در بعضى نقاط مثل هند مربوط به سوگوارى ‏سيدالشهداء دانسته و اظهارنظر كرده كه با حفظ اين مراسم جمعيت و شوكت ترقى شيعه در آينده بيشتر خواهدشد، اين شرق‏شناس ضمن اشاره به اوقاف و وجوه بسيار شيعه در راه برگزارى عزادارى حسينى صرف مى‏كند مى‏گويد: مذاهب ديگر به اندازه شيعه در راه تبليغ و دعوت در دين بذل مال نمى‏كنند و مصارفى كه شيعه شايد سه‏برابر مصارفى باشد كه ساير فرق اسلام در اين راه مصرف مى‏كنند. و اگر يك نفر شيعه در دورترين نقاط هم باشد يك نفرى اين مراسم را از تشكيل مجالس روضه و انفاق به فقرا و احكام و غيره اجرا مى‏كند و در حقيقت به‏دعوت و تبليغ مى‏پردازد. منبر و موعظه و خطابه در تربيت خطباء و وعاظ و گويندگان توانا و پرورش اخلاق عوام‏و آشنا كردن به علوم و معارف موقعيت خواصى دارد: تمام مسائل در دنيا مطرح مى‏شود به نوعى كه عوام شيعه ازساير فرقه‏ها به عقايد و مذهب خود آشناتر و اگر در قطار عالم نظر كنيم در هيچ جامعه‏اى مانند شيعه زمينه ترقى‏علمى و اقتصادى فراهم نيست، و شيعه پيشرفته‏ترين فرقه و آمادگى آنها براى كسب علوم صنايع جديد بيشتراست؛ چنانچه تعداد كارگر در ميان شيعه به نسبت جميعت بيشتر است، شيعه دين خود را با شمشير پيش نبرده‏بلكه با نيروى تبليغ و دعوت پيشرفت كرده و اهتمام آنها به برگزارى مراسم سوگوارى موجب شده كه تقريباً دوسوم مسلمانان و بلكه گروه‏هاى از اديان ديگر نيز با آنها در عزادارى حسين(ع) شركت كند [46]

بر اين اساس‏ممكن است كه بگوئيم جمعيت شيعه در آينده از ساير فرق بيشتر مى‏شود سپس راجع به هيئتها و پرچم‏ها وعلامت‏ها عزادارى و فوائد آن شرحى مى‏نگارند و تأثير اين شعائر در اتحاد و زيادتى شوكت و استقلال و اتحادمتذكر شده است مى‏گويد:

از امور طبعى و فطرى كه مؤيد شيعه است كه هر كس به طبع فطرت خود طرفدار مظلوم‏است و مايل است مظلوم را يارى كند اين نويسندگان اروپايى هستند كه در كتابهايشان تفصيل شهادت امام‏حسين(ع) و اصحابش را مى‏نويسند و مظلوميت امام حسين(ع) و اصحابش و ستمگرى و بى‏رحمى كشتگان‏ها راتصديق مى‏كنند، هيچ‏چيز نمى‏تواند جلو اين امر فطرى و ادراك وجدانى بشر بايستد و مانع پيشرفت مذهب شيعه‏شود. [47]

10 - گفتار مادام انگليسى در مظلوميت امام حسين(ع):

 مقاله مفصلى از خانم دانشمند انگليسى با عنوان (سه شهيد) آمده است و اظهارنظر كرده است كه سه نفر در تاريخ بشريت براى اعلاى كلمه حق جانبازى و فداكارى كردند كه‏از ساير فداكاران و جانبازان گوى سبقت ربودند.

1 .  سقراط حكيم يونانى در آتن

2 . حضرت عيسى‏بن مريم(ع) در فلسطين، البته برخلاف نظر مسلمين و به تصريح قرآن كه حضرت عيسى(ع)مسلوب و مقتول نگرديده خداوند در قرآن مى‏فرمايد: و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه بهم. [48]

3 . امام حسين(ع) فرزندزاده محمد(ص) پيغمبر مسلمانان.

آن گاه نوشته است تاريخ حالات و چگونگى شهادت‏و جانبازى و فداكارى امام حسين(ع) از آن دو نفر (سقراط و عيسى) قوى‏تر و مهمتر بوده است، به همين جهت به‏سيدالشهدا ملقب شد، زيرا سقراط و عيسى تنها در راه حق به تفديه جان خود حاضر شدند، ولى امام حسين(ع)جلاى وطن كرد در بيابان دور از جمعيت در محاصره دشمن واقع شد و عزيزترين عزيزانش را كه از دست دادن‏هر يك از آنها از سر دادن خودش مهم‏تر بوده فداى حق كرده به دست خود مقابل دشمن فرستاد و همه آنها راقربانى راه حق نمود، بزرگترين دليل بر اثبات


1  كليني ، كافي، ج1، ص 463

 2  قمي ، عباس، منتهي الآمال، ج1، ص 281.

 3  همان، ج2، ص 432.

 4   اربيلي    ، كشف الغمه، ص 216.

 5    مالكي ، الفصول المهمه، ص 17 . 

6   امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج4، ص 95.

۷   صدوق، امالي، ص 82 .

۸  قمي ، منتهي الآمال، ج1، ص 206 .

۹   چهره درخشان امام حسين (ع) ص 25 و 26 به نقل از با نوي نمونه اسلام، ص 125.

۱۰  " اِنَمَا يُرِيدُ الله لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيت وَ يُطَهِّرُكُم تَطهِيراً.« احزاب ، آيه 34.

۱۱   مجمع الزوايد، ص 167، به نقل از چهره درخشان امام حسين (ع) ص 40 .

۱۲ مالكى ،  فصول المهمه ، صفحه 26 به نقل از جامع ترمذى

۱۳ احمد ابن حنبل، مسند احمد، ج 6، ص 304، تفسير برهان، ج 3، ص 319، الفصول المهمه، على ابن محمد، بن صباغ مالكى، ص 26؛ مجموعة ورّام، تنبيه الخواطر، ص 18   

  .. فقل تعالوا ندع ابناءنا وابناءكم ونساءنا ونسائكم وانفسنا وانفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علي الكاذبين. 4  آل عمران، آيه 61

يا ايهاالنفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيته مرضية   5  «

۱۴  ميرزا فرهاد، قمقام ذخار،ج1، ص 92.

۱۵ "ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذريته بعضها من‏بعض و الله سميع عليم«  آل عمران،32

۱۶ اشراقي، شهاب الدين، پاسداران وحي،ص 179.

۱۷  مَرَج البَحرَين يَلتقيان بينهما برزخ لايبغيان فباي آلاء ربكما تكذبان، يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان« الرحمن آيه 19 و20

1 ۸ شوشتري ، قاضى نور اللَّه  ، احقاق الحق، ج 9، ص 107؛  حويزى، تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 192  

۱۹"يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم" نساء ، آيه 62

۲۰كليني ، كافي، ج1، ص 286؛ بحراني، غايه المرام،ص 229.

۲۱ حويزي، تفسير نورالثقلين،ج5، ص 6.

۲۲ نجم آيه 3و4

[25]6 ابن طاووس ، كامل الزيارات، ص 52؛ متقي هندي ، كنزالعمال،ج5، ص 220؛ خوارزمي، مقتل خوارزمي،ج1، ص 66؛ مرعشي نجفي، ملحقات احقاق الحق، ج11، ص 265 تا 279

۲۳  ابن شهر آشوب، مناقب،ج3، ص 381.

۲۴   طبري، ذخاير العقبي، ص 123؛ كشف الغمّه ، ج2، ص 216؛ اندلسي، عقد الفريد، ج3، ص 94؛ بحراني، مدينه المعاجز،ج3، ص 334.  

۲۵  قندوزي، ينابيع الموده،باب 45، ص 665؛ صدوق، عيون اخبار الرضا(ع)،ج2،ص 27.

۲۶  ابن طاووس، كامل الزيارات،ص 52؛ صدوق، امالي،ص 85؛ قندوزي، ينابيع الموده،ص 166؛ مفيد ، ارشاد، ص 180؛ بحراني، مدينه المعاجز،ح3، ص 328.

۲۷  قندوزي، ينابيع الموده،ج1، ص 42.

۲۸  در مكتب اهل بيت (ع) ص 117.

۲۹  همان ، ص 129.

۳۰  مطهري، مرتضي، قيام وانقلاب مهدي، ص 126.

۳۱ امين ، محسن، اعيان الشيعه،ج4، ص 134.

3

1   كاظمي،     علي، ترجمه زيارت عاشورا

  2  توبه آيه 52

3   شهيد آگاه، ص 39

 1  ديوان اقبال لاهوري ص 92 .  

1   مجله مكتب اسلام ، شماره 4 ص 10

2  درسي كه حسين (ع) به انسانها آموخت، ص 441، به نقل ازچهره درخشان امام حسين (ع) ص 111

3 همان ، ص 441 و443.

4 همان ص 441 و443

5  همان ، ص 441

6  السياسه الحسينيه ، ص 24

1   صافي، لطف الله، پرتوي ازعظمت حسين (ع) ، ص 440

 2 همان ، ص 441

 3 نساء ، آيه 156.

پدیده بعثت

                                                                  برسی وتحلیل حواد ث مهم وتاریخی بعثت رامی توان به دودوره مهم تقسیم کرد

   1_ ازبعثت تاهجرت (13سال )

   2_ازهجرت تارحلت پامبراسلام (10سال )

خوددوره اول نیز ازنظر مورخان به دوبخش تقسیم می شود :

   1.دوران خفاء تبلیغ اسلام ورسالت که حدود سه سال طول کشید ؛

    2. دوران علنی ! هرچند در مدت دوران خفاءاختلاف نظر وجود دارد ولی مدت آن را کمتر ازسه  سال میدانند . ومرحوم طبرس درمجمع البیان ونیز مرحوم مجلسی دربحارالا نوار آن دوران را بسیار کمتر از سه سال می دانند [1] ولیکن اصل آن قابل پذیرش است که دوران خفاءتبلیغ داشته است به خصوص نزول سوره والضحی وآ یه ماودعک ربک وما قلی [2]رادلیل بر تأخر وحی می دانند که ممکن است همزمان با آغاز وحی یا بعد ها پیش آمده باشد . پس به طور اجمال در آغاز ، یک دوره خفاء بوده است که با نزول آیه فصدع بما تؤمر سوره حجر ،آیه [3] رسالت به مر حله جدید ی وارد شد .

بنا بر این هریک از این سه دوره (دوران خفاء ؛ دوران علنی ؛ دوران هجرت وپس ازآن ) مشخصات وویژه گیهای دارد که پس از تحلیل ( پدیده بعثت ) بیان می گردد .

            (   پدیده بعثت )

در اصل دریافت وحی ونزول سوره اقرء وباز گوکردن آن برا ی حضرت خدیجه (سلام الله علیها )وحضرت علی (سلام الله علیه ) توسط پیامبر (صلی الله علیه وآله ) ونیزدرپذیرش وایمان این دو ،شکی نیست وهمه مورخان کم وبیش آن را نقل کرده است ولی برخی آن را طوری نقل کرده که تفاوت به چشم می خورد .

