درسی از محضر رسول الله(ص)

بنام خدا

در آستانه فصل بهار و نوشدن طبيعت قرار داريم.گردش ايام و پي هم آمدن و گذشت ماهها و توالي فصول در طول يكسال درسهاي آموزنده بسیاری دارد كه با انديشه كردن در آن موجب تغييرات در ما خواهد شد.

انسان به عنوان موجودي كه قسمتي از وجود آن مادي و بخشي از طبيعت است با گردش ايام و احوالات گوناگون جهان طبيعت دچار تغييرات ميگردد.از كوچكي به بزرگ شدن و سپس به سوي پيري مي رود.بعد مادي و جسماني انسان دايما در حال تغيير و تحول است. بعد معنوي انسان نيز با تغييرات همراه است. تابع شرايطي است كه انسان براي خود ايجاد ميكند. تنها تفاوت بعدمعنوي انسان با بعد مادي او در اين است كه در صورت برنامه ريزي دقيق و محافظت از حالات معنوي و روحی خود  انسان در اين بعد صرفا راه تكاملي را خواهد پيمود.

انساني كه ايمان قوي و مستحكم داشته باشد هميشه در برابر حوادث و احوالات گوناگون جهان طبيعت و شرايط اجتماعي ثابت قدم و استوار خواهدبود.در چنين صورتی است كه ايمان انسان رو به تزايد ميرود و همواره در طاعت الهي و صراط مستقيم است.اما اگر ايمان انسان ضعيف باشد رفتارهاي وي نيز تابع شرايط اجتماعي خواهد بود.

در حديثی گهربار از حضرت رسول الله (ص) كه خدمت شما تقديم ميگردد به تبدلات حالات انساني و شرايط اجتماعي و به تبع آن به حالات دينداري برخي از انسانها اشاره دارد. اين حديث شريف به ما مي آموزد كه بايد همواره و در هرحال در طاعت الهي بود و دينداري ما نبايد تابع شرايط پيراموني ما باشد.

با درنظرداشت مقدمه کوتاه فوق حديث شريف را صرفا با ترجمه فارسي آن و بدون تفسير و توضيح بيشتر خدمت شما تقديم ميكنم.اميدوارم كه مورد استفاده قرار گيرد.

قالَ رسول الله (ص) : اَوْصانى رَبّى بِتِسْع : اَوْصانى بِالاْخْلاصِ فِى السِّرِّ وَالْعَلانِيَةِ، وَ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ، وَ الْقَصْدِ فِى الْفَقْرِ وَ الْغِنى ، وَ اَنْ اءعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنى ، وَ اءعطِيَ مَنْ حَرَمَنى ، وَ اءصِلَ مَنْ قَطَعَنى ، وَ اَنْ يَكُونَ صُمْتى فِكْراً، وَ مَنْطِقى ذِكْراً، وَ نَظَرى عِبْراً

حضرت رسول الله(ص)فرمود: پروردگار متعال ، مرا به 9 چيز سفارش نمود:

1-     اخلاص در آشكار و پنهان

2-      عدالت ورزي و دادگرى در خوشنودى و خشم

3-      ميانه روى در نياز و توانمندى

4-     بخشيدن به كسى كه در حقّ من ستم روا داشته است

5-     كمك به كسى كه مرا محروم گردانیده است

6-     ديدار با خويشاوندانى كه با من قطع رابطه نموده اند

7-     اين كه خاموشيم انديشه كردن باشد

8-     اينكه سخنم يادآورى خداوند باشد

9-     اينكه نگاهم (به جهان اطرافم و حوادث گوناگون جهان طبيعت) توام با عبرت و پند آموزي باشد.

