تاریخچه افغانستان

                                


افغانستان با نام رسمی جمهوری اسلامی افغانستان (به پشتو : د افغانستان اسلامی جمهوریت) کشوری محصور در خشکی در آسیای میانه است. این کشور حدفاصل آسیای میانه، جنوب غربی آسیا و خاورمیانه می‌باشد و پایتخت آن کابل است. همسایگان افغانستان، پاکستان در جنوب و شرق، ایران در غرب، تاجیکستان و ازبکستان و ترکمنستان در شمال و چین در شمال شرقی هستند. سرزمین‌های دربردارنده افغانستان نقطه مرکزی راه ابریشم و مهاجرت انسان‌ها بود. باستان‌شناسان شواهدی از سکونت انسان‌ها تا بیش از ۵۰،۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح به‌دست آورده‌اند. تمدن شهری ممکن است در این قلمرو در بین ۳،۰۰۰ تا ۲،۰۰۰ سال قبل از میلاد آغاز شده باشد.

این کشور در محل مهم ژئواستراتژیکی مهمی قرارگرفته که شرق، جنوب، غرب و آسیای مرکزی را وصل می‌کند و در طول تاریخ خانه انسان‌های مختلفی بوده است.از روزگاه باستان، این سرزمین شاهد فتوحات نظامی بسیاری از جمله توسط اسکندر مقدونی، شاهنشاهی مائوریا، مسلمان عرب ، چنگیز خان و دیگران بوده‌است. همچنین به عنوان منبعی برای سلسله‌های متعددی از جمله دولت یونانی بلخ، شاهنشاهی کوشان، هیاطله، کابل‌شاهان، سامانیان، صفاریان، غزنویان، سلسله غوریان، تیموریان و دیگران بود که هر یک امپراتوری خود را تأسیس کردند. در اواسط قرن هفتم (۶۴۲-۸۷۰) پس از اینکه حمله اعراب به ایران با شکست امپراتوری ساسانی کامل شد، آن‌ها به سوی شرق امپراتوری فارس هجوم برده و در ۶۴۲ میلادی شهر هرات را تسخیر کردند. در ۸۷۰، کابل و تمام مناطق افغانستان توسط اعراب فتح شدند.

تاریخ سیاسی افغانستان مدرن در قرن ۱۸اُم با برخاست قبایل پشتون (که به عنوان اوغان یا افغان در زبان فارسی شناخته می‌شوند)، زمانی که در سال ۱۷۰۹ میلادی سلسله هوتکی حکومت خود را در قندهار ایجاد کردند، و به صورت دقیق‌تر، زمانی‌که احمد شاه درانی امپراتوری درانی را در سال ۱۷۴۷ ایجاد کرد که پیشرویی از افغانستان امروزی شد.پایتخت آن در سال ۱۷۷۶ از قندهار به کابل منتقل شد و بخشی از قلمرو آن به امپراتوری‌های همسایه در سال ۱۸۹۳ واگذار شد. در اواخر قرن ۱۹، افغانستان به یک دولت حایل در "بازی بزرگ" بین امپراتوریهای انگلیس و روس تبدیل شد. در تاریخ ۱۹ اوت ۱۹۱۹، پس از جنگ سوم افغان و انگلیس و امضای معاهده راولپندی، ملت دوباره کنترل امور خارجه خود را از بریتانیا گرفت.

از اواخر دهه ۱۹۷۰ افغانستان جنگ‌های داخلی دنباله‌داری را تحمل کرد که با اشغال‌های دولت‌های خارجی در همانند تهاجم اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۷۹ و تهاجم ایالات متحده در اکتبر ۲۰۰۱ که باعث سرنگونی دولت طالبان شد همراه بود. در دسامبر سال ۲۰۰۱، شورای امنیت سازمان ملل به ایجاد نیروی بین‌المللی کمک به امنیت (آیساف) برای کمک به حفظ امنیت و کمک به دولت کرزی اجازه داد.افغانستان در حال حاضر در عین حال که با شورشیان طالبان سروکار دارد، به کندی و با حمایت جامعه بین‌المللی در حال بازسازی است.

