شخصيت اميرمؤمنان(ع)
سخن گفتن درباره شخصيتى همانند امام على(ع) كارى است بس دشوار ، چون شخصيتي است كه جامع الاضداد است و انسان معمولى وقابل درك براي همگان نيست . اما به اندازه توان و وُسع خود مطالبي راجع به آن حضرت در اين جا مي آوريم.
1 . ولادت اميرمؤمنان (ع)
امام على عليهالسلام در مكه و در خانه توحيد، ديده به جهان گشود و با توحيد خود موجى را در سرزمين مكه بهوجود آورد. ولى اين موج، بسان موج دريا، امواجى را به دنبال آورد و هر لحظه بر وسعت خود افزود، و تحرك وجنبش خود را گستردهتر ساخت، و مرگ و شهادت ولى در سرزمين كوفه، نه تنها از قدرت و گسترش آن نكاست،بلكه آن را قوىتر و نيرومندتر ساخت و هر چه زمان پيش رفت، و افقهاى تازهاى را گشود موج شخصيت وىهنگام با زمان پيشرفت و اثر آن در هر دوره عظيمتر و جهانىتر گرديد، و همه سواحل اجتماع انسانى را فرا گرفت،گوئى اشعه وجود او براى نفوذ در ابعاد زمان، روشن ساختن افقهاى تازه، چيزى را براى خود مانع نمىشناسد وهمه نوع حجاب زمان را دريده و پس از چهارده قرن؛ راه زندگى را براى انسانها روشن مىسازد، اگر گذشتزمان، براى شخصيتهاى معمولى، وسيله فراش است و حجاب و پوششى از رنگ و غبار براى شخصيت آنها بهشمار مىرود، ولى درباره شخصيت امام على(ع) درست نتيجه معكوس است تا آنجا كه مرور زمان وجود آنها رانمايانتر و صيقلىتر مىسازد، و آيندگان در پرتو تكامل فكرى خود، به عمق شخصيت آنها بهتر مىتواند پى ببرندخدمات و تعاليم آسمانى آنها را بهتر مىتوانند ارزيابى نمايند. چه شخصيتى بالاتر از اين كه پس از چهارده قرنيك فردى عادى كه پيوند او با تمام مذاهب جهان، گسسته است جز ماده و انرژى چيزى را نمىپزيرد درباره اوچنين مىگويد:
" الامام على بن ابى طالب عظيم العظماء نسخهُُ مفرده لم يَرَ لها الشرق و لا الغرب صورهُُ طبق الاصل، لاقديماً و لاحديثاً." [1]
امام و پيشواى انسانها امام على عليهالسلام بزرگ بزرگان، و يگانه نسخه است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدراسلام) مطابق است و هرگز شرق و غرب، نسخه مطابق او در گذشته و حال نديده است اين سخن را (شبلىشميل) مادى كه در سال 1335 در گذشت است گفته او شاگرد برجسته مكتب (داروين) بوده نخستين كسىاست كه برخلاف استادش كه يك فردى الهى بود، نظريه تحول را در شرق منتشر ساخت، به انكار مقدسات وجهان ماوراء طبيعت برخاست و تا لحظه مرگ از مكتب مادى پيروى نمود، ولى در برابر شخصيت امام علىعليهالسلام سر تعظيم فرود آورده و عظمت و پيشواى موحدان را پس از چهارده قرن از لابلاى تاريخ و آثار فكرىو عملى او لمس مىنمود.
او تنها در اين سخن پيشگام نيست بلكه پيش از وى خليفه دوم سخنى همانند او را گفته است هنگامى كهاميرمومنان گره از مشكلات علمى و اجتماعى خليفه مىگشود، وى بىاختيار مىگفت: عقمت النساء ان يكون مثلعلى بن ابيطالب [2] زنان ديگر شخصيتى مانند على(ع) نزايند چنين داورى درباره على(ع) از خصائص اين دو نفرنيست، بلكه هر كس كه آشنائى به مكتب امام دارند، بىاختيار شيفته او گرديده و آرزو مىكند كه اى كاش، روزگاردر هر دورهاى، جوانمردى مانند امام على عليهالسلام به اجتماع تحويل مىداد، تا آنجا كه نويسنده معروف لبنانى»جرج جرداق« چنين مىنويسد: " ما ذا عليك يا دنيا لَو اَحشَدت قُواك، فَاعطَيت فِى كُلِّ زَمَنٍ عَلِياً بفعله قلبه و لسانه و ذى فقاره "[3]
چه مىشد اى روزگار، قدرتها و نيروهاى خود را بسيج مىكردى و در هر دورهاى انسانى مانند على(ع) از نظرعقل و خرد، روح و روان سخن و بيان، قدرت و شجاعت به جامعه بشرى تحويل مىداد. سعدبن ابي وقاص با سوابقعداوت و مخالفت هاى خود، هنگامى كه مشاهده نمود كه معاويه به اميرالمومنين (ع) ناسزا مىگويد به خود پيچيده و رو بهمعاويه كرد و گفت: مرا بر روى تخت خود نشاندهاى و در حضور من به على(ع) ناسزا مىگوئى، به خدا سوگند،هر گاه يكى از آن سه فضيلت بزرگى كه على(ع) داشت داشتم، بهتر از آن بود كه آنچه كه آفتاب بر آن مىتابد، مالمن باشد.
1 - روزى كه پيامبر(ص) او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت و به على(ع) سخني را فرمود كه به حديث منزلت معروف است : موقعيت تو نسبت به من همان موقعيت هارون است نسبت به موسى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست. [4]
2 - روزى كه قرار شد با سران (نجران) به مباهله بپردازد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را گرفت وگفت: پروردگارا اينان اهل بيت من هستند.
3 - روزى كه مسلمان قسمتي از دژهاى يهوديان خيبر را فتح كرده بودند ولى دژ (قموص) كه بزرگترين دژ ومركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصره سپاه اسلام بود ولى مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن رانداشتند، پيامبر به خاطر سردرد كه داشت، مانع از آن شده بود كه خود پيامبر در صحنه نبرد، شخصاً حاضر شود فرماندهى سپاه را برعهده بگيرد و هر روز پرچم را به دست يكى از سران سپاه خود مىداد و همه آنها بدون نتيجهبرگشتند.