رحلت فاطمه معصومه (س)

مطاف عشق  

جذبه محبت كريمه، امان فكر كردن به غير را از تو گرفته است. هنوز نگاهت خيره به گنبد است و «گلدسته ها» كه آواى «ربنا» از قنوتشان جارى است. توان ايستادن ندارى، تا لحظه اى ديگر بر دروازه حرمش خواهى بود.  
بيقرار، بيخود از خود، دل هواى پرواز مى كند، بى تاب از ماندن. چشم ها بهانه باريدن مى گيرند. زبان زمزمه نيايش پيدا مى كند و دست هايت تشنه قنوت دعا مى شوند. ضرب آهنگ قلبت با پايت درهم مى آميزد, كسى تو را به خود مى خواند...     
 بر آستان دركه پا مى گذارى بى اختيار دلت مى لرزد. حس مى كنى در دريايى از نوز غوطه ور شده اى. «صحن و سراى» با صفايش روح تو را سرشار از لطافت و مهر مى كند. نگاهت از لابه لاى گلدسته ها مى گذرد.
نسيم هر لحظه بر «پرچم سبز» گنبد طلايى اش بوسه مى زند.«كبوتران حرم» اين ساكنان هميشگى دسته دسته بر گرد حرم طواف مى كنند و به او سلام مى دهند. دست بر سينه مى گذارى، صداى هق هق قلبت را مى شنوى. چشمانت  بى اختيار اشك ورود به حرمش را از خدا و پيامبر و ملائكة الله و خود كريمه مى طلبى،چرا كه ورود به اين مكان مقدس بى اجازه نشايد.   

سالروز وفات كريمه اهلبيت فاطمه معصومه سلام الله عليها را به محضر مبارك ولي عصر عج الله تعالي فرجه الشريف وشما بننده عزيز تسليت عرض مي كنم      .


 

ميلاد امام حسن عسكري عليه السلام

 

 

 

 

 

 

 

  آسمان ديده بر زمين گشوده بود و مدينه، شب انتظارش را به دست صبح اميد مي سپرد که ناگاه در صبح دمي حيات بخش آفرينش، تولدي دوباره کرد و يازدهمين روشنگرش را به هستي بخشيد. عرش به برکت ميلاد جهان افروز امام عسکري (ع) بزم شادي گستراند. تولد او موعودي را بشارت دهنده است که ظهورش، سپيده دمي است به سوي روشنايي و  مرهمي  برتمامي رنج ها و مقصد تمام رفتن ها و رسيدن ها.به اميد ظهورش.

 دست بیفشانید و عود بسوزانید که یازدهمین مسافر بهار، از راه می رسد؛ قدم هایش را شکوفه باران کنید!
ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد.

 

  
 
 
 

أهمیّت دین

در دنيا اگر ظاهر بينانه نگاه کنيم پول و پارتی يا مدرک يا زبان بازی حرف اول را می زنند وهرکس يکی از اينها يا همه را داشته باشد نانش در روغن است.

ولی در آخرت آنچه حرف اول را می زند دين است وبه همين خاطر به آن می گويند: روز دين، يعنی روزی که دين ودينداری رونق وبازار و مشتری پيدا می کند.

البته لازم است که کمی دين را در اينجا معنا کنيم: دين، تنها نماز و روزه وحج يا جهاد نيست، بلکه اينها همه پوستة دين‌اند.

دين يعنی آدميت، انسانيت، انصاف، جوانمردی، گره از کار گرفتاری گشودن، چالة را پرکردن، سنگی از سر راه برداشتن، آتش سيگاری خاموش کردن، جوراب بد بوی خود را شستن، دوش گرفتن وبوی بد عرق را ندادن، ويا برای رفتن ونشستن در بلالی مجلس به اين و آن طعنه نزدن، پيامهای کوتا ورکيک نفرستادن.

دين يعنی درد داشتن وهمدردی کردن. دين يعنی از سود خود گذشتن تا ديگران زيان نبينند. بنابر اين می بينيد که دين داری مغزو پوست است البته هم پوست لازم است وهم مغز.

شما اگر بخواهيد هستة زردالو را بکاريد تنها اگر پوست آن را بکاريد هرگز سبز نخواهد شد ويا اگر تنها مغز را بکاريد سبز نمی شود، در حقيقت زمين می گويد من پوست و مغز را باهم می خواهم.

خدا نيز می گويد من پوست و مغز را باهم می خواهم يعنی هم نماز که پوست است وهم جوانمردی وانصاف را که مغز باشد وهرکدام بدون ديگری را نمی پذيرم. وکار شيطان اين است که هميشه ميان پوست و مغز جدايي می اندازد.