در صحیح بخاری روایت ازعرة بن زبیروعایشه ازخد یجه (سلام الله علیها ) نقل می کند که حاکی ازبار فشار جبرئیل به پیامبر (صلی الله علیه وآله ) است به این نحوکه جبرئیل اورا به خواندن امر می کند ولی پیامبر (صلی الله علیه وآله ) نفی می کند ومی گوید : « ماا نابقاری .»

جبرئیل اورا تا 3ویا 4 مرتبه بافشار دادن به خواند امر می کند ، می گوید :« ماانا بقاری » ودر آخر می گوید : «حتی بلغ منی الجهد »،طاقتم طاق شده است واین نشانگر وحشت واضطراب ،وترس یا حتی تردید پیامبر (صلی الله علیه وآله ) بود که مبادا شیطان وجن دراوحلول کرده باشد . اماخدیجه (سلام الله علیها ) به اودلداری می دهد که نترس ناموس اکبرکه برموسی وعیسی نازل می شد ،برتو نازل شده است  وپیامبر (صلی الله علیه وآله ) نیز باور می کند .[4] تعبیرات زشت وزننده ای هم دربرخی روایات دیده می شود .

    1ـ عروةبن زبیر موثق نبوده وروایات اومورد قبول مردم شیعه وسنی نیست ،زیرا اومتهم به جعل حدیث ودشمنی ودشنام به علی (سلام الله علیه ) است .

عروةدرحدیث ازعایشه نقل می کند که پیامبر (صلی الله علیه وآله ) به علی (سلام الله علیه ) وعباس عمویش فرمود : « ان هذین یموتان علی غیر ملتی »[5] این دوبرغیر ملت وبرغیرمذهب اسلام ازدنیا می روند که به طو ر مسلم این حدیث در نزد شیعه وسنی جعلی است ودر جعلی بودن آن جای تردید نیست وهیچ عاقل آن را نمی پذیرند .

   2ـ  همچنین  درباره عایشه غلو می کند ،زیرا عروةپسر خواهر عایشه بود واونقل می کند که « مارأیت احداعلم بفقه ولا طب ولا شعر من عایشه .»

ازعایشه عالم داناتر در فقه وطب وشعر ندیدم [6]

  3ـ هرروایتی درصحیح بخاری آمده است ،صحیح نیست . زیرا ابن حجر در مقدمه کتاب فتح الباری فی شرح صحیح بخاری می گوید که 110 حدیث در صحیح بخاری نقل شده که مورد تردیداست .

وهمچنین اومی افزاید که درصحیح مسلم ،بیشتر از این هم وجود دارد .[7]

   4ـ علت جعل حدیث از خدیجه (سلام الله علیها ) وبیان فضیلت برای ورقه بن نوفل ،پسر عم خدیجه (سلام الله علیها ) توسط عروة فضیلت تراشی برای خاندان آل زبیر در برابر خاندان بنی هاشم ،بنی عباس وحتی بنی امیه بود چون ابن زبیر در مکه داعیه خلافت داشت .

   5ـ لازمه صحت حدیث ،پذیرش شک وتردید پیامبر (صلی الله علیه وآله ) دروحی است می دانیم که انبیا هرگز دروحی شک نداشته اند « آمن الرسول بما انزل الیه من ربه »[8] پس حدیث که ذکر شد ،خلاف قران است .

   6ـ  لازمه  صحت حدیث ،آگاهی وایمان بیشتر خدیجه (سلام الله علیها )وورقه بن نوفل نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله ) است که هر گز آنها بیشتر ازپیامبر (صلی الله علیه وآله ) ایمان ندا شته اند .

   7ـ ترس واضطراب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) [9] آن هم تاحد اقدام به خود کشی ،باور نکردنی است که در یک از اشعار مولوی در کتاب مثنوی ،ص 1003 آمده است نشأت گرفته ازهمین نقلها است [10]

   8ـ براساس نقل مورخان اهل سنت سن عایشه در هنگام مرگ خدیجه (سلام الله علیها ) بیش از پنج سال نبود . بنا بر این چگونه وچه وقت ممکن است این همه مطالب را ازخدیجه (سلام الله علیها ) فراگرفته باشد .

   9ـ چرا این همه مطالب را عایشه از شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله )نقل نکرده است وچرا جزئیات بعثت را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) نپرسیده است تا صحیح بودن یا نبودن آن اشکار شود ،

   10ـ  خداوند وجبرئیل برامی بودن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) آگاهی داشتند ،پس چه ضرورت داشت که جبرئیل چندین بار آن هم بافشار شدید از او بخواهد تا بخواند ،تا آنجا که اوهر بار بگوید « طاقتم طاق شد وجانم به لب رسید ؟ [11]

    11ـ زراره ازامام صادق (سلام الله علیه ) پرسید : « آیا هنگام که نخستین بار بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) وحی نازل شد ،اونتر سید واحتمال نداد که ممکن است از جانب شیطان باشد ؟ » حضرت فرمود : «نه،خداوند بنده ای را به رسالت انتخاب می کند که وقتی وحی بر قلب اونازل می شود مانند آن باشد که به چشم خود می بیند ؛»[12]

           (   اولین مومن )

شواهد بسیار ی ،در مورد اینکه اولین مومن علی (سلام الله علیه ) است وبعد خدیجه ( سلام الله علیها ) دردسترس داریم ازجمله : سیره ابن هشام ،ج 1؛الکامل ابن اثیر ،ج 2 ؛تاریخ یعقوبی ؛ج 2 ؛ذخائر العقبی ،ص 58 و59 ؛خطبه قاصعه حضرت علی (سلام الله علیه ) وخطبه 88 نهج البلاغه ازفیض الاسلام وصبح صالح ،ص300  بعد ازآن دوجعفر بن ابیطالب وزید بن حارث .

لازم به یادآور ی است که علی (سلام الله علیه ) حتی در هنگام نزول نخستین آیات وحی وابلاغ رسالت با پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله )بوده است وپیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) در پاسخ به سوال علی (سلام الله علیه ) که این صدا چست ،به اوفرمود : « انک تسمع ما اسمع وتری ما اری الا انک لست بنیی لانک لوزیر[13] » تومی شنوی وتو می بینی آنچه را من می بینم ولی تو نبی نیستی ولی وزیری . وپیامبر (صلی الله علیه وآله ) فرمود : « علی اولین کسی است که با من نماز خواند [14]ابن اثیر در اسد الغابه وابن عبد الربه در استیعاب وذخائر العقبی ،ص174 ،اسلام آوردن حمزه را در سال دوم بعثت وایمان ابوبکررا درسال پنجم بعثت وایمان آوردن عمر را در سال ششم بعثت وحد اقل بعد از ایمان آوردن 40 مرد و11زن وحتی بعد ازهجرت اول مسلمانان به حبشه می داند .

                    (   آغاز دعوت علنی )

بانزول آیه 214سوره شعرا ء،وانذر عشیر تک الا قربین[15] خویشاوندان نزدیک خود را ازنافرمانی خدا وند بیم وهشدارده ،پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) به علی (سلام الله علیه ) دستور داد که مقدمات دعوت را فراهم کند وغذای تر تیب دهد وسران بنی ها شم را دعوت کند . هر چند مقدار غذا کم بود ،ولی قرار بود که نخستین دعوت بانوعی کرامت همراه باشد تاهمه سیر شوند وبا زغذا باقی بماند همین کرامت سبب شد که ابولهب ،عموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) تهمت سحر وجادو به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) بزند . در آن مجلس یا مجلس دوم پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) با مقدماتی رسالت خویش را بلاغ می کند وپس ازدعوت به یکتا پرستی حتی مسئله جا نشینی خود را بیان میدارد . ومی فرماید : «لان الرائد لا یکذب اهله » سپس می گوید « ایکم یوازدنی علی هذالامر علی ان یکون اخی ووصی وخلیفتی فیکم »[16]

            (   دعوت عمومی وهمگانی )

دعوت عمومی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) طبق نقل صاحب مجمع البیان با نزول آیه یا ایها المد ثیر ،ولی طبق نقل مشهور دیگر ی با آیه فاصدع بما تومر واعرض عن المشرکین 94[17] انا کفینا ک المستهزئین [18] آغاز می شود . پیامر اکرم (صلی الله عله وآله ) درمحفل عمومی قریش ،در کنار کعبه وبالای کوه صفا وبه نقل در ابطح ،دعوت خود را علنی می کند :

                    (  فشار وشکنجه )

باعلنی شدن دعوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) وگرایشات گروهی ،فشار وشکنجه نسبت به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) با چوب وسنگ ز دن وریختن خاکروبه وشکمبه شتر وگوسفند بر سرش ادامه دا شت تاروزی که حمزه عموی شجاع پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله ( ،اسلام آوردن خودراازسال دوم بعثت شروع شده بود ،آشکار کرد .  بعد ازاین دوران دور سوم که آغاز هجرت باشد شروع می گردد.



[1] مجمع البیان ،ج،9 ص 386 ،سحار الانوار ،ج،18 ص،167

[2] سوره ضحی ،آیه 3

[3] سره آیه ،آیه 94

[4] الکامل ابن اثیر ،ج 2،ص 31 سیره ابن هشام ، ج 1، ص 255

[5] شرح نهج البلاغه ،ابن ای الحدید ،ج4،ص 64و300

[6] اسد الغا به ،ج 5 ،ص4،والاصابه ،ص349

[7] فتح الباری فی شرح البخاری ،ج 1،ص21

[8] سوره بقره ،آیه 285

[9] الکاا مل ابن اثیر ،ج2،ص31

[10] الصحیح من السیره ،ج2،ص216و223

[11] النص والا جتهاد والصحیح من سیرةالنبی ،ج 1،ص 216و224

[12] تفسیر عیاشی ،ج2،ص 201

[13] نهج البلا غه ،صبح صالح ،خطبه 92 ،ص 301 ،شرح نهج دالبلا غه این ابی الحدید ،ج16

[14] کنز العمال ،ج 11،ص 616

[15] سوره شعرا، آیه ، 214

[16] مسند احمد ،ج1،ص111،تفسیر طبری ،ج19 ،ص 68 تذکره سبط ابن جوزی ،ص 44،ینابع الموده ،ص 105

[17] سوره حجر ّآیه ّ94

[18] سره حجر ،آیه 95

شخصيت اميرمؤمنان(ع)

 

سخن گفتن درباره شخصيتى همانند امام على(ع) كارى است بس دشوار ، چون شخصيتي است كه جامع الاضداد است و انسان معمولى وقابل درك براي همگان نيست‏ . اما به اندازه توان و وُسع خود مطالبي راجع به آن حضرت در اين جا مي آوريم.