روزى به دست ابوبكر داد و روز بعد به دست عمر داد هر دو شخصيت بدون آن كه كارى را صورت دهند بهحضور رسول خدا بازگشتند، ادامه اين وضع براى رسول خدا سنگين بود، و با مشاهده اين وضع فرمود: فرداپرچم را به دست كسى مىدهم، كه هرگز فرار نمىكند و پشت به دشمن نمىنمايد او كسى است كه خدا و رسولخدا او را دوست دارد و خداوند اين دژ را به وسيله او مىگشايد هنگامى كه سخن پيامبر را براى( على (ع) نقلكردند: او رو به درگاه الهى كرد و گفت: "اللهم لامعطى لما منعت و لامانع لما اعطيت" پروردگارا، آنچه كه تو عطاكنى بازگيرندهاى براى آن نيست و آنچه را كه تو ندهى، دهندهاى براى او نخواهد بود، سعد بن ابي وقاص وقتى كه اينجريان را نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت. [5]
2 - اميرمومنان (ع) در فرمايشات پيامبر اكرم (ص)
1 _ روزى رسول خدا(ص) دست امام على(ع) را گرفت و فرمود: اين همان است كه پيش از همه مردان به من ايمان آورد،و نخستين كسى است كه روز قيامت دست در دست من مىگذارد، و اين است صديق اكبر و فاروق امت كه حق رااز باطل جدا مىكند، اين است پشتيبان مومنان، . [6]
2 - معقل بن يسار نقل كرده است، پيامبر(ص) به فاطمه زهرا(س) مىفرمايد: اى فاطمه! آيا راضىنيستى كه مردى را به همسريت درآورم كه پيش از همه ي امت من اسلام آورده است و عملش از همه بيشتر و حلم وبردباريش افزونتراست. [7]
3 - سلمان فارسى روايت كرده است: »از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: من و على (ع) نور بوديم در برابرخداى متعالى، چهارده هزار سال پيش از اين كه آدم آفريده شود، چون خداى تعالى آدم(ع) را بيافريد، آن نور رادو نيمه كرد، نيمهاى از آن منم و نيمه ديگر آن على است. [8]
4 - ژرفترين بيان پيامبراكرم(ص) درباره يگانگى با على (ع) در حديث مشهور »علىُ مِنِّى و اَنا مِن عَلى« پديدار است اينحديث در مناسبتهاى مختلف از پيامبر نقل شده است.
5 - عازب روايت كرده است: »ان النبى(ص) قال لعلى بن ابى طالب (ع) انت منى و انا منك.«پيامبر اكرم (ص) به على (ع) فرموده تو از من هستي و من از تو.
6 - در روايت ديگر فرموده: »ان عليا منى و انا منه و هو ولى كل مومن بعدى« على(ع) از من است و من ازعلى و او پس از من ولى همه مومنان است. [9]
7 - حديث منزلت كه پيامبر اكرم(ص) در آن فرموده است: " يا على انت منى بمنزله هارون من موسى الاانه لانبىَ بعدى. " [10]
على(ع) وارث علم، پيامبر اكرم(ص) كه حضرت بارها على(ع) را وارث علم و صاحب گنج دانش و صندوق اسرار خودمعرفى كرده است.
آرى هر گاه صحابه دچار مشكل مىشدند و در مسئلهاى در مىماندند، به خانه على (ع) مىرفتند و پاسخ را از اومىخواستند. ابن عباس مىگويد كه علم من و ديگر صحابه، در كنار علم على (ع) مانند قطرهاى در كنار هفتدرياست. [11]
جامعترين وصف پيامبر اكرم (ص) از علي (ع) اين حديث است كه خود را شهر علم و على (ع) را دروازه شهر ناميدهاند اين حديث باالفاظى گوناگون روايت شده است؛ من شهر دانشم و على (ع) دروازه آن هر كه دانش مىخواهد، بايد از ايندروازه درآيد. [12]
3 - بزرگداشت شخصيت اميرمؤمنان(ع) از منظر پيامبر(ص)
از وقايع تاريخى روزگار بعثت پيامبر اكرم (ص)كه محدثان و مورخان شيعه و سنى نقل كردهاند ماجراىدعوت خويشاوندان به دين اسلام است. بنابر روايات پيامبر پس از نزول آيه 214 سوره ى شعرا حدود 40 تن ازعموها و عموزادگان خود را جمع كردند و آنان را به اسلام دعوت نمود، و فرمود: هركدام شما پيش قدم شود وزودتر ايمان آورده، مسلمان شود، برادر، وصى و خليفه من در امت و ولى مومنان پس از من خواهد بود، مورخان گفتهاند كهتنها كسى كه از آن جمع دعوت رسول خدا را لبيك گفت، امام على عليه السلام بود، آن گاه پيامبراكرم(ص) در باره اش فرمود: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد. [13]
اين حديث پيامبر اكرم(ص) به (حديث دار) يا (حديث )بدا الدعوه) شهرت يافته؛ و با الفاظى گوناگون از طريقراويان حديث نقل شده است. [14]
در روايتى ديگر آمده است كه على (ع) فرموده: چون آيه: " و انذر عشير تك الاقربين. " [15]
بر پيامبر اكرم نازل شد، مرا بخواند و فرمود خدا به من امر كرده است خويشان و نزديكان خود را هشدار دهم و ازعذاب دوزخ بترسانم، من خود را با تكليفى سخت روبرو ديدم و دانستم كه اگر آنان را به اسلام بخوانم، با پاسخىروبه رو شوم كه باعث ناخشنودى ام مىشود، از اين رو خاموش ماندم و اين راز را دل نگه داشتم تا اين كه جبرئيلآمد و گفت: اى محمد، اگر امر خدا را به جاى نياورى، تو را عذاب خواهد كرد اكنون تو اى على امكانات دعوتى رافراهم كن على (ع) امكانات مرسوم آن روز را فراهم آورد، و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كرد بعد از صرف غذاپيامبر اكرم(ص) لب به سخن گشود و گفت: اى پسران عبدالمطلب به خدا سوگند در عرب جوان سراغ ندارم كهچيزى بهتر و برتر از چيزى كه من براى شما آوردهام و خداوند به من امر كرده است شما را به دين اسلام دعوتكنم.