برخی را تشويق به پوست می کند يعنی به نماز آنهم اول وقت ودر مسجد وصف اول وعبا بر دوش با انجام تمام مستحبات وتعقيبات بی آنکه ذرّه‌ای انصاف داشته باشند.

يا اگر زن باشد دعوت به حجاب کامل می کند وری کاملا گرفته وچادر سياه وبجايي يک جوراب، دو جوراب،  اما بی آنکه ذرّه‌ای همدردی وهمدلی با بيچارگان داشته باشد.

در اينجا لازم است يک خاطرة بنابه نقل يکی از دوستان نقل کنم: پير مردی همسر پير وتکيده ونزار و خستة خود را پيش دکتور آورده بود واو هم داروهای لازم را نوشته وبه دواخانه آمده تا نسخة خود را بپيچد، کارمند دواخانه سبد را پر از دارو کرد سه سرم، چهار شربت، پنج قرص و..پيره مرد تا آنهمه دارو را ديد خيلی آرام و خسته گفت: سرمها لازم نيست، شربت ها هم فعلا يکی کافی است، قرص ها را هم نصف کن وتمام اين کم کردنها ونصف کردن ها بخاطر آن بود که بيچاره پول نداشت.

اين خاطره از يک خانمی با حجاب ونماز خوان واهل حج و عتبات عاليات نقل شده است وقتی آدم قصه را می خواند فکر می کند که به او کمک کرده است ولی وقتی می گويد بيچاره با همان داروهای نصفه ونيمه رفت که او هم کمک نکرده است.

واين همان پوست داشتن ومغز نداشتن است که ياد آوری نمودم در مقابل گاهی انسان کسی را می بيند مغز را دارد ولی پوست را ندارد يعنی گره گشاست اما حجاب را مراعات نمی کند نقل می کند بيچاره کسی می خواست در بيمارستان عمل کند وهزينة عملش را نداشت مات و مبهود ايستاده بود با همسرش می گفت چه کنم؟ از کجا بياورم؟ خانمی بی حجابی که نه با هفت قلم بلکه با هفتاد قلم خود را آرايش کرده وگويا اينکه به حجله آمده باشد نه به بيمارستان، اين زمزمه ها را شنيد وبا شتاب آمد اين مبلغ را با کمی بشتر با يک دنيا محبت بدست آن مرد داد وگفت اين کار را برای دلم کردم! واين يعنی مغز داشتن وپوست را نداشتن که پيش از اين مطرح کردم.

حالا ديدی که شيطان با چه زيبايي وظرافتی کار خود را پيش می برد؟!  وديدی که با چه لطافتی صيادی می کند؟

عده‌ای را تنها اهل پوست می کند وآنها را حتی به نماز شب وا می دارد بی آنکه ذرّه‌ای احساس وعاطفه داشته باشند، ومعلوم است که هرکس اين جماعت را ببيند از نماز فاصله می گيرد.

عده‌ای را هم تنها به مغز دين دعوت می کند يعنی به دل سوزی واحساس داشتن وبه انصاف رفتار کردن بی آنکه پای شان به مسجد باز شود،  يا پيشانی شان بر خاک بوسه زند.

وخيلی ها با ديدن اين تيپ آدمها با خود می گويند: ببين نماز نمی خواند ولی مرد است انصاف دارد!

دختر بچه‌ای به زمين افتاد، خاکی شد، وخانمی بی حجابی تا ديد دويد وبچه را بلند کرد، خاک لباسش را تکاند، نوازشش کرد وچنان گرم بوسيدش که سرخی ماتيک لبها مثل جايي ضرب انگشت که بر کاغذ می ماند بر چهره‌اش ماند وسپس از کيف خود يک بسته شکلات در آورد وبه او داد و رفت، دختر بچه با حسرت به او نگاه کرد، وبعد به مادرش گفت: ديدی بی حجاب بود؟ يعنی ديدی که چه آدمی خوبی بود ودر حقيقت داشت نتيجه می گيرفت که می شود هم بی حجاب بود وهم خوب.