 

1  .  ولادت اميرمؤمنان (ع)

امام على عليه‏السلام در مكه و در خانه توحيد، ديده به جهان گشود و با توحيد خود موجى را در سرزمين مكه به‏وجود آورد. ولى اين موج، بسان موج دريا، امواجى را به دنبال آورد و هر لحظه بر وسعت خود افزود، و تحرك وجنبش خود را گسترده‏تر ساخت، و مرگ و شهادت ولى در سرزمين كوفه، نه تنها از قدرت و گسترش آن نكاست،بلكه آن را قوى‏تر و نيرومندتر ساخت و هر چه زمان پيش رفت، و افق‏هاى تازه‏اى را گشود موج شخصيت وى‏هنگام با زمان پيشرفت و اثر آن در هر دوره عظيم‏تر و جهانى‏تر گرديد، و همه سواحل اجتماع انسانى را فرا گرفت،گوئى اشعه وجود او براى نفوذ در ابعاد زمان، روشن ساختن افقهاى تازه، چيزى را براى خود مانع نمى‏شناسد وهمه نوع حجاب زمان را دريده و پس از چهارده قرن؛ راه زندگى را براى انسان‏ها روشن مى‏سازد، اگر گذشت‏زمان، براى شخصيت‏هاى معمولى، وسيله فراش است و حجاب و پوششى از رنگ و غبار براى شخصيت آنها به‏شمار مى‏رود، ولى درباره شخصيت امام على(ع) درست نتيجه معكوس است تا آنجا كه مرور زمان وجود آنها رانمايان‏تر و صيقلى‏تر مى‏سازد، و آيندگان در پرتو تكامل فكرى خود، به عمق شخصيت آنها بهتر مى‏تواند پى ببرندخدمات و تعاليم آسمانى آنها را بهتر مى‏توانند ارزيابى نمايند. چه شخصيتى بالاتر از اين كه پس از چهارده قرن‏يك فردى عادى كه پيوند او با تمام مذاهب جهان، گسسته است جز ماده و انرژى چيزى را نمى‏پزيرد درباره اوچنين مى‏گويد:

" الامام على بن ابى طالب عظيم العظماء نسخهُُ مفرده لم يَرَ لها الشرق و لا الغرب صورهُُ طبق ‏الاصل، لاقديماً و لاحديثاً." [1]

امام و پيشواى انسانها امام على عليه‏السلام بزرگ بزرگان، و يگانه نسخه است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدراسلام) مطابق است و هرگز شرق و غرب، نسخه مطابق او در گذشته و حال نديده است اين سخن را (شبلى‏شميل) مادى  كه در سال 1335 در گذشت است گفته او شاگرد برجسته مكتب (داروين) بوده نخستين كسى‏است كه برخلاف استادش كه يك فردى الهى بود، نظريه تحول را در شرق منتشر ساخت، به انكار مقدسات وجهان ماوراء طبيعت برخاست و تا لحظه مرگ از مكتب مادى پيروى نمود، ولى در برابر شخصيت امام على‏عليه‏السلام سر تعظيم فرود آورده و عظمت و پيشواى موحدان را پس از چهارده قرن از لابلاى تاريخ و آثار فكرى‏و عملى او لمس مى‏نمود.

او تنها در اين سخن پيشگام نيست بلكه پيش از وى خليفه دوم سخنى همانند او را گفته است هنگامى كه‏اميرمومنان گره از مشكلات علمى و اجتماعى خليفه مى‏گشود، وى بى‏اختيار مى‏گفت: عقمت النساء ان يكون مثل‏على بن ابيطالب [2] زنان ديگر شخصيتى مانند على(ع) نزايند چنين داورى درباره على(ع) از خصائص اين دو نفرنيست، بلكه هر كس كه آشنائى به مكتب امام دارند، بى‏اختيار شيفته او گرديده و آرزو مى‏كند كه اى كاش، روزگاردر هر دوره‏اى، جوانمردى مانند امام على عليه‏السلام به اجتماع تحويل مى‏داد، تا آنجا كه نويسنده معروف لبنانى»جرج جرداق« چنين مى‏نويسد: " ما ذا عليك يا دنيا لَو اَحشَدت قُواك، فَاعطَيت فِى كُلِّ زَمَنٍ عَلِياً بفعله ‏قلبه و لسانه و ذى فقاره "[3]

چه مى‏شد اى روزگار، قدرتها و نيروهاى خود را بسيج مى‏كردى و در هر دوره‏اى انسانى مانند على(ع) از نظرعقل و خرد، روح و روان سخن و بيان، قدرت و شجاعت به جامعه بشرى تحويل مى‏داد. سعدبن ابي وقاص با سوابق‏عداوت و مخالفت هاى خود، هنگامى كه مشاهده نمود كه معاويه به اميرالمومنين (ع) ناسزا مى‏گويد به خود پيچيده و رو به‏معاويه كرد و گفت: مرا بر روى تخت خود نشانده‏اى و در حضور من به على(ع) ناسزا مى‏گوئى، به خدا سوگند،هر گاه يكى از آن سه فضيلت بزرگى كه على(ع) داشت داشتم، بهتر از آن بود كه آنچه كه آفتاب بر آن مى‏تابد، مال‏من باشد.

1 - روزى كه پيامبر(ص) او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت و به على(ع) سخني را ‏فرمود كه به حديث منزلت معروف است : موقعيت تو نسبت به من همان موقعيت هارون است نسبت به موسى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست. [4]

2 -  روزى كه قرار شد با سران (نجران) به مباهله بپردازد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را گرفت وگفت: پروردگارا اينان اهل بيت من هستند.

 3  -  روزى كه مسلمان قسمتي از دژهاى يهوديان خيبر را فتح كرده بودند ولى دژ (قموص) كه بزرگ‏ترين دژ ومركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصره سپاه اسلام بود ولى مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن رانداشتند، پيامبر به خاطر سردرد كه داشت، مانع از آن شده بود كه خود پيامبر در صحنه نبرد، شخصاً حاضر شود فرماندهى سپاه را برعهده بگيرد و هر روز پرچم را به دست يكى از سران سپاه خود مى‏داد و همه آنها بدون نتيجه‏برگشتند.

روزى به دست ابوبكر داد و روز بعد به دست عمر داد هر دو شخصيت بدون آن كه كارى را صورت دهند به‏حضور رسول خدا بازگشتند، ادامه اين وضع براى رسول خدا سنگين بود، و با مشاهده اين وضع فرمود: فرداپرچم را به دست كسى مى‏دهم، كه هرگز فرار نمى‏كند و پشت به دشمن نمى‏نمايد او كسى است كه خدا و رسول‏خدا او را دوست دارد و خداوند اين دژ را به وسيله او مى‏گشايد هنگامى كه سخن پيامبر را براى( على (ع) نقل‏كردند: او رو به درگاه الهى كرد و گفت: "اللهم لامعطى لما منعت و لامانع لما اعطيت"  پروردگارا، آنچه كه تو عطاكنى بازگيرنده‏اى براى آن نيست و آنچه را كه تو ندهى، دهنده‏اى براى او نخواهد بود، سعد بن ابي وقاص وقتى كه اين‏جريان را نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت. [5]

2 -  اميرمومنان (ع) در فرمايشات پيامبر اكرم (ص)

 1 _   روزى رسول خدا(ص) دست امام على(ع) را گرفت و فرمود: اين همان است كه پيش از همه مردان  به من ايمان آورد،و نخستين كسى است كه روز قيامت دست در دست من مى‏گذارد، و اين است صديق اكبر و فاروق امت كه حق رااز باطل جدا مى‏كند، اين است پشتيبان مومنان،  . [6]

2 - معقل بن يسار نقل كرده است، پيامبر(ص) به فاطمه زهرا(س) مى‏فرمايد: اى فاطمه! آيا راضى‏نيستى كه مردى را به همسريت درآورم كه پيش از همه ي امت من اسلام آورده است و عملش از همه بيشتر و حلم وبردباريش افزون‏تراست. [7]

3 -  سلمان فارسى روايت كرده است: »از  رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: من و على (ع) نور بوديم در برابرخداى متعالى، چهارده هزار سال پيش از اين كه آدم آفريده شود، چون خداى تعالى آدم(ع) را بيافريد، آن نور رادو نيمه كرد، نيمه‏اى از آن منم و نيمه ديگر آن على است. [8]

4 -  ژرف‏ترين بيان پيامبراكرم(ص) درباره يگانگى با على (ع) در حديث مشهور »علىُ مِنِّى و اَنا مِن عَلى« پديدار است اين‏حديث در مناسبت‏هاى مختلف از پيامبر نقل شده است.

5 -  عازب روايت كرده است: »ان النبى(ص) قال لعلى بن ابى طالب (ع) انت منى و انا منك.«پيامبر اكرم (ص) به على (ع) فرموده تو از من هستي و من از تو.

6 -  در روايت ديگر فرموده: »ان عليا منى و انا منه و هو ولى كل مومن بعدى« على(ع) از من است و من ازعلى و او پس از من ولى همه مومنان است. [9]

7 -  حديث منزلت كه پيامبر اكرم(ص) در آن فرموده است: " يا على انت منى بمنزله هارون من موسى الاانه لانبىَ بعدى. " [10]

على(ع) وارث علم، پيامبر اكرم(ص) كه حضرت بارها على(ع) را وارث علم و صاحب گنج دانش و صندوق اسرار خودمعرفى كرده است.

آرى هر گاه صحابه دچار مشكل مى‏شدند و در مسئله‏اى در مى‏ماندند، به خانه على (ع) مى‏رفتند و پاسخ را از اومى‏خواستند. ابن عباس مى‏گويد كه علم من و ديگر صحابه، در كنار علم على (ع) مانند قطره‏اى در كنار هفت‏درياست. [11]

جامع‏ترين وصف  پيامبر اكرم (ص) از علي (ع) اين حديث است كه خود را شهر علم و على (ع) را دروازه شهر ناميده‏اند اين حديث باالفاظى گوناگون روايت شده است؛ من شهر دانشم و على (ع)  دروازه آن هر كه دانش مى‏خواهد، بايد از اين‏دروازه درآيد. [12]

 

3 -  بزرگداشت شخصيت اميرمؤمنان(ع) از منظر پيامبر(ص)

از وقايع تاريخى روزگار بعثت پيامبر اكرم (ص)كه محدثان و مورخان شيعه و سنى نقل كرده‏اند ماجراى‏دعوت خويشاوندان به دين اسلام است. بنابر روايات پيامبر پس از نزول آيه 214 سوره ى شعرا حدود 40 تن ازعموها و عموزادگان خود را جمع كردند و آنان را به اسلام دعوت نمود، و فرمود: هركدام شما پيش قدم شود وزودتر ايمان آورده،  مسلمان شود، برادر، وصى و خليفه من در امت و ولى مومنان پس از من  خواهد بود، مورخان گفته‏اند كه‏تنها كسى كه از آن جمع دعوت رسول خدا را لبيك گفت، امام على عليه السلام بود، آن گاه پيامبراكرم(ص) در باره ‏اش  فرمود: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد. [13]

اين حديث پيامبر اكرم(ص) به (حديث دار) يا (حديث )بدا الدعوه) شهرت يافته؛ و با الفاظى گوناگون از طريق‏راويان حديث نقل شده است.  [14]

در روايتى ديگر آمده است كه على (ع) فرموده: چون آيه: " و انذر عشير تك الاقربين. " [15]

بر پيامبر اكرم نازل شد، مرا بخواند و فرمود خدا به من امر كرده است خويشان و نزديكان خود را هشدار دهم و ازعذاب دوزخ بترسانم، من خود را با تكليفى سخت روبرو ديدم و دانستم كه اگر آنان را به اسلام بخوانم، با پاسخى‏روبه رو شوم كه باعث ناخشنودى ام مى‏شود، از اين رو خاموش ماندم و اين راز را دل نگه داشتم تا اين كه جبرئيل‏آمد و گفت: اى محمد، اگر امر خدا را به جاى نياورى، تو را عذاب خواهد كرد اكنون تو اى على امكانات دعوتى رافراهم كن على (ع) امكانات مرسوم آن روز را فراهم آورد، و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كرد بعد از صرف غذاپيامبر اكرم(ص) لب به سخن گشود و گفت: اى پسران عبدالمطلب به خدا سوگند در عرب جوان سراغ ندارم كه‏چيزى بهتر و برتر از چيزى كه من براى شما آورده‏ام و خداوند به من امر كرده است شما را به دين اسلام دعوت‏كنم.