اكنون كدام يك از شما در اين امر يارى مىدهد تا برادر و وصى و خليفه من ميان شما باشد؟ عموها و عمو زادگانپيامبر (ص) هيچ چيزى نگفتند »من گفتم: اى رسول خدا، من وزير و دستيار تو خواهم بود« آن گاه رسول خدادست بر پشتم نهاد و گفت: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما، پس سخنش را بشنويد و از او اطاعتكنيد مهمانان برخاستند در حالى كه مىخنديدند و به ابوطالب مىگفتند: به تو مىگويد از على فرمان ببرى ! [16]
پس از اينكه دعوت اسلام در مكه آشكار شد؛ پيامبر اكرم (ص) براى اينكه زشتى بت پرستى را به عرب نشاندهد، بت بزرگ آنان را كه بر بام كعبه با ميخهاى آهنين استوار شده بود با دستيارى على (ع) در هم شكست براىاين كار؛ شبى همراه على (ع) به مسجدالحرام رفت و چون در كعبه را بسته بودند و راهى به بام نبود، على را برشانه خود نهاد تا بت را از جاى بركند و به زمين افكند، حديث كسر اصنام را محدثان شيعه و سنى نقل كردهاندعلى (ع) ماجرا را چنين روايت مىفرمايد: همراه پيامبر اكرم(ص) به راه افتاديم تا به كعبه رسيديم، پيامبر اكرم (ص) ازشانه هايم بالا رفت ولى من نمىتوانستم وزن پيامبر اكرم (ص) را بر شانه هايم تاب آورم وقتى ناتوانى مرا ديدفرمود: بنشين ؛ و من نشستم از شانه هايم به زير آمد و فرمود: بر شانههاى من برو، و مرا بر افراشت، چنانكه بالارفته بودم كه به نظرم رسيد اگر بخواهم مىتوانم به افق آسمان دست يابم، بر بام كعبه رفتم در آنجا بتى از "روى" يا "مس" بود كوشيدم آن را از جا بركنم،بت را به چپ و راست و پيش و پس تكان دادم از جاى در آمد. پيامبراكرم(ص) فرمود: "آن را به زير افكن" و من بت را به زمين انداختم و شكستم؛ چون كه شيشهها را مىشكنند آن گاهپايين آمدم و با پيامبر اكرم(ص) روانه شدم هر يك از ديگرى تندتر مىدويديم، و از ترس اينكه ديده شويم؛ خودرا ميان خانهها پنهان كرديم برخى اين روايت را مربوط به شب هجرت و برخى مربوط به روز فتح كعبهدانستهاند.[17]
4 - فداكارى تا سرحد جان
يكى از اوصاف على (ع) كه بيانگر شخصيت اوست فداكارى تا سرحد جان براى حفظ پيامبر اكرم(ص) مي باشد ، موقعىكه پيامبر اكرم (ص) مىخواست از مكه هجرت كند على(ع) را در مكه گذاشت تا وامهاى او را ادا كند وسپردههاى مردم را كه نزد او بودند، به صاحبانشان برگرداند، آن شب پيامبر اكرم(ص) به سوى غار رفت و مشركانخانهاش را محاصره كردند، به على (ع) فرمود در بستر او بخوابد و فرمود اين برد سبز حضومى را بر سر خودبكش كه انشاءاللَّه هيچ آسيبى به تو نخواهد رسيد.
خداى تعالى به جبرئيل چنين وحى فرستاد؛ من شما را با هم برادر ساختم ولى عمر يكى را بيشتر از ديگرى مقرركردم اكنون كدام يك از شما برادر خويش را برخود مقدم مىدارد و راضى مىشود عمر برادر از عمر او بيشباشد؟
هر دو فرشته زندگى را براى خود بيشتر خواستند. آنگاه به ايشان وحى فرستاد. چرا مانند على(ع)نيستيد كه ميان اوو محمد پيوند برادرى بستم اكنون على(ع) در بستر محمد(ص) خفته است و خود را فداى او مىكند و زندگى اورا بر زندگى خويش ترجيح داده است به سوى زمين فرود شويد و على(ع) از آسيب دشمن حفظ كنيد، و آن دوفرشته بزرگ الهى از آسمان فرود آمدند.
جبرئيل نزديك سر، و مكائيل در كنار پاى على(ع) جاى گرفت جبرئيل ندا در داد به چه كسى مانند تو است اىعلى خدا به وجود تو نزد فرشتگان مباهات مىكند.
خداوند متعال وحى فرستاد. " و من الناس ِمَن يَشرِى نَفسَهُ ابتِغَاء مَرضاتِِ اللّه و اللّه رءوفٌُ بالعباد."[18]
از مردم كسانى هستند كه جان خود را به رضاى خداوند مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش رووف ومهربان است .
انتخاب پيامبراكرم(ص) اميرمؤمنان(ع) را به عنوان برادر
پيامبر اكرم(ص)، همواره على (ع) را برادر خطاب ميكرد پس از هجرت به مدينه كه ميان مهاجرين و انصار عقدبرادرى جارى كرد، على(ع) را به برادرى خود برگزيد،درباره برادرى على(ع) با پيامبر اكرم(ص) احاديث فراواني را محدشان شيعه و سنى نقل كردهاند در اينجا به نقل يكي از آنها بسندهمىكنيم.
على(ع) فرمود: پيامبر اكرم(ص) ميان مردم پيوند برابرى بست و مرا گذاشت؛ گفتم:اى فرستاده خدا، ياران خود رابا يكديگر برادر كردى و مرا واگذاشتى؟ فرمود: براى چه تو را واگذاشتم تو را براى خود نگه داشتم تو برادر من ومن برادر تو« هيچ كس پس از تو با من مدعى برادرى نشود مگر اينكه دروغگوباشد. [19]
احاديث پيامبر اكرم(ص) درباره على(ع) بسيار است كه از جمله آنها حديثى است كه برخى محدشان نقل كردهاند:هزار سال پيش از اين كه خدا آسمانها را بيافريد، بر در بهشت نوشته شده است : محمد پيامبر خدا است و علىبرادرى پيامبر خدا است. [20]
2 - شجاعت و پايمردى
پيامبر اكرم(ص) بارها شجاعت و دليرى على عليه السلام در جنگ را ستوده است و او را سبب پايدارى و پيروزىدر جنگها به القابى همچون (اسداللّه الغالب) (حيدره) ( قسوره) مفتخر كردهاست. [21]
چنانچه در منابع روائى آمده است.
