سخن گفتن درباره شخصيتى همانند امام على(ع) كارى است بس دشوار ، چون شخصيتي است كه جامع الاضداد است و انسان معمولى وقابل درك براي همگان نيست‏ . اما به اندازه توان و وُسع خود مطالبي راجع به آن حضرت در اين جا مي آوريم.

 

1  .  ولادت اميرمؤمنان (ع)

امام على عليه‏السلام در مكه و در خانه توحيد، ديده به جهان گشود و با توحيد خود موجى را در سرزمين مكه به‏وجود آورد. ولى اين موج، بسان موج دريا، امواجى را به دنبال آورد و هر لحظه بر وسعت خود افزود، و تحرك وجنبش خود را گسترده‏تر ساخت، و مرگ و شهادت ولى در سرزمين كوفه، نه تنها از قدرت و گسترش آن نكاست،بلكه آن را قوى‏تر و نيرومندتر ساخت و هر چه زمان پيش رفت، و افق‏هاى تازه‏اى را گشود موج شخصيت وى‏هنگام با زمان پيشرفت و اثر آن در هر دوره عظيم‏تر و جهانى‏تر گرديد، و همه سواحل اجتماع انسانى را فرا گرفت،گوئى اشعه وجود او براى نفوذ در ابعاد زمان، روشن ساختن افقهاى تازه، چيزى را براى خود مانع نمى‏شناسد وهمه نوع حجاب زمان را دريده و پس از چهارده قرن؛ راه زندگى را براى انسان‏ها روشن مى‏سازد، اگر گذشت‏زمان، براى شخصيت‏هاى معمولى، وسيله فراش است و حجاب و پوششى از رنگ و غبار براى شخصيت آنها به‏شمار مى‏رود، ولى درباره شخصيت امام على(ع) درست نتيجه معكوس است تا آنجا كه مرور زمان وجود آنها رانمايان‏تر و صيقلى‏تر مى‏سازد، و آيندگان در پرتو تكامل فكرى خود، به عمق شخصيت آنها بهتر مى‏تواند پى ببرندخدمات و تعاليم آسمانى آنها را بهتر مى‏توانند ارزيابى نمايند. چه شخصيتى بالاتر از اين كه پس از چهارده قرن‏يك فردى عادى كه پيوند او با تمام مذاهب جهان، گسسته است جز ماده و انرژى چيزى را نمى‏پزيرد درباره اوچنين مى‏گويد:

" الامام على بن ابى طالب عظيم العظماء نسخهُُ مفرده لم يَرَ لها الشرق و لا الغرب صورهُُ طبق ‏الاصل، لاقديماً و لاحديثاً." [1]

امام و پيشواى انسانها امام على عليه‏السلام بزرگ بزرگان، و يگانه نسخه است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدراسلام) مطابق است و هرگز شرق و غرب، نسخه مطابق او در گذشته و حال نديده است اين سخن را (شبلى‏شميل) مادى  كه در سال 1335 در گذشت است گفته او شاگرد برجسته مكتب (داروين) بوده نخستين كسى‏است كه برخلاف استادش كه يك فردى الهى بود، نظريه تحول را در شرق منتشر ساخت، به انكار مقدسات وجهان ماوراء طبيعت برخاست و تا لحظه مرگ از مكتب مادى پيروى نمود، ولى در برابر شخصيت امام على‏عليه‏السلام سر تعظيم فرود آورده و عظمت و پيشواى موحدان را پس از چهارده قرن از لابلاى تاريخ و آثار فكرى‏و عملى او لمس مى‏نمود.