اكنون كدام يك از شما در اين امر يارى مى‏دهد تا برادر و وصى و خليفه من ميان شما باشد؟ عموها و عمو زادگان‏پيامبر (ص) هيچ چيزى نگفتند »من گفتم: اى رسول خدا، من وزير و دستيار تو خواهم بود« آن گاه رسول خدادست بر پشتم نهاد و گفت: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما، پس سخنش را بشنويد و از او اطاعت‏كنيد مهمانان برخاستند در حالى كه مى‏خنديدند و به ابوطالب مى‏گفتند: به تو مى‏گويد از على فرمان ببرى ! [16]

پس از اينكه دعوت اسلام در مكه آشكار شد؛ پيامبر اكرم (ص) براى اينكه زشتى بت پرستى را به عرب نشان‏دهد، بت بزرگ آنان را كه بر بام كعبه با ميخ‏هاى آهنين استوار شده بود با دستيارى على (ع) در هم شكست براى‏اين كار؛ شبى همراه على (ع) به مسجدالحرام رفت و چون در كعبه را بسته بودند و راهى به بام نبود، على را برشانه خود نهاد تا بت را از جاى بركند و به زمين افكند، حديث كسر اصنام را محدثان شيعه و سنى نقل كرده‏اندعلى (ع) ماجرا را چنين روايت مى‏فرمايد: همراه پيامبر اكرم(ص) به راه افتاديم تا به كعبه رسيديم، پيامبر اكرم (ص) ازشانه هايم بالا رفت ولى من نمى‏توانستم وزن پيامبر اكرم (ص) را بر شانه هايم تاب آورم وقتى ناتوانى مرا ديدفرمود: بنشين ؛ و من نشستم از شانه هايم به زير آمد و فرمود: بر شانه‏هاى من برو، و مرا بر افراشت، چنانكه بالارفته بودم كه به نظرم رسيد اگر بخواهم مى‏توانم به افق آسمان دست يابم، بر بام كعبه رفتم در آنجا بتى از "روى" يا "مس" بود كوشيدم آن را از جا بركنم،بت را به چپ و راست و پيش و پس تكان دادم از جاى در آمد. پيامبراكرم(ص) فرمود: "آن را به زير افكن" و من بت را به زمين انداختم و شكستم؛ چون كه شيشه‏ها را مى‏شكنند آن گاه‏پايين آمدم و با پيامبر اكرم(ص) روانه شدم هر يك از ديگرى تندتر مى‏دويديم، و از ترس اينكه ديده شويم؛ خودرا ميان خانه‏ها پنهان كرديم برخى اين روايت را مربوط به شب هجرت و برخى  مربوط به روز فتح كعبه‏دانسته‏اند.[17]

 4 -   فداكارى تا سرحد جان

يكى از اوصاف على (ع) كه بيانگر شخصيت اوست فداكارى تا سرحد جان براى حفظ پيامبر اكرم(ص) مي باشد ، موقعى‏كه پيامبر اكرم (ص) مى‏خواست از مكه هجرت كند على(ع) را در مكه گذاشت تا وام‏هاى او را ادا كند وسپرده‏هاى مردم را كه نزد او بودند، به صاحبانشان برگرداند، آن شب پيامبر اكرم(ص) به سوى غار رفت و مشركان‏خانه‏اش را محاصره كردند، به على (ع) فرمود در بستر او بخوابد و فرمود اين برد سبز حضومى را بر سر خودبكش كه انشاءاللَّه هيچ آسيبى به تو نخواهد رسيد.

خداى تعالى به جبرئيل چنين وحى فرستاد؛ من شما را با هم برادر ساختم ولى عمر يكى را بيشتر از ديگرى مقرركردم اكنون كدام يك از شما برادر خويش را برخود مقدم مى‏دارد و راضى مى‏شود عمر برادر از عمر او بيش‏باشد؟

هر دو فرشته زندگى را براى خود بيشتر خواستند. آنگاه به ايشان وحى فرستاد. چرا مانند على(ع)نيستيد كه ميان اوو محمد پيوند برادرى بستم اكنون على(ع) در بستر محمد(ص) خفته است و خود را فداى او مى‏كند و زندگى اورا بر زندگى خويش ترجيح داده است به سوى زمين فرود شويد و على(ع) از آسيب دشمن حفظ كنيد، و آن دوفرشته بزرگ الهى از آسمان فرود آمدند.

جبرئيل نزديك سر، و مكائيل در كنار پاى على(ع) جاى گرفت جبرئيل ندا در داد به چه كسى مانند تو است اى‏على خدا به وجود تو نزد فرشتگان مباهات مى‏كند.

خداوند متعال وحى فرستاد. " و من الناس ِمَن يَشرِى نَفسَهُ ابتِغَاء مَرضاتِِ اللّه و اللّه رءوفٌُ بالعباد."[18]

از مردم كسانى هستند كه جان خود را به رضاى خداوند مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگانش رووف ومهربان است .

 انتخاب پيامبراكرم(ص)  اميرمؤمنان(ع)  را به عنوان برادر

پيامبر اكرم(ص)، همواره على (ع) را برادر خطاب ميكرد پس از هجرت به مدينه كه ميان مهاجرين و انصار عقدبرادرى جارى كرد، على(ع) را به برادرى خود برگزيد،درباره برادرى على(ع) با پيامبر اكرم(ص) احاديث فراواني‏ را محدشان شيعه و سنى نقل كرده‏اند در اينجا به نقل يكي از آنها بسنده‏مى‏كنيم.

على(ع) فرمود: پيامبر اكرم(ص) ميان مردم پيوند برابرى بست و مرا گذاشت؛ گفتم:اى فرستاده خدا، ياران خود رابا يكديگر برادر كردى و مرا واگذاشتى؟ فرمود: براى چه تو را واگذاشتم تو را براى خود نگه داشتم تو برادر من ومن برادر تو« هيچ كس پس از تو با من مدعى برادرى نشود مگر اينكه دروغ‏گوباشد. [19]

احاديث پيامبر اكرم(ص) درباره على(ع) بسيار است كه از جمله آنها حديثى است كه برخى محدشان نقل كرده‏اند:هزار سال پيش از اين كه خدا آسمان‏ها را بيافريد، بر در بهشت نوشته شده است : محمد پيامبر خدا است و على‏برادرى پيامبر خدا است. [20]

2        -  شجاعت و پايمردى

پيامبر اكرم(ص) بارها شجاعت و دليرى على عليه السلام در جنگ را ستوده است و او را سبب پايدارى و پيروزى‏در جنگ‏ها به القابى همچون (اسداللّه الغالب)  (حيدره) ( قسوره)   مفتخر كرده‏است. [21]

چنانچه  در منابع روائى  آمده  است.

پيامبر اكرم(ص) در منبر رفت و... فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ على(ع) سوى پيامبر دويد گفت: من‏اينجايم، اى پيامبر خدا، آن گاه رسول خدا(ص) على(ع) آغوش گرفت و ميان دو چشمش را بوسيد و با بلندترين‏صدا گفت: اى گروه مسلمانان ؛ اين برادر و پسرعم و داماد من است، اين گوشت و خون و مولى من است، اين پدردو فرزندزاده من حسن و حسين است كه سرور جوانان اهل بهشتند، اين از ميان برنده غم و اندوه‏هاى من است‏اين شير خدا در زمين بر سر دشمنان اوست.  [22]

 

 6 – اميرمؤمنان (ع) پرچمدار رسول اللَّه(ص)

پرچم رسول خدا(ص) در همه غزوات به دست على(ع) بود. [23] پيامبر اكرم(ص) در بسيارى از موارد على(ع) راپرچمدار خود خوانده است، انس بن مالك، جابربن عبداللَّه انصارى از پيامبر خدا(ص) روايت كرده‏اند. على(ع)پسر عم و پرچمدار من است و بريده ابن حصيب نقل كرده كه از پيامبر اكرم(ص) پرسيدند: روز قيامت چه كسى‏پرچم تو را در دست خواهد داشت پيامبر اكرم(ص) فرمود: چه كسى بهتر از آن كه در دنيا پرچم را به دست‏دارد. [24]

موضوع پرچم دارى پيامبر اكرم(ص) در غزّه خيبر مهم و چشمگيرتر مى‏شود درباره پرچمدارى على(ع) در خيبراحاديث بسيارى نقل گرديده است.

از جمله اينكه ابن اسحاق، حديثي از اسلحه بن عمرو الاكوع، صحابه پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است.پيامبر اكرم(ص) پرچم خود را به ابوبكر صديق داد و او را به سوى يكى از قلاع خيبر فرستاد او رفت و كوشيد اماتوفيق نيافت و بازگشت. روزى ديگر عمربن خطاب را فرستاد او نيز بدون نتيجه برگشت آن گاه رسول خدافرمود: همانا پرچم را فردا به مردى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارندخدا خيبر رابه دستش مى‏گشايد و او هرگز نمى‏گريزد.

سپس على(ع) را فرا خواند و در آن حال او به درد چشم گرفتار بود، آب دهان بر چشم او ماليد و فرمود: اين پرچم رابگير و با خود ببر تا خدا خيبر را بر شما بگشايد، على(ع) با پرچم از نزد پيامبر اكرم(ص) بيرون رفت، به سرعت‏مى‏دويد و نفس نفس مى‏زد؛ ما نيز در پى او رفتيم سرانجام پرچم را درزير قلعه‏اى بر سنگى قرار داد جهودي از قلعه ‏سر بر آورد و گفت تو كيستى؟ گفت: سوگند به كتاب آسمانى كه پيروز شديد و على (ع) از آن جنگ بازنگشت تاخداخيبر را به دستش گشود.[25]

7 -  ايمان و عبادت اميرمؤمنان(ع)

يكى از ويژگى‏هاى امام على عليه السلام ايمان و عبادت اوست كه پيامبر بارها ايمان و عبادت او را ستوده است واو را با ايمانترين و عابدترين فرد دانسته است نقل شده است كه در جنگ خندق، آن گاه كه على(ع) با عمربن‏عبدودعامرى روبه روى شد، پيامبراكرم(ص) فرمود: همه ايمان در برابر همه شرك برخاسته است. [26] مردم ازعلى(ع) شكايت كردند پيامبر اكرم فرمود: اى مردم از على(ع) شكايت نكنيد او شيفته خداست. [27]

 

8 -  شباهت اميرمؤمنان (ع) به پيامبران اولوالعزم

رواياتى با الفاظى گوناگون از طريق شيعه و سنى نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) على را به پيامبران اولوالعزم ياديگر پيامبران تشبيه كرده است؛ از جمله فرموده است؛ هر كس مى‏خواهد دانش آدم و فهم نوح و خلق و خوى‏موسى در مناجات و سنت عيسى و همه كمالات محمد را بنگرد بايد به كسى بنگرد كه اينك از راه مى‏رسد؛ مردم‏گردن پيش كشيدند تا دريابند كيست كه اينك خواهد آمد. ناگاه على(ع) را ديدند كه مى‏آيد: گويا سيلى بود كه ازجا كنده مى‏شد ودر سراشيبى به زير مى‏آمد.