تحول فرهنگي با رويکرد اسلامي

مقدمه:

در جست‌و جوي تعريفي جامع‌تر و فراگيرتر از فرهنگ، شايد بتوان گفت که فرهنگ هر جامعه ثمره کوشش‌هايي است که اعضاي آن جامعه در طول قرون و نسل‌ها در پاسخ‌گويي به نيازهاي مادي و غير مادي خود به عمل آورده‌اند. با پذيرفتن اين تعريف به اين نتيجه مي‌توان رسيد که هيچ قوم يا جامعه‌اي فاقد فرهنگ نيست و نيازهاي مادي و غيرمادي انسان در حال تغيير و تحول‌اند و از اين جهت فرهنگ هر جامعه نيز متحول مي‌شود. پس درميان فرهنگ ملت‌ها پديده‌اي به نام ثبوت فرهنگي نداريم و اين تغيير و تحول بيشتر در فرهنگ مادي رخ مي‌دهد و فرهنگ معنوي کمتر تغيير حاصل مي‌کند، بويژه عقايد، ارزشها و هنجارهاي اجتماعي همه انسان شناسان هم عقيده‌اند که نخستين جامعه‌هاي انسانی از نظر ساختار اجتماعي کوچک و ساده،‌و از نظر تجهيزات تکنولوژيک بسيار فقير بوده‌اند، و نشانه‌اي ازقوانين رسمي يا نهادهاي دولت نيز در آنها يافت نشده است. در ضمن، جهان بين بسيار ابتدايي آنها نيز بيشتر بر اساس تفسيرهاي فوق طبيعي استوار بوده است تا بر اساس نگرش‌ها و کم و بيش علمي، همان طور که پيامبر بزرگوار اسلام(ص) اعراب جاهل را که فرهنگ خون‌ريزي وادم کوشی و غيره داشتد با آمدن دين اسلام و مسلمان شدن آنها از فرهنگ جاهلی و قبيله‌اي محدود خود بيرون آمدند و ارزشهاي اسلامي را جايگزين ارزشهاي قبيله‌اي کردند، که يک تحول بزرگ و مثبت و با ارزش در جريه العرب بوجود آمده.

 

کليد واژگان: تحول، فرهنگ اسلام.

تعريف فرهنگ: فرهنگ در لغت به معناي علم، دانش و ادب است.[1]

در اصطلاح فرهنگ، بالغ بر ده‌ها گونه است به موجب يکي از جامع‌ترين تعاريفي که اخيراً در مورد فرهنگ به عمل آمده است عبارتند از:

فرهنگ کلي‌ترين بينش و نگرشي است که انسان نسبت به جهان دارد. اين بينش و نگرش همان معناي است که جامعه براي هستي و انسان قائل است و به اندازه‌اي کلي و جهان شمول است که همه ارزش‌ها و روش‌هاي فرد و اجتماع را در بر مي‌گيرد و گاه حتي مي‌توان آن را مترادف با جهان بيني به کاربرد. جهان بيني هر قوم درشکل و محتواي بسياري از جنبه‌هاي محسوس زندگي آن قوم اثر قابل توجهي دارد. جهاني را که مردم مي‌سازند و در آن زندگي مي‌کنند، تا حد زيادي زير تأثير جهان بيني آنهاست. جوامع مختلف به نسبت به اين که در مورد هستي چه نوع تفکري داشته باشند و براي زندگي چه معناي قائل باشند و چه ارزش‌هيي را بر جهان حاکم بداند، سبک و اسلوب خاص در ساختن شهر و خانه، پوشيدن لباس و نظاير اين خواهند داشت. به سخن ديگر، فرهنگ يک قوم، در وجوه مختلف زندگي آنان از قبيل صنعت، اقتصاد، مديريت، شهرسازي معماري و هنر تجلي مي‌کند و به منزله‌ي روحي است که در کالبد آن قوم جريان دارد.[2] يکي از محققین با طبقه‌بندي،‌270 تعريف مطرح در عرصه فرهنگ، نشان داده است که اکثريت نظريه پردازان در اين عرصه، برداشت‌شان از فرهنگ به معني دربرگيرنده کل روش زندگي است. و با چنين تعريفي، فرهنگ هر جامعه در تمامي ارتباطات اقتصادي، سياسي و اجتماعي افراد جامعه تأثير مي‌گذارد.[3] ادوارد تيلور مردم شناس انگليسي، فرهنگ را اين گونه تعريف کرده است:

فرهنگ،ترکيبي از مجموعه علوم، دانش‌ها،‌هنرها، افکار و عقايد، اخلاقيات، مقررات و قوانين، آداب و رسوم و ساير آموخته‌ها و عاداتي است که انسان به عنوان عضوي از جامعه کسب مي‌کند.[4]

اقسام فرهنگ

جامعه شناسان، فرهنگ را از جهات گوناگون طبقه‌بندي و تقسيم کرده‌اند، که عبارتند از:

1)    فرهنگ مادي: فرهنگ مادي به پديده‌هاي محسوس و عينی که قابل اندازه‌گيري با موازين کمي و علمي باشند، اطلاق مي‌گردد، مانند ساختمان، ابزارآلات، صنعت و غيره.

2)    فرهنگ معنوي: به مجموع افکار، انديشه‌ها، عقايد، دين، علوم، ارزش‌ها، فلسفه، حقوق،‌ادبيات و آداب و رسوم اجتماعي، فرهنگ معنوي اطلاق مي‌شود، که هر چند قابل اندازه‌گيري و لمس کردن نيست، اما در تمام جوامع بشري وجود دارد.

3)    فرهنگ عام: ازآن جا که فرهنگ، نوعي معرفت بشري است، در تمام جوامع وجود دارد. بر اساس اين عقيده، تمام فرهنگ‌ها وجوه مشترکي با يکديگر دارند، که مي‌توان آن‌ها را اين‌گونه بيان کرد: گرايش، پرستش و دينداري، اهميت دادن به برخي ارزشها مانند علم‌گرايي، ايثار، نوع دوستي، گرايش به نهاد خانواده، اقتصاد، حکومت، قوانين، مقررات و آداب و رسوم اجتماعي و ... اين امور جزء فرهنگ عام بشريت است.

4)    فرهنگ خاص: هر چند جوامع بشري در برخي عناصر فرهنگي با يکديگر مشترکند، اما با اندک توجه و دقّت مي‌توان به اين واقعيت پي‌برد که هر جامعه، داراي فرهنگ خاص خود است. مثلاً در تمام جامعه بشري اصل دينداري وجود دارد، ولي نوع آن تفاوت مي‌کند، از اين رو، در يک جامعه، مسيحيت و در جامعه ديگر، اسلام حاکم است. مثل نوع رابطه زن و مرد، پوشش، تغذيه و غيره.

5)    خرده فرهنگ: در درون هر فرهنگي نيز الگوهاي گوناگون وجود دارد که جامعه‌شناسان به آن خرده فرهنگ مي‌گويند. خرده فرهنگ، فرهنگ ‌گروه و قشر خاصی است که با فرهنگ کل جامعه پيوند خورده، داراي سلسله خصوصياتي همچون فرهنگ جنس زن و مرد، جوانان و پيران، روستائيان و شهريان، کارگران، نظاميان، دانشگاهيان و روحانيون و .... است.[5]



[1]- فرهنگ دهخدا

[2]- احمدي، حسن، روش برنامه‌ريزي در بخش فرهنگ،‌ص7، سازمان برنامه و بودجه1370.

[3]- بنيانيان،‌حسن،فرهنگ و توسعه، ص87، موسسه انتشارات اميرکبير،‌تهران،1386.

[4]- محسن، منوچهر، جامعه شناس عمومي، ص410.

[5]-زندوکیلی مهدی مردم شناسي فرهنگي، ص24.

ادامه نوشته

انواع ارتباطات

مقدمه

 ارتباطات، سنگ پايه اوليه تمدن بشري است. هر قدر كه از سادگي به سوي پيچيدگي پيش مي‌رود پيچيده‌تر مي‌شود، ارتباطات انساني نيز اشكال پيچيده‌تري به خود مي‌گيرد. تا جايي كه اين در هم پيچيدگي ارتباطات ميان انسان‌ها، امروز يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي سازمان بشري است، مبادله افكار و اطلاعات ميان آحاد انساني، يكي از مبرم‌ترين نيازهاي زندگي اجتماعي است و ارتباطات، به عنوان حلقه واسط، فرد را به جامعه متصل كرده و زمينه انتقال ميراث فرهنگي از نسلي به نسل ديگر را فراهم آورده است.

ادامه نوشته