او تنها در اين سخن پيشگام نيست بلكه پيش از وى خليفه دوم سخنى همانند او را گفته است هنگامى كه‏اميرمومنان گره از مشكلات علمى و اجتماعى خليفه مى‏گشود، وى بى‏اختيار مى‏گفت: عقمت النساء ان يكون مثل‏على بن ابيطالب [2] زنان ديگر شخصيتى مانند على(ع) نزايند چنين داورى درباره على(ع) از خصائص اين دو نفرنيست، بلكه هر كس كه آشنائى به مكتب امام دارند، بى‏اختيار شيفته او گرديده و آرزو مى‏كند كه اى كاش، روزگاردر هر دوره‏اى، جوانمردى مانند امام على عليه‏السلام به اجتماع تحويل مى‏داد، تا آنجا كه نويسنده معروف لبنانى»جرج جرداق« چنين مى‏نويسد: " ما ذا عليك يا دنيا لَو اَحشَدت قُواك، فَاعطَيت فِى كُلِّ زَمَنٍ عَلِياً بفعله ‏قلبه و لسانه و ذى فقاره "[3]

چه مى‏شد اى روزگار، قدرتها و نيروهاى خود را بسيج مى‏كردى و در هر دوره‏اى انسانى مانند على(ع) از نظرعقل و خرد، روح و روان سخن و بيان، قدرت و شجاعت به جامعه بشرى تحويل مى‏داد. سعدبن ابي وقاص با سوابق‏عداوت و مخالفت هاى خود، هنگامى كه مشاهده نمود كه معاويه به اميرالمومنين (ع) ناسزا مى‏گويد به خود پيچيده و رو به‏معاويه كرد و گفت: مرا بر روى تخت خود نشانده‏اى و در حضور من به على(ع) ناسزا مى‏گوئى، به خدا سوگند،هر گاه يكى از آن سه فضيلت بزرگى كه على(ع) داشت داشتم، بهتر از آن بود كه آنچه كه آفتاب بر آن مى‏تابد، مال‏من باشد.

1 - روزى كه پيامبر(ص) او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت و به على(ع) سخني را ‏فرمود كه به حديث منزلت معروف است : موقعيت تو نسبت به من همان موقعيت هارون است نسبت به موسى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست. [4]

2 -  روزى كه قرار شد با سران (نجران) به مباهله بپردازد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را گرفت وگفت: پروردگارا اينان اهل بيت من هستند.

 3  -  روزى كه مسلمان قسمتي از دژهاى يهوديان خيبر را فتح كرده بودند ولى دژ (قموص) كه بزرگ‏ترين دژ ومركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصره سپاه اسلام بود ولى مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن رانداشتند، پيامبر به خاطر سردرد كه داشت، مانع از آن شده بود كه خود پيامبر در صحنه نبرد، شخصاً حاضر شود فرماندهى سپاه را برعهده بگيرد و هر روز پرچم را به دست يكى از سران سپاه خود مى‏داد و همه آنها بدون نتيجه‏برگشتند.

روزى به دست ابوبكر داد و روز بعد به دست عمر داد هر دو شخصيت بدون آن كه كارى را صورت دهند به‏حضور رسول خدا بازگشتند، ادامه اين وضع براى رسول خدا سنگين بود، و با مشاهده اين وضع فرمود: فرداپرچم را به دست كسى مى‏دهم، كه هرگز فرار نمى‏كند و پشت به دشمن نمى‏نمايد او كسى است كه خدا و رسول‏خدا او را دوست دارد و خداوند اين دژ را به وسيله او مى‏گشايد هنگامى كه سخن پيامبر را براى( على (ع) نقل‏كردند: او رو به درگاه الهى كرد و گفت: "اللهم لامعطى لما منعت و لامانع لما اعطيت"  پروردگارا، آنچه كه تو عطاكنى بازگيرنده‏اى براى آن نيست و آنچه را كه تو ندهى، دهنده‏اى براى او نخواهد بود، سعد بن ابي وقاص وقتى كه اين‏جريان را نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت. [5]

2 -  اميرمومنان (ع) در فرمايشات پيامبر اكرم (ص)