 

9 _ كلام تجلى شخصيت انسان

حال بايد از سخنان خود آن حضرت استفاده كنيم؛زيرا كلام هر كسى تجلى شخصيت آن است در روايات دارم كه‏امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند در كلام خود تجلى كرده است، اما مردم آنرا نمى‏بيننند و در نمى‏يابند. اين مساله درباره هر كس صادق است كه هر متكلمى در كلام خود تجلى مى‏كند: " المرء مخبُوءُ تحت‏لسانِه." [28]

و كلام از حقيقى‏ترين و نور خيزترين آينه تمام نماى ابعاد شخصيتى متكلم است كلام على(ع) همين طور است.وجوه مختلف اين كلام، روح ايشان را آشكار مى‏كند؛ لذا براى شناختن ايشان شناخت كلامشان كمك بسيار بزرگ ‏است؛ ولى صرف نظر از اين راه غير مستقيم؛ على(ع) خود در نهج البلاغه در موارد بسيار درباره شخصيت ‏خودشان سخنان گفته‏اند؛ و به نحو مستقيم از نهان  شخصيت شان پرده برداشته‏اند. دانستن اين موارد به‏شناخت ايشان؛ و از آن طريق؛ به فهم كلماتشان كمك بسيار مى‏كند به عنوان نمونه  مى‏فرمايد كه من باايشان بودم كه جبرئيل براى شان نازل مى‏شد، و حتى مى‏شنيدم كه ملك وحى با پيامبر سخن مى‏گفت، پيامبراكرم(ص) به من فرمودند: " انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى، و لكنك وزيرى وانك لعلى خير. "[29]

همانا تو هم آنچه  من مى‏شنوم مى‏شنوى و آنچه را من مى‏بينم مى‏بينى، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و به‏راه خير مى‏روى، امام على(ع) مخصوصا در آن هنگام كه به حكومت رسيده بودند و با مردم داد و ستد بيشترى‏ يافته بودند، در خصوص شخصيت سياسى و حكومتى خودشان توضيحاتى مى‏دادند، و مى‏فرمودند: كه مرا باديگر حاكمان و قدرت مداران و سياست مداران قياس مكنيد و مگوييد كه حاكمى رفت و حاكم ديگرى از همان‏قماش آمده من از آن جنس نيستم، حاكمان ديگر تملق را مى‏پسنديدند، مداحى شما را دوست مى‏دارند، خوش‏آمد گويى را خوش مى‏دارند، و از رعايا انتظارات ويژه‏اى دارند من چنين نيست حاكمان ديگر خوش ندارند كه‏حق را در روى آنها بگويند، يا كسانى ايشان را امربه معروف و نهى از منكر كنند، و آنان را به عيوب و خطاهايشان‏واقف كنند؛ اما مرا اينگونه مپنداريد گمان نكنيد كه حق گفتن بر من گران مى‏آيد؛ زيرا كسى كه از شنيدن حق‏ناراحت است؛ عمل كردن برايش ناگوارتر خواهد بود. در حضور من آنگونه كه در برابر جباران مراعات ادب‏مى‏كنند، مكنيد و آن گونه سخنان را كه در حضور آنها مى‏گويد؛ نگوييد شيوه برخورد شما شيوه برخورد من باشما فرق بسيار دارد، با نحوه سلوك حاكمان جبار و رعاياى زبون.[30]

  از نكته‏هاى بسيارجالب اين است كه على(ع) تقريبا تا پيش از رسيدن به خلافت كه در واقع سالهاى پايان عمر شان را بود سخنرانى‏نمى‏كرد، درزمان حيات پيامبر اكرم (ص) و نه حتى پيش از رسيدن به خلافت سخنرانى و خطبه ايراد نكرده بودند، اگر همه كلماتى ايشان رسيده كه مربوط به همين پنج سال پايان عمر شان است. و اين نكته بسيار قابل تامل است‏كه شخصيتى اين چنين سخنور و مسلط بر كلام و به تعبير خود ايشان (اميركلام) درطول اين همه سال دم در كشيدسخن نگفته و اين استعداد فوق العاده و خداداده را بروز نداده است، اما ناگهان و به وقتى ضرورت اين آتشفشان‏در جوش خروش آورده و آن همه سخنان شنيده‏اى و گوهرهاى مكنون را بيرون ريخته است، سخنان على(ع) به‏خوبى معلوم مى‏دارند كه چه اقيانوسى در آن بدن خاكى كوچك نهان شده بوده ايشان همان طور كه گذشت ازخود اين گونه تعريف كرده‏اند ( و انا لامير الكلام) [31] و كلام تحت سلطه ماست. اكنون در مى‏يابيم اين عبارت على(ع)دومعنادارد.

1 -  همان معناى ظاهرى كلام است يعنى ما سخنوريم و سخن در دست ما مانند موم است، اين معنا كاملاً ‏درست مى‏باشد.

2 -  آن كه ما نه تنها سخنوريم، بلكه سخن نيز بر ما چيره نيست، يعنى على رغم انكه سخنان زيادى براى گفتن‏داريم، ولى مى‏توانيم صبورى ورزيم و سخن نگوييم، اين مقام دوم البته بسى بلندتر از مقام نخستين است.سخنورانى هستند كه سخن براى گفتن دارند، اما از يكى جهت سخن برايشان چيره است، هنر سكوت كردن راندارند و نياموخته‏اند كه سخن را در جاى خود بيان كنند.

امير كلام هستند اما كلام هم امير آنهاست، على(ع) به معناى دقيق كلمه، به هر دو معنا امير كلام بود، هم درسخنورى فصيح و زبردست بود، و هم هنر سكوت را مى‏دانست، او سال‏هاى سال على رغم سخنان بسيار زيادى‏كه داشت، ساكت نشست و دم فرو بست و سخن نگفت.

" فَصَبرَ وَ فِى العينِ قَذى وَ فى الحلقِ شجا " [32]

سخن نمى‏گفتم و شكيبايى پيشه كرده بودم، در حالى كه در چشم من خار بود، و درگلويم استخوان، با اين همه‏دم بر نمىآوردم، اين تعبير( انا لاَمير الكلام) در باب اهل بيت و ائمه اطهار عليهم السلام نيز هست، ائمه ما از پيامبراكرم(ص) تا ديگر اوصياء همه امراء كلام بوده‏اند، على (ع) درباره همين بزرگان است كه مى‏فرمايد: "ان نطقوا و ان‏صمتوا لم يسبقوا." [33]

اينان اگر بگويند راست مى‏گويند، و اگر هم ساكت بنشينند، كسى آنان را ساكت نكرده است يعنى سكوت آنها به آن‏دليل نيست كه ديگران بر آنها سبقت گرفته‏اند، يا كسى نمى‏گذارد در حضور وى سخن بگويند و سكوت پيشه‏كرده‏اند ، بلكه ايشان خود دم بر نمى‏آوردند، و اگر هم سخنى بگويند جز به حق سخن نمى‏گويند در سخن آنان گزافه گويى،مبالغه و باطل راه ندارد، به خاطر همين است كه مى‏توان گفت كه كلام معرف شخصيت متكلم است، گذشته از اين‏وقتى كه مى‏خواهد انسان درباره شخصيت كسى تحقيق كند معرفت اجمالى به شخصيت او پيدا كند لازم است كه‏مراجعه به اوصاف شخص مورد نظر كند از طريق اوصاف آگاهى به شخصيت او پيدا مى‏كند اما راجع به شخصيت‏امام على عليه السلام از راه آشنايى اوصاف مى‏توان به عظمت و بزرگوارى او پى ببرد از آنجا كه اوصاف ان‏حضرت را نمى‏توان به طور كامل بيان كرد وليكن به طور اجمال اشاره به چند صفت بارز ان خواهد شد. اينجا بهتراست كه درباره اوصاف و ويژگيهاى امام على عليه السلام از زبان پيامبر اكرم(ص) بيان نمود:

 1 -   سلمان فارسى از رسول خدا چنين نقل كرده است: نخستين فرد از شما كه در كنار حوض نزد من آيد همان‏است كه نخست ايمان آورد. [34] ابن عباس و ابوموسى اشعرى نيز با الفاظى ديگر اين روايت را نقل كرده‏اند. [35]

2 -  معاذبن جبل از پيامبر اكرم نقل كرده است كه فرمود: اى على برترى من بر تو، به مقام پيامبر است و پس از من‏پيامبرى نيست و تو را هفت صفت و فضيلت است كه كسى از قريش را نيست تو نخستين مومن به خدا، باوفاترين آنهابه پيمان خدا، استوار ترينشان در كار خدا، هنگام عدالت از همه بهترى و در رفتار با مردمان از همه‏دادگرتر، هنگام دارورى از همه بيناتر، و در منزلت پيش خدا از آنان والاترى .

 

10  -  اميرمؤمنان(ع) محور حق

مطلب ديگرى از پيامبراكرم(ص) نقل شده است كه زمينه را براى شناخت بهتر شخصيت على(ع) مساعد مي كند ، آنجا كه مي فرمايد : »على بن‏ابيطالب مع الحق و الحق مع على يدور معه حيثما دار.«  [36]

على(ع) با حق است و در مدار حق مى‏گردد و هر جا على باشد وجود حق را در آنجا مى‏توان كشف كرد. انچه‏مى‏توان اين تحليل عقلى معيت حق با على را تبيين و آن را تقرير كند و دل‏هاى ولايت مداران را مشروب و قلبهاى‏آنان را مشروح سازد. خطبه رساى تبليغى پيامبر در غديرخم است كه در روز نصب على بن ابى طالب(ع) به‏خلافت اسلامى گفت: " اللهم اَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثَما دَارَ. " [37]

خدايا حق را مدار على بگردان و هيچ گاه از او جدا نكن و على را مدار و محور حق قرار ده هر جا  علي (ع) از نظر علمى‏و عملى حاضر است، حق را در همان جا حاضر كن، به طورى كه على و حق از هم جدا نشوند و حق در حمايت‏على قرار گيرد و از معيت على برخورد باشد، نه آن كه على (ع) را تابع كنى و حق  در جاى ديگر متمركز باشد و اومكلف باشد در آن متمركز شود و درمدار غير خود بگردد، امام على عليه السلام از جايي مى‏گذشت: پيامبر اكرم(ص)دوبار فرمود: »الحق مع ذا...« ابوذر گفت من شنيدم كه رسول خدا فرمود: " على مع الحق و الحق معه و على‏لسانه و الحق يدور حيثما دارعلى(ع). " [38]

از اينجا تفاوت حق محورى ديگران مانند عمار ياسر با على(ع) روشن مى‏شود زيرا آنان در مدار حق مى‏گردد وحق در محور على(ع) دور مى‏زند و درنتيجه، همه صاحبان حق حاميان و پيروان آن درمدار على(ع) دور مى‏زنند و خواهند زد.

اما معرفت على(ع) و بيان شخصيت آن حضرت از آن جهت كه حق مدار بلكه مدار حق است، بسيار دشوارمى‏نمايد زيرا على(ع) را غير از خداند و پيامبر و رسول او كسى نشناخت. [39]

چون شناخت صحيح آن حضرت مقدور نيست وصف او و تحقيق درباره او و شرح هويت حق مدارانه‏اش نيزميسور كسى نخواهد بود.