پيامبر اكرم(ص) در منبر رفت و... فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ على(ع) سوى پيامبر دويد گفت: مناينجايم، اى پيامبر خدا، آن گاه رسول خدا(ص) على(ع) آغوش گرفت و ميان دو چشمش را بوسيد و با بلندترينصدا گفت: اى گروه مسلمانان ؛ اين برادر و پسرعم و داماد من است، اين گوشت و خون و مولى من است، اين پدردو فرزندزاده من حسن و حسين است كه سرور جوانان اهل بهشتند، اين از ميان برنده غم و اندوههاى من استاين شير خدا در زمين بر سر دشمنان اوست. [22]
6 – اميرمؤمنان (ع) پرچمدار رسول اللَّه(ص)
پرچم رسول خدا(ص) در همه غزوات به دست على(ع) بود. [23] پيامبر اكرم(ص) در بسيارى از موارد على(ع) راپرچمدار خود خوانده است، انس بن مالك، جابربن عبداللَّه انصارى از پيامبر خدا(ص) روايت كردهاند. على(ع)پسر عم و پرچمدار من است و بريده ابن حصيب نقل كرده كه از پيامبر اكرم(ص) پرسيدند: روز قيامت چه كسىپرچم تو را در دست خواهد داشت پيامبر اكرم(ص) فرمود: چه كسى بهتر از آن كه در دنيا پرچم را به دستدارد. [24]
موضوع پرچم دارى پيامبر اكرم(ص) در غزّه خيبر مهم و چشمگيرتر مىشود درباره پرچمدارى على(ع) در خيبراحاديث بسيارى نقل گرديده است.
از جمله اينكه ابن اسحاق، حديثي از اسلحه بن عمرو الاكوع، صحابه پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است.پيامبر اكرم(ص) پرچم خود را به ابوبكر صديق داد و او را به سوى يكى از قلاع خيبر فرستاد او رفت و كوشيد اماتوفيق نيافت و بازگشت. روزى ديگر عمربن خطاب را فرستاد او نيز بدون نتيجه برگشت آن گاه رسول خدافرمود: همانا پرچم را فردا به مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارندخدا خيبر رابه دستش مىگشايد و او هرگز نمىگريزد.
سپس على(ع) را فرا خواند و در آن حال او به درد چشم گرفتار بود، آب دهان بر چشم او ماليد و فرمود: اين پرچم رابگير و با خود ببر تا خدا خيبر را بر شما بگشايد، على(ع) با پرچم از نزد پيامبر اكرم(ص) بيرون رفت، به سرعتمىدويد و نفس نفس مىزد؛ ما نيز در پى او رفتيم سرانجام پرچم را درزير قلعهاى بر سنگى قرار داد جهودي از قلعه سر بر آورد و گفت تو كيستى؟ گفت: سوگند به كتاب آسمانى كه پيروز شديد و على (ع) از آن جنگ بازنگشت تاخداخيبر را به دستش گشود.[25]
7 - ايمان و عبادت اميرمؤمنان(ع)
يكى از ويژگىهاى امام على عليه السلام ايمان و عبادت اوست كه پيامبر بارها ايمان و عبادت او را ستوده است واو را با ايمانترين و عابدترين فرد دانسته است نقل شده است كه در جنگ خندق، آن گاه كه على(ع) با عمربنعبدودعامرى روبه روى شد، پيامبراكرم(ص) فرمود: همه ايمان در برابر همه شرك برخاسته است. [26] مردم ازعلى(ع) شكايت كردند پيامبر اكرم فرمود: اى مردم از على(ع) شكايت نكنيد او شيفته خداست. [27]
8 - شباهت اميرمؤمنان (ع) به پيامبران اولوالعزم
رواياتى با الفاظى گوناگون از طريق شيعه و سنى نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) على را به پيامبران اولوالعزم ياديگر پيامبران تشبيه كرده است؛ از جمله فرموده است؛ هر كس مىخواهد دانش آدم و فهم نوح و خلق و خوىموسى در مناجات و سنت عيسى و همه كمالات محمد را بنگرد بايد به كسى بنگرد كه اينك از راه مىرسد؛ مردمگردن پيش كشيدند تا دريابند كيست كه اينك خواهد آمد. ناگاه على(ع) را ديدند كه مىآيد: گويا سيلى بود كه ازجا كنده مىشد ودر سراشيبى به زير مىآمد.