 1 _   روزى رسول خدا(ص) دست امام على(ع) را گرفت و فرمود: اين همان است كه پيش از همه مردان  به من ايمان آورد،و نخستين كسى است كه روز قيامت دست در دست من مى‏گذارد، و اين است صديق اكبر و فاروق امت كه حق رااز باطل جدا مى‏كند، اين است پشتيبان مومنان،  . [6]

2 - معقل بن يسار نقل كرده است، پيامبر(ص) به فاطمه زهرا(س) مى‏فرمايد: اى فاطمه! آيا راضى‏نيستى كه مردى را به همسريت درآورم كه پيش از همه ي امت من اسلام آورده است و عملش از همه بيشتر و حلم وبردباريش افزون‏تراست. [7]

3 -  سلمان فارسى روايت كرده است: »از  رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: من و على (ع) نور بوديم در برابرخداى متعالى، چهارده هزار سال پيش از اين كه آدم آفريده شود، چون خداى تعالى آدم(ع) را بيافريد، آن نور رادو نيمه كرد، نيمه‏اى از آن منم و نيمه ديگر آن على است. [8]

4 -  ژرف‏ترين بيان پيامبراكرم(ص) درباره يگانگى با على (ع) در حديث مشهور »علىُ مِنِّى و اَنا مِن عَلى« پديدار است اين‏حديث در مناسبت‏هاى مختلف از پيامبر نقل شده است.

5 -  عازب روايت كرده است: »ان النبى(ص) قال لعلى بن ابى طالب (ع) انت منى و انا منك.«پيامبر اكرم (ص) به على (ع) فرموده تو از من هستي و من از تو.

6 -  در روايت ديگر فرموده: »ان عليا منى و انا منه و هو ولى كل مومن بعدى« على(ع) از من است و من ازعلى و او پس از من ولى همه مومنان است. [9]

7 -  حديث منزلت كه پيامبر اكرم(ص) در آن فرموده است: " يا على انت منى بمنزله هارون من موسى الاانه لانبىَ بعدى. " [10]

على(ع) وارث علم، پيامبر اكرم(ص) كه حضرت بارها على(ع) را وارث علم و صاحب گنج دانش و صندوق اسرار خودمعرفى كرده است.

آرى هر گاه صحابه دچار مشكل مى‏شدند و در مسئله‏اى در مى‏ماندند، به خانه على (ع) مى‏رفتند و پاسخ را از اومى‏خواستند. ابن عباس مى‏گويد كه علم من و ديگر صحابه، در كنار علم على (ع) مانند قطره‏اى در كنار هفت‏درياست. [11]

جامع‏ترين وصف  پيامبر اكرم (ص) از علي (ع) اين حديث است كه خود را شهر علم و على (ع) را دروازه شهر ناميده‏اند اين حديث باالفاظى گوناگون روايت شده است؛ من شهر دانشم و على (ع)  دروازه آن هر كه دانش مى‏خواهد، بايد از اين‏دروازه درآيد. [12]

 

3 -  بزرگداشت شخصيت اميرمؤمنان(ع) از منظر پيامبر(ص)

از وقايع تاريخى روزگار بعثت پيامبر اكرم (ص)كه محدثان و مورخان شيعه و سنى نقل كرده‏اند ماجراى‏دعوت خويشاوندان به دين اسلام است. بنابر روايات پيامبر پس از نزول آيه 214 سوره ى شعرا حدود 40 تن ازعموها و عموزادگان خود را جمع كردند و آنان را به اسلام دعوت نمود، و فرمود: هركدام شما پيش قدم شود وزودتر ايمان آورده،  مسلمان شود، برادر، وصى و خليفه من در امت و ولى مومنان پس از من  خواهد بود، مورخان گفته‏اند كه‏تنها كسى كه از آن جمع دعوت رسول خدا را لبيك گفت، امام على عليه السلام بود، آن گاه پيامبراكرم(ص) در باره ‏اش  فرمود: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد. [13]