 

 11 -  ستايش امير مؤمنان(ع) از نگاه دانشمندان

مرحوم كلينى پس از نقل خطبه توحيدى امير مومنان كه هنگام استنهاض مجدد سپاه در جنگ با معاويه در حضورانبوه مردم ايراد فرمود و در پايان فرموده است: "بذالك اصف ربى فلا اله الااللّه"  گفته است. اين خطبه از خطبه‏هاى مشهور آن حضرت است و براى كسى كه طالب علم توحيدى باشدكافى است، اگر زبان جن و انس گرد هم آيند و در بين آنها زبان پيامبرى نباشد و بخواهند توحيد را همانند آن چه‏على(ع) كه پدر و مادرم فداى او شوند آورده بياورند، هرگز قادر نخواهندبود. [40]

اين تعبير كلينى با همه لطائف و عمقش، مورد قبول صدر المتالهين واقع نشد و عيب نقص پوشيده آن را آشكارساخت به تتميم ان مبادرت ورزيدند و آن را چنين اصلاح كرد. اگر زبان‏هاى جن و انس گرد هم آيند و در ميان‏آنها زبان پيامبران بزرگ مانند نوح و ابراهيم و ادريس و شيث و داود و موسى و عيسى و رسول‏اكرم(ص)نباشد. [41]

يعنى از هر پيامبرى هم سخن در توحيد خداى سبحان همتاى خطبه على(ع) ساخته نيست و اين هماوردى وهماهنگى كلينى و صدرالمتالهين نشان مى‏دهد كه برخى از خطبه‏هاى بلند علوى در توحيد خداى سبحان همانندقرآن است كه خداوند در وصف آن فرموده است: " قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الاِنسُ وَ الجِنِ علَى اَن يَّاتُوا بِمِثلِ هَذاالقرآن لايَاتُونَ بِمِثلِه  وَ لَو كان بعضُهم لِبعضٍ ظهيراً." [42]

البته كسى كه على(ع) را در اين اوج و عروج مى‏شناسد، حيات او را شاهدانه و زندگى او را عارفانه مى‏داند كه‏نتيجه ايمان به شهادت است.

ممكن است آگاهى از همتاى على(ع) باقرآن و همانى حضرت با وحى سماوى ابوعلى سينا را موفق كرده باشد كه ‏درباره حضرت چنين بگويد: پيامبر اكرم(ص) به على (ع) فرمود: »يا على اذا راَيت الناسَ مُقرِبُون الى‏خالقهم با نواع  ليتر تَقَرب اليه بانواع العقل تسبقهم« چنين خطابى در حضور كسى نيست، مگر انسان بزرگى كه موقعيت او در بين مردم همانند معقول بين محسوس است مسابقه در امور خير و سبقت برآنان به اين است كه اگر ديگران به كثرت عبادت مى‏پردازند، تو به تحصيل معقولات كوشا باش تا از آنان درجه ي پيشى‏بگيرى و آن ادراك على(ع) حقايق را به بصيرت عقل بود محسوسات و معقولات نزد او  مساوى و به همين دليل‏بود كه فرمود:

 " لو كُشِفَ الغِطا مَا زددتُ يقيناً" آن چه از متن گفتار على (ع) و تحرير آن در سخنان كلينى و ابن سينا  استنباط ميشود، اين هست كه گذشته از تنظيرهاى پيشين اولاً:

على(ع) در مقايسه با ديگران هماند ليلته القدر در مقايسه با ايام وليالى‏ديگراست.

ثانياً: در ميان حس گرايان  همسان معقول بين محسوسات است.

ثالثاً: درميان حكيمان و متكلمان صاحت نظر و عقل گرا چنان مشهود بين مفاهيم و معقولات است.

رابعا: در بين اوليا و عارفان شاهد و صاحب بصير، همتاى غيب بين مشهور است، احمدبن حنبل درباره شخصيت‏امام على عليه السلام گفته است آن حضرت به خلافت زينت داد، نه آن كه خلافت سبب زينت او شده باشد. [43]وقتى كه از خليل بن احمد فراهيدى استاد سيبويه پرسيدند؛ به چه دليل امام على عليه السلام امام الكل فى الكل‏است؟ در پاسخ گفت: به دليل كه همگان به على بن ابيطالب نيازمندند و او از همه گان بى نياز. [44]

و از او پرسيده شد كه درباره على(ع) چه مى‏گوئى؟ گفت: چه بگويم در حق كسى كه دوستان او مناقب وى را ازترس كتمان كردند و دشمنان وى آنها را از روى حسد و كينه پنهان كردند؛ ان مناقب وى بين آن دو كتمان ظهوركرد و آشكار شد و مشرق و مغرب روى زمين را پر كرد؛ آنچه كه درباره حق مدارى على(ع) گذشت مورد پذيرش‏فخرالدين بكرى طبرستانى قرار گرفته بود؛ زيرا وى درباره حضرت گفت: هر كس در دين خود به على بن‏ابيطالب اقتدا كرد، هدايت يافت و دليل بر آن گفتار پيامبر اكرم(ص) است كه درباره على(ع) فرمود: "اللهم ادرالحق مع على حيث مادار ." اين سخن از محتواى بلندى حكايت مى‏كند. [45]

اين نديم از اخبار واقدى نقل كرده است: على بن ابيطالب(ع) از معجزات پيامبر اكرم است؛ همان طور كه عصاى‏موسى(ع) و مرده زنده كردن عيسى(ع) معجزه آنان بوده است. [46] جاحظ از نَظّام نقل كرده است: كه من از نظّام‏شنيدم: گفتار درباره على(ع) محنت است؛ زيرا اگر گوينده ؛ حق او را وفا كند، غلو كرده است و اگر حق او را بكاهد،جفا كرده است؛ هسته مركزى متوسط بين وفا و جفا دقيق و تيز است و دسترس به آن جز براى حاذق ذكى سخت‏است. [47]

اين گفتار عجزآميز، صراحت يا ظهور درباره شخصيت والاى امام دارد، ابن ابى الحديد درباره حضرت مطالبى‏دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

1 - على بن ابيطالب (ع) اهل دنيا نبود: "و اِنَّما كان رجُلاً مُتَاَلِّهاً صاحِبُ الحقِ لايُريد بِالله و رسوله ‏بدلاً."  او شخصى  غرق در معرفت الهى بود .[48]

2 -  " وَ عَلِمَ اَنّ التَّوحِيدَ وَ العَدْلَ وَ الَمبَاحِثَ الشَّرِيفَه الالهِيَه مَا عَرَفْتُ اِلاَّ مِنْ كَلامِ هَذَا الرَّجُل وَ اِنَّ كَلامَ‏غَيْرِهِ مِنْ اَكَابِر الصَّحَابَه لَم يَتَضَمَّن شَيْئًا عَنْ ذَلِكَ اَصْلاً وَ لاَ كَانُوا يَتَصَوَرُونَهُ وَ لَو تَصَوَّرُوهُ لَذَكَرُوهُ، وَهَذِهِ الفَضِيلَهِ عِنْدِىْ اَعْظَمُْ فَضَائِلِه ."[49]

معارف بلند توحيد ،عدل  و ساير مطالب شريف الهى؛ فقط از كلام على(ع) به دست آمد وبا آن شناخته‏شد و كلام ديگران و بزرگان اصحاب پيامبر اكرم(ص) متضمن چيزى از مسائل اصولى اعتقادى نبود و صحابه؛ هرگز اين معالى امور و مطالب گرانبها را تصور نمى‏كردند؛ (چه رسد به تصديق و تبيين آن) زيرا اثرى از اين گونه مفاهيم در كلام آنها ديده نمى‏شود؛ روشن است كه اين معانى براى خود آنها مجهول بوده است‏ فقط على(ع) فاتح اين ميدان و كاشف اين امر، و مبتكر اين فن بوده است و اين فضيلت علمى نزد من عظيم‏ترين‏فضيلت على(ع)است

3 -  حكمت و جهان بينى الهى استدلال و بحث در معارف اللهى فن هيچ عرب نبود و از بزرگ و كوچك نژاد عرب‏چيزى در اين زمينه نقل نشده است و فقط دانشوران يونان پشينيان از اهل حكمت و اسطواونه‏هاى معرفت الهى به‏اين مى‏پردختند اول كسى كه از قوم عرب به اين گونه معارف بلند پرداخت ؛ على بن ابيطالب(ع) بود از اين رومباحث دقيق توحيد خدا و عدل الهى را در پهنه پيام علوى و گستره كلام و خطبه‏هاى حضرت فراوان مييابى ؛دركلام هيچ صحابه و هيچ تابع اصحاب (يعنى دو نسل رسمى صدر اسلام) اصلا سخنى از اين گونه معارف بلندرا نمى‏يابى و اين دو نسل را تصور وادراك نمى‏كردند واگر كسى اين معارف را براى آنهاتدريس و به آنها تفهيم‏مى‏كرد باز از فهم آن مطالب عاجز بودند زيرا نژاد عرب (بدون وحى الهى و الهام نبوى و علوى) توان تحمل اين‏معنا را ندارند. [50]

4 -  على(ع) از اولياء الهى است كه با شمشير و زبان  و فكر، اسلام را ياري مى‏كرد؛ درجهاد  سيدالمجاهدين در وعظ "ابلغ‏الواعظين" در  فقه و تفسير، رئيس الفقها و المفسرين در عدل و توحيد  امام اهل عدل و توحيد است.

   روش هاى‏ امام على(ع) در امور عمومى؛ به نحو زيبايى به هم پيوستگى دارند. ‏شخصيت او  قابل توصيف نيست معرفى شخصيت او كار ‏دشواري است كه قابل فهم و درك هر كس نيست هر حرف درباره شخصيت امام على عليه السلام مانند پرواز پروانه درشعله‏هاى آتش است.




 1  جورج جرداق، صوت العداله الانسانيه، ج1،ص37

    اميني، عبدالحسين، الغدير،ج6،ص308[2]

2     جورج جورداق، صوت العداله الانسانيه، ج1، ص 49

3    متقى هندى، كنزالعمال ج 12؛  طبرى، ذخائر العقى ص 63، ص 247؛  بحرانى، سيد هاشم ، غاية المرام ج 2، ص 78 ،  80 ،  81، 82،84،88 ؛ امين، محسن ، المجالس السنيه ج 5، ص 174؛  ابن جوزى، تذكرة الخواص ص27،25،23،22؛ طبرسي ، امين الاسلام  ، اعلام الورى، ص 171؛ تاريخ خلفاء، ص 168؛ على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ شريف المرتضى على بن الحسين ، الشافى فى الامة، ج 3، ص 5؛  اندلسي ، شهاب الدين احمدبن عبد ربه، عقد الفريد ج 3، ص94.

  

1   طبرى، ذخائر العقبى، ص 73-72؛ الفين، ص 231؛   بحرانى، غاية المرام، ص 82 و 81؛ شاكري ، حسين،   على فى الكتاب و السنته، ج 2، ص 302؛  سيره حلبى، ج 3، ص 386؛ طبري ، امين الاسلام  ، اعلام الوراى، ص 177،187،108الخصائص الكبرى، ج 1، ص 252؛ الفصول الهمه ص 37؛ شريف المرتضى   الشافى فى الامامة، ج 3، ص 86و 87؛ مغنيه ، محمد جواد ، حسين بطلة كربلا، ص 110؛  اندلسى، عقد الفريد، ج 3، ص 94.