9 _ كلام تجلى شخصيت انسان
حال بايد از سخنان خود آن حضرت استفاده كنيم؛زيرا كلام هر كسى تجلى شخصيت آن است در روايات دارم كهامام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند در كلام خود تجلى كرده است، اما مردم آنرا نمىبيننند و در نمىيابند. اين مساله درباره هر كس صادق است كه هر متكلمى در كلام خود تجلى مىكند: " المرء مخبُوءُ تحتلسانِه." [28]
و كلام از حقيقىترين و نور خيزترين آينه تمام نماى ابعاد شخصيتى متكلم است كلام على(ع) همين طور است.وجوه مختلف اين كلام، روح ايشان را آشكار مىكند؛ لذا براى شناختن ايشان شناخت كلامشان كمك بسيار بزرگ است؛ ولى صرف نظر از اين راه غير مستقيم؛ على(ع) خود در نهج البلاغه در موارد بسيار درباره شخصيت خودشان سخنان گفتهاند؛ و به نحو مستقيم از نهان شخصيت شان پرده برداشتهاند. دانستن اين موارد بهشناخت ايشان؛ و از آن طريق؛ به فهم كلماتشان كمك بسيار مىكند به عنوان نمونه مىفرمايد كه من باايشان بودم كه جبرئيل براى شان نازل مىشد، و حتى مىشنيدم كه ملك وحى با پيامبر سخن مىگفت، پيامبراكرم(ص) به من فرمودند: " انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى، و لكنك وزيرى وانك لعلى خير. "[29]
همانا تو هم آنچه من مىشنوم مىشنوى و آنچه را من مىبينم مىبينى، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بهراه خير مىروى، امام على(ع) مخصوصا در آن هنگام كه به حكومت رسيده بودند و با مردم داد و ستد بيشترى يافته بودند، در خصوص شخصيت سياسى و حكومتى خودشان توضيحاتى مىدادند، و مىفرمودند: كه مرا باديگر حاكمان و قدرت مداران و سياست مداران قياس مكنيد و مگوييد كه حاكمى رفت و حاكم ديگرى از همانقماش آمده من از آن جنس نيستم، حاكمان ديگر تملق را مىپسنديدند، مداحى شما را دوست مىدارند، خوشآمد گويى را خوش مىدارند، و از رعايا انتظارات ويژهاى دارند من چنين نيست حاكمان ديگر خوش ندارند كهحق را در روى آنها بگويند، يا كسانى ايشان را امربه معروف و نهى از منكر كنند، و آنان را به عيوب و خطاهايشانواقف كنند؛ اما مرا اينگونه مپنداريد گمان نكنيد كه حق گفتن بر من گران مىآيد؛ زيرا كسى كه از شنيدن حقناراحت است؛ عمل كردن برايش ناگوارتر خواهد بود. در حضور من آنگونه كه در برابر جباران مراعات ادبمىكنند، مكنيد و آن گونه سخنان را كه در حضور آنها مىگويد؛ نگوييد شيوه برخورد شما شيوه برخورد من باشما فرق بسيار دارد، با نحوه سلوك حاكمان جبار و رعاياى زبون.[30]
از نكتههاى بسيارجالب اين است كه على(ع) تقريبا تا پيش از رسيدن به خلافت كه در واقع سالهاى پايان عمر شان را بود سخنرانىنمىكرد، درزمان حيات پيامبر اكرم (ص) و نه حتى پيش از رسيدن به خلافت سخنرانى و خطبه ايراد نكرده بودند، اگر همه كلماتى ايشان رسيده كه مربوط به همين پنج سال پايان عمر شان است. و اين نكته بسيار قابل تامل استكه شخصيتى اين چنين سخنور و مسلط بر كلام و به تعبير خود ايشان (اميركلام) درطول اين همه سال دم در كشيدسخن نگفته و اين استعداد فوق العاده و خداداده را بروز نداده است، اما ناگهان و به وقتى ضرورت اين آتشفشاندر جوش خروش آورده و آن همه سخنان شنيدهاى و گوهرهاى مكنون را بيرون ريخته است، سخنان على(ع) بهخوبى معلوم مىدارند كه چه اقيانوسى در آن بدن خاكى كوچك نهان شده بوده ايشان همان طور كه گذشت ازخود اين گونه تعريف كردهاند ( و انا لامير الكلام) [31] و كلام تحت سلطه ماست. اكنون در مىيابيم اين عبارت على(ع)دومعنادارد.
1 - همان معناى ظاهرى كلام است يعنى ما سخنوريم و سخن در دست ما مانند موم است، اين معنا كاملاً درست مىباشد.
2 - آن كه ما نه تنها سخنوريم، بلكه سخن نيز بر ما چيره نيست، يعنى على رغم انكه سخنان زيادى براى گفتنداريم، ولى مىتوانيم صبورى ورزيم و سخن نگوييم، اين مقام دوم البته بسى بلندتر از مقام نخستين است.سخنورانى هستند كه سخن براى گفتن دارند، اما از يكى جهت سخن برايشان چيره است، هنر سكوت كردن راندارند و نياموختهاند كه سخن را در جاى خود بيان كنند.
امير كلام هستند اما كلام هم امير آنهاست، على(ع) به معناى دقيق كلمه، به هر دو معنا امير كلام بود، هم درسخنورى فصيح و زبردست بود، و هم هنر سكوت را مىدانست، او سالهاى سال على رغم سخنان بسيار زيادىكه داشت، ساكت نشست و دم فرو بست و سخن نگفت.
" فَصَبرَ وَ فِى العينِ قَذى وَ فى الحلقِ شجا " [32]
سخن نمىگفتم و شكيبايى پيشه كرده بودم، در حالى كه در چشم من خار بود، و درگلويم استخوان، با اين همهدم بر نمىآوردم، اين تعبير( انا لاَمير الكلام) در باب اهل بيت و ائمه اطهار عليهم السلام نيز هست، ائمه ما از پيامبراكرم(ص) تا ديگر اوصياء همه امراء كلام بودهاند، على (ع) درباره همين بزرگان است كه مىفرمايد: "ان نطقوا و انصمتوا لم يسبقوا." [33]
اينان اگر بگويند راست مىگويند، و اگر هم ساكت بنشينند، كسى آنان را ساكت نكرده است يعنى سكوت آنها به آندليل نيست كه ديگران بر آنها سبقت گرفتهاند، يا كسى نمىگذارد در حضور وى سخن بگويند و سكوت پيشهكردهاند ، بلكه ايشان خود دم بر نمىآوردند، و اگر هم سخنى بگويند جز به حق سخن نمىگويند در سخن آنان گزافه گويى،مبالغه و باطل راه ندارد، به خاطر همين است كه مىتوان گفت كه كلام معرف شخصيت متكلم است، گذشته از اينوقتى كه مىخواهد انسان درباره شخصيت كسى تحقيق كند معرفت اجمالى به شخصيت او پيدا كند لازم است كهمراجعه به اوصاف شخص مورد نظر كند از طريق اوصاف آگاهى به شخصيت او پيدا مىكند اما راجع به شخصيتامام على عليه السلام از راه آشنايى اوصاف مىتوان به عظمت و بزرگوارى او پى ببرد از آنجا كه اوصاف انحضرت را نمىتوان به طور كامل بيان كرد وليكن به طور اجمال اشاره به چند صفت بارز ان خواهد شد. اينجا بهتراست كه درباره اوصاف و ويژگيهاى امام على عليه السلام از زبان پيامبر اكرم(ص) بيان نمود:
1 - سلمان فارسى از رسول خدا چنين نقل كرده است: نخستين فرد از شما كه در كنار حوض نزد من آيد هماناست كه نخست ايمان آورد. [34] ابن عباس و ابوموسى اشعرى نيز با الفاظى ديگر اين روايت را نقل كردهاند. [35]
2 - معاذبن جبل از پيامبر اكرم نقل كرده است كه فرمود: اى على برترى من بر تو، به مقام پيامبر است و پس از منپيامبرى نيست و تو را هفت صفت و فضيلت است كه كسى از قريش را نيست تو نخستين مومن به خدا، باوفاترين آنهابه پيمان خدا، استوار ترينشان در كار خدا، هنگام عدالت از همه بهترى و در رفتار با مردمان از همهدادگرتر، هنگام دارورى از همه بيناتر، و در منزلت پيش خدا از آنان والاترى .