اين حديث پيامبر اكرم(ص) به (حديث دار) يا (حديث )بدا الدعوه) شهرت يافته؛ و با الفاظى گوناگون از طريق‏راويان حديث نقل شده است.  [14]

در روايتى ديگر آمده است كه على (ع) فرموده: چون آيه: " و انذر عشير تك الاقربين. " [15]

بر پيامبر اكرم نازل شد، مرا بخواند و فرمود خدا به من امر كرده است خويشان و نزديكان خود را هشدار دهم و ازعذاب دوزخ بترسانم، من خود را با تكليفى سخت روبرو ديدم و دانستم كه اگر آنان را به اسلام بخوانم، با پاسخى‏روبه رو شوم كه باعث ناخشنودى ام مى‏شود، از اين رو خاموش ماندم و اين راز را دل نگه داشتم تا اين كه جبرئيل‏آمد و گفت: اى محمد، اگر امر خدا را به جاى نياورى، تو را عذاب خواهد كرد اكنون تو اى على امكانات دعوتى رافراهم كن على (ع) امكانات مرسوم آن روز را فراهم آورد، و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كرد بعد از صرف غذاپيامبر اكرم(ص) لب به سخن گشود و گفت: اى پسران عبدالمطلب به خدا سوگند در عرب جوان سراغ ندارم كه‏چيزى بهتر و برتر از چيزى كه من براى شما آورده‏ام و خداوند به من امر كرده است شما را به دين اسلام دعوت‏كنم.

اكنون كدام يك از شما در اين امر يارى مى‏دهد تا برادر و وصى و خليفه من ميان شما باشد؟ عموها و عمو زادگان‏پيامبر (ص) هيچ چيزى نگفتند »من گفتم: اى رسول خدا، من وزير و دستيار تو خواهم بود« آن گاه رسول خدادست بر پشتم نهاد و گفت: اين است برادر و وصى و خليفه من ميان شما، پس سخنش را بشنويد و از او اطاعت‏كنيد مهمانان برخاستند در حالى كه مى‏خنديدند و به ابوطالب مى‏گفتند: به تو مى‏گويد از على فرمان ببرى ! [16]

پس از اينكه دعوت اسلام در مكه آشكار شد؛ پيامبر اكرم (ص) براى اينكه زشتى بت پرستى را به عرب نشان‏دهد، بت بزرگ آنان را كه بر بام كعبه با ميخ‏هاى آهنين استوار شده بود با دستيارى على (ع) در هم شكست براى‏اين كار؛ شبى همراه على (ع) به مسجدالحرام رفت و چون در كعبه را بسته بودند و راهى به بام نبود، على را برشانه خود نهاد تا بت را از جاى بركند و به زمين افكند، حديث كسر اصنام را محدثان شيعه و سنى نقل كرده‏اندعلى (ع) ماجرا را چنين روايت مى‏فرمايد: همراه پيامبر اكرم(ص) به راه افتاديم تا به كعبه رسيديم، پيامبر اكرم (ص) ازشانه هايم بالا رفت ولى من نمى‏توانستم وزن پيامبر اكرم (ص) را بر شانه هايم تاب آورم وقتى ناتوانى مرا ديدفرمود: بنشين ؛ و من نشستم از شانه هايم به زير آمد و فرمود: بر شانه‏هاى من برو، و مرا بر افراشت، چنانكه بالارفته بودم كه به نظرم رسيد اگر بخواهم مى‏توانم به افق آسمان دست يابم، بر بام كعبه رفتم در آنجا بتى از "روى" يا "مس" بود كوشيدم آن را از جا بركنم،بت را به چپ و راست و پيش و پس تكان دادم از جاى در آمد. پيامبراكرم(ص) فرمود: "آن را به زير افكن" و من بت را به زمين انداختم و شكستم؛ چون كه شيشه‏ها را مى‏شكنند آن گاه‏پايين آمدم و با پيامبر اكرم(ص) روانه شدم هر يك از ديگرى تندتر مى‏دويديم، و از ترس اينكه ديده شويم؛ خودرا ميان خانه‏ها پنهان كرديم برخى اين روايت را مربوط به شب هجرت و برخى  مربوط به روز فتح كعبه‏دانسته‏اند.[17]