2     اربلي،على بن عيسى، كشف الغمه، ج 2، ص 2؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 56؛ اندلسي ، شهاب الدين احمد بن‏عبد ربه،  عقد الفريد، ج 3، ص 94  

3     متقى هندى، علاء الدين ، كنزالعمال، ج 12، ص 1230؛  طبرى، ذخائرالعقبى،ص 78

  ا مينى، عبدالحسين ،  الغدير، ج 7، ص 347. 1

2   متقي هندي،علاءالدين،كنزالعمال،ج12،ص1123؛طبرى،ذخائرالعقبى،ص68؛اندلسى، عقدالفريد، ج 3، ص 94

3   متقى هندى، كنزالعمال، ج 12، ص 1175؛   طبرى، ذخائر العبقى، ص 63  

  4   علاء الدين، متقى هندى، كنز العمال، ج 15، ص 418؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 78 به اختلاف درعبارت.

5  متقى هندى، كنزالعمال، ج 6، ص 1130 - 12؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 77  

 خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 2، ص 62 1

2  متقى هندى، كنزالعمال، ج 6، ص 392؛ اميني ، عبد الحسين،   الغدير، ص 278 - 289؛  امين ، محسن،  اعيان الشيعه، ج 1، ص     273      

3  شعراء ، آيه 214

4   تاريخ طبرى، ج 2، ص 62؛  متقى هندى، كنزالعمال، ج 15، ص 324؛ اميني ، عبد الحسين  ،الغدير،   ج 2،    

    ص 278 - 279؛  امين ، محسن،  اعيان الشيعه، ج 1، ص 361؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 3  ، ص 254.

 

 

 

 

1  حاكم نيشابورى، مستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 366؛ متقي هندي، علاء الدين، كنزالعمال، ج 15، ص 431؛ احمد، ابن‏حنبل، مسند، ج 1، ص 84-151؛  خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 302؛ امين ، محسن،   اعيان الشيعه، ج 1، ص 358؛ اميني ، عبد الحسين،  الغدير، ج 7، ص 7؛ ابن جوزي، تذكرة الخواص ص 32؛ شاكري، حسين،  على فى‏الكتاب و السنته، ص 71؛   طبرى، ذخائر العقبى، ص 85.

 1  بقره، أيه 207

2  متقى هندى، كنزالعمال، ج 12، ص 247؛  اربلى، كشف الغمه، ص 17؛ شاكري،حسين، على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ امين ، سيد محسن،  المجالس السنية، ج 5 ص 175؛ ابن جوزى  ، تذكره الخواص، ص28-27؛  شيباني،  تاريخ خلفاء، ص 170؛ طبرسي ، امين الاسلام ابن على،  اعلام الورى، ص 187؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 66.

 3  متقي هندي، كنزالعمال،ج6،ص59؛ اصفهاني، ابونعيم، حليه الاولياء ج4، ص 355 ؛ مناوي، محمد عبدالرءوف ، فيض القدير،ج4،ص 355  

 1  بدخشاني ، تنزل الابرار،ص 113 

 2 امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج 1، ص 337

3  امين ، محسن، اعيان الشيعه،ج1، ص337

4  متقي هندي، كنزالعمال،ج12، ص130،وج 15، ص242؛ طبري، ذخايرالعقبي،ص75 به اختلاف راوي

1  سيره بن هشام، ج2ص334؛حاكم نيشابوري، مستدرك علي الضحيحين ، ج3، ص 37،وج4، ص356، احمدبن حنبل،  مسند،ج1، ص99، اصفهاني، ابونعيم ، حليه الاولياء، ج4، ص356؛ متقي هندي، كنزالعمال،ج5، ص358؛ شريف مرتضي،شافي في الامامه ،ج3،ص86و87؛ مغنيه ، محمد جواد، بطله كربلا، ص 110، اندلسي، عقد الفريد، ج3، ص 93، بحراني، غايه المرام،ج2،ص81-82 ؛واقدي، مغازي، ج2، ص 654

2   ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه،ج4،ص344

3  ابن عساكر، تاريخ دمشق،ج1،ص384، امين، اعيان الشيعه، ج1، ص 363 - 289

1    سيد رضي، نهج البلاغه،حكمت 148؛ آمدي ، عبدالواحد، غرر،ج1، ص33

2   نهج البلاغه،خطبه قاصعه

3   سروش ، عبدالكريم، حكمت ومعيشت،ص 30  ؛ مضمون خطبه 214 نهج البلاغه

1    نهج البلاغه، خطبه ، 233

2  همان ، خطبه قاصعه

3  نهج البلاغه، خطبه 154

 1 حاكم نيشابوري، مستدرك علي الصحيحين،ج3، ص 136

2  متقي هندي، كنزالعمال،ج15، ص 367؛ ابن اثير، اسدالغابه،ج4، ص17

3  موسوعه علي (ع) ج2، ص 237؛ شاكري، حسين، علي في الكتاب والسنه، ج2، ص 54

 1  موسوعه علي (ع) ج2، ص 238؛ شاكري، علي في الكتاب والسنه،ج2، ص 54

2 مجلسي، بحار،ج38،ص 28

3   ديلمي ، ارشاد القلوب،ص 209

4 كليني ،ج1، ص 186.

1  صدر المتالهين، شرح اصول كافي، ص 342

2   شعراء ، آيه 88

1 ابن عساكر، تاريخ دمشق،ج42، ص 125؛ ابن كثير، البدايه والنهايه ج3، ص 146

 1 تنقيح المقال، ج1، ص 4403، به نقل از دانشنامه ، ج4، 82،

2  فخر رازي، تفسيركبير،ج1، ص 200؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج3، ص 214؛ شاكري، علي في الكتاب والسنه،ج2،ص 54

3  شيخ طوسي، امالي، ص588- 1218

4 ابن نديم، الفهرست، ص 111

5  ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه،ج2، ص 203

  همان ص [49]

 1.  و اما الحكمت و البحث فى الامور الالهيه فلم يكن من فن احد من العرب و لا نقل فى جهاد اكابرهم و اصاغرهم شى من ذلك اصلا و هذا فن كانت اليونان و اوائل الحكما و اساطين الحكمه يتفردون به و اول من خاض كلامه و خطبه و لاتجد فى الكلام احد من الصحابه و التابعين كلمه واحده من ذلك ولايتصو رونه ولو فهموه لم يفهومونه اَنّى لِلعرب ذلك؟ «  همان، ص 370- 371

تبریک میلاد امام علی (ع)

ماه رجب است و گاه ميلاد علی(ع)
خود کعبه شکوفد به گه زاد علی(ع)
يعنی که همين علی (ع) ولی الله است
پس ياد خدا کنيم با ياد علی (ع)

میلاد عصاره خلقت بر همگان مبارک

تحول فرهنگي با رويکرد اسلامي

مقدمه:

در جست‌و جوي تعريفي جامع‌تر و فراگيرتر از فرهنگ، شايد بتوان گفت که فرهنگ هر جامعه ثمره کوشش‌هايي است که اعضاي آن جامعه در طول قرون و نسل‌ها در پاسخ‌گويي به نيازهاي مادي و غير مادي خود به عمل آورده‌اند. با پذيرفتن اين تعريف به اين نتيجه مي‌توان رسيد که هيچ قوم يا جامعه‌اي فاقد فرهنگ نيست و نيازهاي مادي و غيرمادي انسان در حال تغيير و تحول‌اند و از اين جهت فرهنگ هر جامعه نيز متحول مي‌شود. پس درميان فرهنگ ملت‌ها پديده‌اي به نام ثبوت فرهنگي نداريم و اين تغيير و تحول بيشتر در فرهنگ مادي رخ مي‌دهد و فرهنگ معنوي کمتر تغيير حاصل مي‌کند، بويژه عقايد، ارزشها و هنجارهاي اجتماعي همه انسان شناسان هم عقيده‌اند که نخستين جامعه‌هاي انسانی از نظر ساختار اجتماعي کوچک و ساده،‌و از نظر تجهيزات تکنولوژيک بسيار فقير بوده‌اند، و نشانه‌اي ازقوانين رسمي يا نهادهاي دولت نيز در آنها يافت نشده است. در ضمن، جهان بين بسيار ابتدايي آنها نيز بيشتر بر اساس تفسيرهاي فوق طبيعي استوار بوده است تا بر اساس نگرش‌ها و کم و بيش علمي، همان طور که پيامبر بزرگوار اسلام(ص) اعراب جاهل را که فرهنگ خون‌ريزي وادم کوشی و غيره داشتد با آمدن دين اسلام و مسلمان شدن آنها از فرهنگ جاهلی و قبيله‌اي محدود خود بيرون آمدند و ارزشهاي اسلامي را جايگزين ارزشهاي قبيله‌اي کردند، که يک تحول بزرگ و مثبت و با ارزش در جريه العرب بوجود آمده.

 

کليد واژگان: تحول، فرهنگ اسلام.

تعريف فرهنگ: فرهنگ در لغت به معناي علم، دانش و ادب است.[1]

در اصطلاح فرهنگ، بالغ بر ده‌ها گونه است به موجب يکي از جامع‌ترين تعاريفي که اخيراً در مورد فرهنگ به عمل آمده است عبارتند از:

فرهنگ کلي‌ترين بينش و نگرشي است که انسان نسبت به جهان دارد. اين بينش و نگرش همان معناي است که جامعه براي هستي و انسان قائل است و به اندازه‌اي کلي و جهان شمول است که همه ارزش‌ها و روش‌هاي فرد و اجتماع را در بر مي‌گيرد و گاه حتي مي‌توان آن را مترادف با جهان بيني به کاربرد. جهان بيني هر قوم درشکل و محتواي بسياري از جنبه‌هاي محسوس زندگي آن قوم اثر قابل توجهي دارد. جهاني را که مردم مي‌سازند و در آن زندگي مي‌کنند، تا حد زيادي زير تأثير جهان بيني آنهاست. جوامع مختلف به نسبت به اين که در مورد هستي چه نوع تفکري داشته باشند و براي زندگي چه معناي قائل باشند و چه ارزش‌هيي را بر جهان حاکم بداند، سبک و اسلوب خاص در ساختن شهر و خانه، پوشيدن لباس و نظاير اين خواهند داشت. به سخن ديگر، فرهنگ يک قوم، در وجوه مختلف زندگي آنان از قبيل صنعت، اقتصاد، مديريت، شهرسازي معماري و هنر تجلي مي‌کند و به منزله‌ي روحي است که در کالبد آن قوم جريان دارد.[2] يکي از محققین با طبقه‌بندي،‌270 تعريف مطرح در عرصه فرهنگ، نشان داده است که اکثريت نظريه پردازان در اين عرصه، برداشت‌شان از فرهنگ به معني دربرگيرنده کل روش زندگي است. و با چنين تعريفي، فرهنگ هر جامعه در تمامي ارتباطات اقتصادي، سياسي و اجتماعي افراد جامعه تأثير مي‌گذارد.[3] ادوارد تيلور مردم شناس انگليسي، فرهنگ را اين گونه تعريف کرده است:

فرهنگ،ترکيبي از مجموعه علوم، دانش‌ها،‌هنرها، افکار و عقايد، اخلاقيات، مقررات و قوانين، آداب و رسوم و ساير آموخته‌ها و عاداتي است که انسان به عنوان عضوي از جامعه کسب مي‌کند.[4]

اقسام فرهنگ

جامعه شناسان، فرهنگ را از جهات گوناگون طبقه‌بندي و تقسيم کرده‌اند، که عبارتند از:

1)    فرهنگ مادي: فرهنگ مادي به پديده‌هاي محسوس و عينی که قابل اندازه‌گيري با موازين کمي و علمي باشند، اطلاق مي‌گردد، مانند ساختمان، ابزارآلات، صنعت و غيره.