10 - اميرمؤمنان(ع) محور حق
مطلب ديگرى از پيامبراكرم(ص) نقل شده است كه زمينه را براى شناخت بهتر شخصيت على(ع) مساعد مي كند ، آنجا كه مي فرمايد : »على بنابيطالب مع الحق و الحق مع على يدور معه حيثما دار.« [36]
على(ع) با حق است و در مدار حق مىگردد و هر جا على باشد وجود حق را در آنجا مىتوان كشف كرد. انچهمىتوان اين تحليل عقلى معيت حق با على را تبيين و آن را تقرير كند و دلهاى ولايت مداران را مشروب و قلبهاىآنان را مشروح سازد. خطبه رساى تبليغى پيامبر در غديرخم است كه در روز نصب على بن ابى طالب(ع) بهخلافت اسلامى گفت: " اللهم اَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثَما دَارَ. " [37]
خدايا حق را مدار على بگردان و هيچ گاه از او جدا نكن و على را مدار و محور حق قرار ده هر جا علي (ع) از نظر علمىو عملى حاضر است، حق را در همان جا حاضر كن، به طورى كه على و حق از هم جدا نشوند و حق در حمايتعلى قرار گيرد و از معيت على برخورد باشد، نه آن كه على (ع) را تابع كنى و حق در جاى ديگر متمركز باشد و اومكلف باشد در آن متمركز شود و درمدار غير خود بگردد، امام على عليه السلام از جايي مىگذشت: پيامبر اكرم(ص)دوبار فرمود: »الحق مع ذا...« ابوذر گفت من شنيدم كه رسول خدا فرمود: " على مع الحق و الحق معه و علىلسانه و الحق يدور حيثما دارعلى(ع). " [38]
از اينجا تفاوت حق محورى ديگران مانند عمار ياسر با على(ع) روشن مىشود زيرا آنان در مدار حق مىگردد وحق در محور على(ع) دور مىزند و درنتيجه، همه صاحبان حق حاميان و پيروان آن درمدار على(ع) دور مىزنند و خواهند زد.
اما معرفت على(ع) و بيان شخصيت آن حضرت از آن جهت كه حق مدار بلكه مدار حق است، بسيار دشوارمىنمايد زيرا على(ع) را غير از خداند و پيامبر و رسول او كسى نشناخت. [39]
چون شناخت صحيح آن حضرت مقدور نيست وصف او و تحقيق درباره او و شرح هويت حق مدارانهاش نيزميسور كسى نخواهد بود.
11 - ستايش امير مؤمنان(ع) از نگاه دانشمندان
مرحوم كلينى پس از نقل خطبه توحيدى امير مومنان كه هنگام استنهاض مجدد سپاه در جنگ با معاويه در حضورانبوه مردم ايراد فرمود و در پايان فرموده است: "بذالك اصف ربى فلا اله الااللّه" گفته است. اين خطبه از خطبههاى مشهور آن حضرت است و براى كسى كه طالب علم توحيدى باشدكافى است، اگر زبان جن و انس گرد هم آيند و در بين آنها زبان پيامبرى نباشد و بخواهند توحيد را همانند آن چهعلى(ع) كه پدر و مادرم فداى او شوند آورده بياورند، هرگز قادر نخواهندبود. [40]
اين تعبير كلينى با همه لطائف و عمقش، مورد قبول صدر المتالهين واقع نشد و عيب نقص پوشيده آن را آشكارساخت به تتميم ان مبادرت ورزيدند و آن را چنين اصلاح كرد. اگر زبانهاى جن و انس گرد هم آيند و در ميانآنها زبان پيامبران بزرگ مانند نوح و ابراهيم و ادريس و شيث و داود و موسى و عيسى و رسولاكرم(ص)نباشد. [41]
يعنى از هر پيامبرى هم سخن در توحيد خداى سبحان همتاى خطبه على(ع) ساخته نيست و اين هماوردى وهماهنگى كلينى و صدرالمتالهين نشان مىدهد كه برخى از خطبههاى بلند علوى در توحيد خداى سبحان همانندقرآن است كه خداوند در وصف آن فرموده است: " قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الاِنسُ وَ الجِنِ علَى اَن يَّاتُوا بِمِثلِ هَذاالقرآن لايَاتُونَ بِمِثلِه وَ لَو كان بعضُهم لِبعضٍ ظهيراً." [42]
البته كسى كه على(ع) را در اين اوج و عروج مىشناسد، حيات او را شاهدانه و زندگى او را عارفانه مىداند كهنتيجه ايمان به شهادت است.