خدا کند که ما مسأله پوست و مغز را خوب بفهميم پسر من، دختر من، دوست و شاگرد من، وهمکار من اگر مسأله پوست و مغز را خوب بفهمند ديگر وقتی من دروغ می گويم ديگر از نماز و دين و ديانت روی بر نمی گردانند بلکه با خود می گويند که او پوست را دارد ولی مغز را ندارد

سالروز میلاد فرخنده رسول اعظم (ص) وامام صادق(ع) مبارک باد

بنام خدا

سالروز میلاد فرخنده دو حجت برحق الهی پیامبر رحمت حضرت محمد(ص) و حضرت امام صادق(ع) تبریک و تهنیت باد!

به همین مناسبت توجه شما را به نقل یکی اعجازهای پیامبراکرم (ص) از زبان جان پیامبر و وصی و جانشین بر حق او حضرت امام علی(ع) جلب مینمایم. این فرمایشات در نهج البلاغه و در خطبه ی بنام قاصعه آمده است:

و قد علمتم موضعي من رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعني في حجره و أنا وليد يضمني إلى صدره و يكنفني في فراشه و يمسني جسده و يشمني عرفه و كان يمضغ الشي‏ء ثم يلقمنيه و ما وجد لي كذبة في قول و لا خطلة في فعل و لقد قرن الله به (صلى‏الله عليه‏و آله) من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل أثر أمه يرفع لي في كل يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) و خديجة و أنا ثالثهما أرى نور الوحي و الرسالة و أشم ريح النبوة. و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه (صلى‏الله عليه‏و آله) فقلت يا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا الشيطان قد أيس من عبادته إنك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلا أنك لست بنبي و لكنك لوزير و إنك لعلى خير. و لقد كنت معه (صلى‏الله عليه‏و آله) لما أتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمد إنك قد ادعيت عظيما لم يدعه آباؤك و لا أحد من بيتك و نحن نسألك أمرا إن أنت أجبتنا إليه و أريتناه علمنا أنك نبي و رسول و إن لم تفعل علمنا أنك ساحر كذاب. فقال (صلى‏الله عليه‏و آله) و ما تسألون قالوا تدعو لنا هذه الشجرة حتى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال (صلى‏الله عليه‏و آله) إن الله على كل شي‏ء قديرفإن فعل الله لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحق قالوا نعم قال فإني سأريكم ما تطلبون و إني لأعلم أنكم لا تفيئون إلى خيرو إن فيكم من يطرح في القليب و من يحزب الأحزاب ثم قال (صلى‏الله عليه‏و آله) يا أيتها الشجرة إن كنت تؤمنين بالله و اليوم الآخر و تعلمين أني رسول الله فانقلعي بعروقك حتى تقفي بين يدي بإذن الله و الذي بعثه بالحق لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوي شديد و قصف كقصف أجنحة الطير حتى وقفت بين يدي رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) مرفرفة و ألقت بغصنها الأعلى على رسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) و ببعض أغصانها على منكبي و كنت عن يمينه (صلى‏الله عليه‏و آله) فلما نظر القوم إلى ذلك قالوا علوا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشده دويا فكادت تلتف برسول الله (صلى‏الله عليه‏و آله) فقالوا كفرا و عتوا فمر هذا النصف فليرجع إلى نصفه كما كان فأمره (صلى‏الله عليه‏و آله) فرجع فقلت أنا لا إله إلا الله إني أول مؤمن بك يا رسول الله و أول من أقر بأن الشجرة فعلت ما فعلت بأمر الله تعالى تصديقا بنبوتك و إجلالا لكلمتك. فقال‏القوم كلهم بل ساحر كذاب عجيب السحر خفيف فيه و هل يصدقك في أمرك إلا مثل هذا (يعنونني) و إني لمن قوم لا تأخذهم في الله لومة لائم سيماهم سيما الصديقين و كلامهم كلام الأبرار عمار الليل و منار النهار متمسكون بحبل القرآن يحيون سنن الله و سنن رسوله لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلون و لا يفسدون قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل ....