2)    فرهنگ معنوي: به مجموع افکار، انديشه‌ها، عقايد، دين، علوم، ارزش‌ها، فلسفه، حقوق،‌ادبيات و آداب و رسوم اجتماعي، فرهنگ معنوي اطلاق مي‌شود، که هر چند قابل اندازه‌گيري و لمس کردن نيست، اما در تمام جوامع بشري وجود دارد.

3)    فرهنگ عام: ازآن جا که فرهنگ، نوعي معرفت بشري است، در تمام جوامع وجود دارد. بر اساس اين عقيده، تمام فرهنگ‌ها وجوه مشترکي با يکديگر دارند، که مي‌توان آن‌ها را اين‌گونه بيان کرد: گرايش، پرستش و دينداري، اهميت دادن به برخي ارزشها مانند علم‌گرايي، ايثار، نوع دوستي، گرايش به نهاد خانواده، اقتصاد، حکومت، قوانين، مقررات و آداب و رسوم اجتماعي و ... اين امور جزء فرهنگ عام بشريت است.

4)    فرهنگ خاص: هر چند جوامع بشري در برخي عناصر فرهنگي با يکديگر مشترکند، اما با اندک توجه و دقّت مي‌توان به اين واقعيت پي‌برد که هر جامعه، داراي فرهنگ خاص خود است. مثلاً در تمام جامعه بشري اصل دينداري وجود دارد، ولي نوع آن تفاوت مي‌کند، از اين رو، در يک جامعه، مسيحيت و در جامعه ديگر، اسلام حاکم است. مثل نوع رابطه زن و مرد، پوشش، تغذيه و غيره.

5)    خرده فرهنگ: در درون هر فرهنگي نيز الگوهاي گوناگون وجود دارد که جامعه‌شناسان به آن خرده فرهنگ مي‌گويند. خرده فرهنگ، فرهنگ ‌گروه و قشر خاصی است که با فرهنگ کل جامعه پيوند خورده، داراي سلسله خصوصياتي همچون فرهنگ جنس زن و مرد، جوانان و پيران، روستائيان و شهريان، کارگران، نظاميان، دانشگاهيان و روحانيون و .... است.[5]



[1]- فرهنگ دهخدا

[2]- احمدي، حسن، روش برنامه‌ريزي در بخش فرهنگ،‌ص7، سازمان برنامه و بودجه1370.

[3]- بنيانيان،‌حسن،فرهنگ و توسعه، ص87، موسسه انتشارات اميرکبير،‌تهران،1386.

[4]- محسن، منوچهر، جامعه شناس عمومي، ص410.

[5]-زندوکیلی مهدی مردم شناسي فرهنگي، ص24.

ادامه نوشته

جاهل کیست؟

.

        جاهل کیست؟

ثم ان" ربک للذین عملو السوء بجهالة ثم تابوا من بعد ذلک و أصلحو انّ ربک من بعدها لغفور رحیم ( نحل:119): به درستیکه پروردگار تو برای کسانی که از روی نادانی  عمل بد کردند {و} سپس توبه کردند و اصلاح کردند، پروردگار تو بعد از این غفور و رحیم است

تفسیر: مصادیق افراد جاهل در این آیه عبارتند از:

1 - افرادی که حکم مسئله ای را نمی دانند ، مثلاً شخص مسلمان و شیعه در معاملات ربا را از غیر ربا تشخیص نمی دهد و مرتکب ربا می شود، در قیامت به او می گویند چرا مرتکب ربا شدی ، می گوید نمی دانستم ، می گویند چرا ندانستی و یاد نگرفتی؟

و اما در دنیا توبه این افراد در این است که هم استغفار کنند و هم احکام مسائل مورد نیاز زندگی را یاد بگیرند.

لذا بر همه شیعیان لازم است که در دینشان فقیه شوند چنانکه  حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: لَوَدِدْتُ أَنَّ أَصْحَابِي ضُرِبَتْ رُءُوسُهُمْ بِالسِّيَاطِ حَتَّى يَتَفَقَّهُوا (لكافى 1/ 31 ،جامع احاديث الشيعة 1/ 93 ) دوست دارم تازیانه بر سر دوستانم زده شود تا در دین فقیه شوند،  ، معنای فقیه شدن این نیست که همه بروند و مجتهد شوند ، اجتهاد در دین زحمت زیاد دارد ، تا آخرعمر شخص مجتهد باید مشغول بحث و بررسی باشد، بلکه منظور از فقیه شدن در دین است که انسان 

ملتفت شوند که این دین از او چه می خواهد و بفهمد که دینش بهترین دین است و با این دین است که افراد می توانند موقعیت خود و جامعه را بفهمند و در دینشان مقلد صرف نباشند، در احکام تقلید کنند ولی در اصل دین فقیه باشند تا دنبال افراد جاهل و مغرض که خودشان را به آگاهی زده اند، راه نیفتند که هم دنیا و هم آخرتشان خراب شود.

سئوال: چطور انسان در دینش فقیه می شود؟ یکی از راههای آن همین حضور در جلسات مختلف مذهبی است، وقتی انسان درباره مطالب گفته شده در این جلسات فکر می کند و آنها را با کلیاتی که در ذهن دارد مقایسه می کند، بتدریج فهم او از تقلید در مسائل اعتقادی آزاد می شود

2 - از مصادیق دیگر افراد جاهل ، کسانی هستند که کار خلافی انجام می دهند، نه بخاطر ندانستن احکام آن ، بلکه هوای نفس بر آنها غلبه می کند، مثلا شخص جوان است و شهوت بر او غلبه می کند، و بعضی کارهای خلاف انجام می دهد که خدایتعالی می فرماید اگر توبه کند بخشیده می شود.

3 - در مرحله ای دیگر از نادانی که بدترین نوع آن است، افرادی هستند که با وجودیکه مسائل را میدانند ولی روی دانسته های خود پا می گذارند و زیر بار خدا نمی روند به حساب جنگ و سرگشی در برابر خدا، مثلاً دعایش مستجاب نشده ، و یا اینکه فقیر شده ، انسان در سرکشی تا جائی پیش می رود که فرعون مصداق بزرگ آن است، فرعون می دانست خدائی هست، حضرت موسی علیه السلام به حق است و درست می گوید، ولی همچنان به سرگشی و طغیان خود ادامه می داد، ولی خدایتعالی به موسی علیه السلام دستور فرمود با نرمی با او حرف بزند تا متوجه شود، و چون توجه نمی کرد خدای تعالی او را رها نمی کرد، بلاهای پی در پی برای او و قومش می فرستاد تا او را متوجه گرداند از جمله طوفان ، ملخ ، و ... که در آیات مختلف قرآن من جمله 133 اعراف و 12 نمل و ... به آن اشاره شده است.

     اگر چه با این بلاها که فرعون و قومش می دانند از طرف خدای تعالی است رام نمی گردند، موسی از طرف خداوند به او می گوید ، اگر خدا را قبول کنی ، جوان می شوی ، خدا مُلکت را حفظ می کند و ... . اگر فرعون قبول می کرد علاوه بر اینکه برای خودش خوب بود، افراد زیادی هم هدایت می شدند ولی قبول نکرد تا اینکه خود و قومش را هلاک کرد.

 (تقریری ازبیانات استاد بزرگوار حضرت ایت الله سید علی محمد دستغیب)

برسی تطبیقی عالم خیال از منظر بوعلی سینا، شیخ اشراق و ملا صدرا

برسی تطبیقی عالم خیال از منظر بوعلی سینا، شیخ اشراق و ملا صدرا

دانش پژوه:  محمد خان کاظمی (توسلی)

 استاد راهنما:  قاسم کاکایی

پایان نامه کارشناسی ارشد جامعة المصطفی(ص)العالمیه - مدرسه عالی فقه و معارف اسلامی

چکیده

      خیال و عالم خیال در حوزه های فلسفه، عرفان، معرفت شناسی، و هنر از جایگاه ویژه ای برخوردار است. عالم خیال عالمی است روحانی که از یک سو به دلیل تجرد از ماده به عالم مجردات محض (عقول)، شبیه است و از سوی دیگر به خاطر دارا بودن بعضی از آثار ماده (مانند شکل و مقدار) به عالم مادیات محض شبیه است. این عالم بر دو نوع است؛ عالم خیال در قوس نزول و عالم خیال در قوس صعود ، عالم خیال در قوس نزول عالم و جهانی است که در سیر نزولی مراتب هستی وجود بین عالم مجردات و عالم مادیات قرار گرفته است و عالم خیال در قوس صعود عالمی است که در سیر صعودی وجود بین عالم ماده و عالم مجردات قرار می گیرد. از نوع اول به خیال منفصل و از نوع دوم به خیال متصل نیز تعبیر می گردد. آیات قرآن و روایات متعددی بر وجود هردو نوع عالم خیال (نزولی و صعودی) دلالت دارند. آراء و اندیشه ها در مورد عالم خیال در قوس نزول (خیال منفصل) و ماهیت آن از سوی حکما و دانشمندان اسلامی متفاوت بوده است چنانکه بعضی از حکما مانند حکمای مشاء مثل ابن سینا و پیروان او به دلیل اینکه وجود عالمی نیمه مجرد (تجرد برزخی) را نپذیرفته اند عالم خیال در قوس نزول را منکر شده اند و عمده دلیل آنها بر این مطلب امتناع جدایی صورت از ماده است. اما شیخ اشراق و ملاصدرا به وجود آن معتقد بوده و برای آن برهان اقامه کرده اند. دلایل و براهین متعددی بر وجود خیال منفصل (عالم خیال در قوس نزول) اقامه شده است که قاعده‌ي امکان اشرف و لزوم واسطه از مهمترین آنها می توانند باشند. نظریات درباره‌ي خیال متصل و برزخ صعودی نیز متفاوت است. ابن سینا و شیخ اشراق بدلیل انکار تجرد قوه‌ي خیال عالم خیال متصل را منکر شده اند. از این رو به عقیده‌ي ابن سینا به لحاظ عقلی هیچ نفسی از انسان پس از مرگ همراه با بدن نیست. بلکه آنچه از انسانها باقی می ماند چیزی جز ارواح نا متجسد نیست.  به نظر شیخ اشراق نفوس انسانها پس از مرگ اگر در علم و عمل کامل باشند به عالم عقول متصل می شوند و در غیر این صورت با قالب های مثالی که از پیش در عالم مثل معلّقه (خیال منفصل) وجود دارند، همراه خواهند بود. ملاصدرا به دلیل اثبات تجرد قوه‌ي خیال و حرکت جوهری به عالم خیال متصل معتقد است از این رو به عقیده‌ي ایشان تمام نفوس پس از مرگ در برزخ صعودی با بدن جسمانی همراه اند که این بدنها از افعال و ملکات نفسانی انسان ها که در دنیا آن هارا کسب کرده اند، نشئت گرفته است.