ممكن است آگاهى از همتاى على(ع) باقرآن و همانى حضرت با وحى سماوى ابوعلى سينا را موفق كرده باشد كه درباره حضرت چنين بگويد: پيامبر اكرم(ص) به على (ع) فرمود: »يا على اذا راَيت الناسَ مُقرِبُون الىخالقهم با نواع ليتر تَقَرب اليه بانواع العقل تسبقهم« چنين خطابى در حضور كسى نيست، مگر انسان بزرگى كه موقعيت او در بين مردم همانند معقول بين محسوس است مسابقه در امور خير و سبقت برآنان به اين است كه اگر ديگران به كثرت عبادت مىپردازند، تو به تحصيل معقولات كوشا باش تا از آنان درجه ي پيشىبگيرى و آن ادراك على(ع) حقايق را به بصيرت عقل بود محسوسات و معقولات نزد او مساوى و به همين دليلبود كه فرمود:
" لو كُشِفَ الغِطا مَا زددتُ يقيناً" آن چه از متن گفتار على (ع) و تحرير آن در سخنان كلينى و ابن سينا استنباط ميشود، اين هست كه گذشته از تنظيرهاى پيشين اولاً:
على(ع) در مقايسه با ديگران هماند ليلته القدر در مقايسه با ايام وليالىديگراست.
ثانياً: در ميان حس گرايان همسان معقول بين محسوسات است.
ثالثاً: درميان حكيمان و متكلمان صاحت نظر و عقل گرا چنان مشهود بين مفاهيم و معقولات است.
رابعا: در بين اوليا و عارفان شاهد و صاحب بصير، همتاى غيب بين مشهور است، احمدبن حنبل درباره شخصيتامام على عليه السلام گفته است آن حضرت به خلافت زينت داد، نه آن كه خلافت سبب زينت او شده باشد. [43]وقتى كه از خليل بن احمد فراهيدى استاد سيبويه پرسيدند؛ به چه دليل امام على عليه السلام امام الكل فى الكلاست؟ در پاسخ گفت: به دليل كه همگان به على بن ابيطالب نيازمندند و او از همه گان بى نياز. [44]
و از او پرسيده شد كه درباره على(ع) چه مىگوئى؟ گفت: چه بگويم در حق كسى كه دوستان او مناقب وى را ازترس كتمان كردند و دشمنان وى آنها را از روى حسد و كينه پنهان كردند؛ ان مناقب وى بين آن دو كتمان ظهوركرد و آشكار شد و مشرق و مغرب روى زمين را پر كرد؛ آنچه كه درباره حق مدارى على(ع) گذشت مورد پذيرشفخرالدين بكرى طبرستانى قرار گرفته بود؛ زيرا وى درباره حضرت گفت: هر كس در دين خود به على بنابيطالب اقتدا كرد، هدايت يافت و دليل بر آن گفتار پيامبر اكرم(ص) است كه درباره على(ع) فرمود: "اللهم ادرالحق مع على حيث مادار ." اين سخن از محتواى بلندى حكايت مىكند. [45]
اين نديم از اخبار واقدى نقل كرده است: على بن ابيطالب(ع) از معجزات پيامبر اكرم است؛ همان طور كه عصاىموسى(ع) و مرده زنده كردن عيسى(ع) معجزه آنان بوده است. [46] جاحظ از نَظّام نقل كرده است: كه من از نظّامشنيدم: گفتار درباره على(ع) محنت است؛ زيرا اگر گوينده ؛ حق او را وفا كند، غلو كرده است و اگر حق او را بكاهد،جفا كرده است؛ هسته مركزى متوسط بين وفا و جفا دقيق و تيز است و دسترس به آن جز براى حاذق ذكى سختاست. [47]
اين گفتار عجزآميز، صراحت يا ظهور درباره شخصيت والاى امام دارد، ابن ابى الحديد درباره حضرت مطالبىدارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
1 - على بن ابيطالب (ع) اهل دنيا نبود: "و اِنَّما كان رجُلاً مُتَاَلِّهاً صاحِبُ الحقِ لايُريد بِالله و رسوله بدلاً." او شخصى غرق در معرفت الهى بود .[48]
2 - " وَ عَلِمَ اَنّ التَّوحِيدَ وَ العَدْلَ وَ الَمبَاحِثَ الشَّرِيفَه الالهِيَه مَا عَرَفْتُ اِلاَّ مِنْ كَلامِ هَذَا الرَّجُل وَ اِنَّ كَلامَغَيْرِهِ مِنْ اَكَابِر الصَّحَابَه لَم يَتَضَمَّن شَيْئًا عَنْ ذَلِكَ اَصْلاً وَ لاَ كَانُوا يَتَصَوَرُونَهُ وَ لَو تَصَوَّرُوهُ لَذَكَرُوهُ، وَهَذِهِ الفَضِيلَهِ عِنْدِىْ اَعْظَمُْ فَضَائِلِه ."[49]
معارف بلند توحيد ،عدل و ساير مطالب شريف الهى؛ فقط از كلام على(ع) به دست آمد وبا آن شناختهشد و كلام ديگران و بزرگان اصحاب پيامبر اكرم(ص) متضمن چيزى از مسائل اصولى اعتقادى نبود و صحابه؛ هرگز اين معالى امور و مطالب گرانبها را تصور نمىكردند؛ (چه رسد به تصديق و تبيين آن) زيرا اثرى از اين گونه مفاهيم در كلام آنها ديده نمىشود؛ روشن است كه اين معانى براى خود آنها مجهول بوده است فقط على(ع) فاتح اين ميدان و كاشف اين امر، و مبتكر اين فن بوده است و اين فضيلت علمى نزد من عظيمترينفضيلت على(ع)است
3 - حكمت و جهان بينى الهى استدلال و بحث در معارف اللهى فن هيچ عرب نبود و از بزرگ و كوچك نژاد عربچيزى در اين زمينه نقل نشده است و فقط دانشوران يونان پشينيان از اهل حكمت و اسطواونههاى معرفت الهى بهاين مىپردختند اول كسى كه از قوم عرب به اين گونه معارف بلند پرداخت ؛ على بن ابيطالب(ع) بود از اين رومباحث دقيق توحيد خدا و عدل الهى را در پهنه پيام علوى و گستره كلام و خطبههاى حضرت فراوان مييابى ؛دركلام هيچ صحابه و هيچ تابع اصحاب (يعنى دو نسل رسمى صدر اسلام) اصلا سخنى از اين گونه معارف بلندرا نمىيابى و اين دو نسل را تصور وادراك نمىكردند واگر كسى اين معارف را براى آنهاتدريس و به آنها تفهيممىكرد باز از فهم آن مطالب عاجز بودند زيرا نژاد عرب (بدون وحى الهى و الهام نبوى و علوى) توان تحمل اينمعنا را ندارند. [50]
4 - على(ع) از اولياء الهى است كه با شمشير و زبان و فكر، اسلام را ياري مىكرد؛ درجهاد سيدالمجاهدين در وعظ "ابلغالواعظين" در فقه و تفسير، رئيس الفقها و المفسرين در عدل و توحيد امام اهل عدل و توحيد است.