ترجمه : شما مى‏دانيد مرا نزد رسول خدا(ص) چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آن گاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مى‏خوابانيد چنانكه تنم را به تن خويش مى‏سود و بوى خوش خود را به من مى‏بويانيد. و گاه بود كه چيزى را مى‏جويد، سپس آن را به من مى‏خورانيد. از من دروغى در گفتار نشنيد، و خطايى در كردار نديد. هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاى بزرگوارى را پيمود، و خويهاى نيكوى جهان را فراهم نمود.

و من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنانكه شتر بچه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانه‏اى بر پا مى‏داشت و مرا به پيروى آن مى‏گماشت. هر سال در حراء خلوت مى‏گزيد، من او را مى‏ديدم و جز من كسى وى را نمى‏ديد. آن هنگام جز خانه‏اى كه رسول خدا (ص) و خديجه در آن بود، در هيچ خانه‏اى مسلمانى را نيافته بود، من سومين آنان بودم . روشنايى وحى و پيامبرى را مى‏ديدم و بوى نبوت را مى‏شنودم.

من هنگامى كه وحى بر او (ص) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم. گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست گفت: «اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مى‏شنوى آنچه را من مى‏شنوم، و مى‏بينى آنچه را من مى‏بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مى‏روى ـ و مؤمنان را اميرى .

و من با او بودم، هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند، و گفتند: «اى محمد (ص) تو دعوى كارى بزرگ مى‏كنى كه نه پدرانت چنان دعويى داشتند، نه كسى از خاندانت. ما چيزى را از تو مى‏خواهيم اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مى‏دانيم تو پيامبر و فرستاده‏اى و گرنه مى‏دانيم جادوگرى دروغگويى.» گفت (ص) : «چه مى‏پرسيد» گفتند: «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو در آيد.» گفت (ص) : «خدا بر هر چيز تواناست . اگر خدا براى شما چنين كرد، مى‏گرويد، و به حق گواهى مى‏دهيد» گفتند «آرى.» گفت: «من آنچه را مى‏خواهيد به شما نشان خواهم داد. و من مى‏دانم شما به راه خير باز نمى‏گرديد . و در ميان شما كسى است كه در چاه افكنده شود و كسى است كه گروهها را بهم پيوندد و لشكر فراهم آورد.» سپس گفت (ص) : «اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان گرويده‏اى و مى‏دانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى، و پيش روى من در آى به فرمان خداى.» پس به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى بر آمد بانگى سخت‏كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا(ص) بيامد، و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا (ص) گسترد، و يكى از شاخه‏هايش را بر دوش من آورد، و من در سوى راست او (ص) بودم. پس چون آنان اين ـ معجزه ـ را ديدند، از روى برترى جويى و گردنكشى گفتند : «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر بر جاى ماند.» پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو سوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفت‏آور، و با بانگى هر چه سخت‏تر. چنانكه مى‏خواست خود را به رسول خدا (ص) بپيچد. پس آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند: «اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنانكه بود» و او درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گرديد و من گفتم: لا اله الا الله، اى فرستاده خدا من نخستين كسم كه به تو گرويد، و نخستين كس كه اقرار كرد كه درخت آنچه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد. تا پيامبرى تو را گواهى دهد و گفته تو را بزرگ دارد. پس آنان گفتند: نه كه ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر است، و چه آسان است كار او. و چه كسى تو را در كارت تصديق كند جز او» (و قصدشان من بودم) . من از مردمى هستم كه در راه خدا از سرزنش ملامت‏كنندگان باز نمى‏ايستند. نشانه‏هاى آنان، نشانه راستكاران و سخنشان، گفتار درست كرداران. زنده‏داران شبند ـ به عبادت ـ و نشانه‏هاى روزند ـ براى هدايت ـ چنگ در ريسمان قرآن زده‏اند و سنت خدا و فرستاده او را زنده كرده‏اند. نه بزرگى مى‏فروشند، و نه برترى جويى دارند، نه خيانت مى‏كنند و نه تبهكارند. دلهاشان در بهشت است و تن‏هاشان را به كار ـ عبادت ـ وامى‏دارند.

منبع: نهج البلاغه ترجمه شهيدى خطبه 192