روش هاى امام على(ع) در امور عمومى؛ به نحو زيبايى به هم پيوستگى دارند. شخصيت او قابل توصيف نيست معرفى شخصيت او كار دشواري است كه قابل فهم و درك هر كس نيست هر حرف درباره شخصيت امام على عليه السلام مانند پرواز پروانه درشعلههاى آتش است.
3 متقى هندى، كنزالعمال ج 12؛ طبرى، ذخائر العقى ص 63، ص 247؛ بحرانى، سيد هاشم ، غاية المرام ج 2، ص 78 ، 80 ، 81، 82،84،88 ؛ امين، محسن ، المجالس السنيه ج 5، ص 174؛ ابن جوزى، تذكرة الخواص ص27،25،23،22؛ طبرسي ، امين الاسلام ، اعلام الورى، ص 171؛ تاريخ خلفاء، ص 168؛ على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ شريف المرتضى على بن الحسين ، الشافى فى الامة، ج 3، ص 5؛ اندلسي ، شهاب الدين احمدبن عبد ربه، عقد الفريد ج 3، ص94.
1 طبرى، ذخائر العقبى، ص 73-72؛ الفين، ص 231؛ بحرانى، غاية المرام، ص 82 و 81؛ شاكري ، حسين، على فى الكتاب و السنته، ج 2، ص 302؛ سيره حلبى، ج 3، ص 386؛ طبري ، امين الاسلام ، اعلام الوراى، ص 177،187،108الخصائص الكبرى، ج 1، ص 252؛ الفصول الهمه ص 37؛ شريف المرتضى الشافى فى الامامة، ج 3، ص 86و 87؛ مغنيه ، محمد جواد ، حسين بطلة كربلا، ص 110؛ اندلسى، عقد الفريد، ج 3، ص 94.
2 اربلي،على بن عيسى، كشف الغمه، ج 2، ص 2؛ طبرى، ذخائر العقبى، ص 56؛ اندلسي ، شهاب الدين احمد بنعبد ربه، عقد الفريد، ج 3، ص 94
2 متقى هندى، كنزالعمال، ج 6، ص 392؛ اميني ، عبد الحسين، الغدير، ص 278 - 289؛ امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج 1، ص 273
4 تاريخ طبرى، ج 2، ص 62؛ متقى هندى، كنزالعمال، ج 15، ص 324؛ اميني ، عبد الحسين ،الغدير، ج 2،
ص 278 - 279؛ امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج 1، ص 361؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 254.
1 حاكم نيشابورى، مستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 366؛ متقي هندي، علاء الدين، كنزالعمال، ج 15، ص 431؛ احمد، ابنحنبل، مسند، ج 1، ص 84-151؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 302؛ امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج 1، ص 358؛ اميني ، عبد الحسين، الغدير، ج 7، ص 7؛ ابن جوزي، تذكرة الخواص ص 32؛ شاكري، حسين، على فىالكتاب و السنته، ص 71؛ طبرى، ذخائر العقبى، ص 85.
2 متقى هندى، كنزالعمال، ج 12، ص 247؛ اربلى، كشف الغمه، ص 17؛ شاكري،حسين، على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ امين ، سيد محسن، المجالس السنية، ج 5 ص 175؛ ابن جوزى ، تذكره الخواص، ص28-27؛ شيباني، تاريخ خلفاء، ص 170؛ طبرسي ، امين الاسلام ابن على، اعلام الورى، ص 187؛ طبرى، ذخائر العقبى، ص 66.
3 متقي هندي، كنزالعمال،ج6،ص59؛ اصفهاني، ابونعيم، حليه الاولياء ج4، ص 355 ؛ مناوي، محمد عبدالرءوف ، فيض القدير،ج4،ص 355
1 سيره بن هشام، ج2ص334؛حاكم نيشابوري، مستدرك علي الضحيحين ، ج3، ص 37،وج4، ص356، احمدبن حنبل، مسند،ج1، ص99، اصفهاني، ابونعيم ، حليه الاولياء، ج4، ص356؛ متقي هندي، كنزالعمال،ج5، ص358؛ شريف مرتضي،شافي في الامامه ،ج3،ص86و87؛ مغنيه ، محمد جواد، بطله كربلا، ص 110، اندلسي، عقد الفريد، ج3، ص 93، بحراني، غايه المرام،ج2،ص81-82 ؛واقدي، مغازي، ج2، ص 654
2 فخر رازي، تفسيركبير،ج1، ص 200؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج3، ص 214؛ شاكري، علي في الكتاب والسنه،ج2،ص 54
1. و اما الحكمت و البحث فى الامور الالهيه فلم يكن من فن احد من العرب و لا نقل فى جهاد اكابرهم و اصاغرهم شى من ذلك اصلا و هذا فن كانت اليونان و اوائل الحكما و اساطين الحكمه يتفردون به و اول من خاض كلامه و خطبه و لاتجد فى الكلام احد من الصحابه و التابعين كلمه واحده من ذلك ولايتصو رونه ولو فهموه لم يفهومونه اَنّى لِلعرب ذلك؟ « همان، ص 370- 371
راه اندازي سايت «پشي» با توجه به ضرورت ها ونيازها ي امروز وفرداي كشور ومنطقه طراحي وبرنامه ريزي شده است ومقدمه اي است براي همكاري وهمگرايي نزديك محصلين منطقه پشي به سرنوشت ومسائل آيندهي نسل جوان كشور ومنطقه و رفع خلأ هاي فرهنگي واجتماعي و پاسخ گويي به سؤلات ونيازهاي فكري و فرهنگي مردم و نسل جوان كشور ومنطقه.