 4 -   فداكارى تا سرحد جان

يكى از اوصاف على (ع) كه بيانگر شخصيت اوست فداكارى تا سرحد جان براى حفظ پيامبر اكرم(ص) مي باشد ، موقعى‏كه پيامبر اكرم (ص) مى‏خواست از مكه هجرت كند على(ع) را در مكه گذاشت تا وام‏هاى او را ادا كند وسپرده‏هاى مردم را كه نزد او بودند، به صاحبانشان برگرداند، آن شب پيامبر اكرم(ص) به سوى غار رفت و مشركان‏خانه‏اش را محاصره كردند، به على (ع) فرمود در بستر او بخوابد و فرمود اين برد سبز حضومى را بر سر خودبكش كه انشاءاللَّه هيچ آسيبى به تو نخواهد رسيد.

خداى تعالى به جبرئيل چنين وحى فرستاد؛ من شما را با هم برادر ساختم ولى عمر يكى را بيشتر از ديگرى مقرركردم اكنون كدام يك از شما برادر خويش را برخود مقدم مى‏دارد و راضى مى‏شود عمر برادر از عمر او بيش‏باشد؟

هر دو فرشته زندگى را براى خود بيشتر خواستند. آنگاه به ايشان وحى فرستاد. چرا مانند على(ع)نيستيد كه ميان اوو محمد پيوند برادرى بستم اكنون على(ع) در بستر محمد(ص) خفته است و خود را فداى او مى‏كند و زندگى اورا بر زندگى خويش ترجيح داده است به سوى زمين فرود شويد و على(ع) از آسيب دشمن حفظ كنيد، و آن دوفرشته بزرگ الهى از آسمان فرود آمدند.

جبرئيل نزديك سر، و مكائيل در كنار پاى على(ع) جاى گرفت جبرئيل ندا در داد به چه كسى مانند تو است اى‏على خدا به وجود تو نزد فرشتگان مباهات مى‏كند.

خداوند متعال وحى فرستاد. " و من الناس ِمَن يَشرِى نَفسَهُ ابتِغَاء مَرضاتِِ اللّه و اللّه رءوفٌُ بالعباد."[18]

از مردم كسانى هستند كه جان خود را به رضاى خداوند مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگانش رووف ومهربان است .

 انتخاب پيامبراكرم(ص)  اميرمؤمنان(ع)  را به عنوان برادر

پيامبر اكرم(ص)، همواره على (ع) را برادر خطاب ميكرد پس از هجرت به مدينه كه ميان مهاجرين و انصار عقدبرادرى جارى كرد، على(ع) را به برادرى خود برگزيد،درباره برادرى على(ع) با پيامبر اكرم(ص) احاديث فراواني‏ را محدشان شيعه و سنى نقل كرده‏اند در اينجا به نقل يكي از آنها بسنده‏مى‏كنيم.

على(ع) فرمود: پيامبر اكرم(ص) ميان مردم پيوند برابرى بست و مرا گذاشت؛ گفتم:اى فرستاده خدا، ياران خود رابا يكديگر برادر كردى و مرا واگذاشتى؟ فرمود: براى چه تو را واگذاشتم تو را براى خود نگه داشتم تو برادر من ومن برادر تو« هيچ كس پس از تو با من مدعى برادرى نشود مگر اينكه دروغ‏گوباشد. [19]

احاديث پيامبر اكرم(ص) درباره على(ع) بسيار است كه از جمله آنها حديثى است كه برخى محدشان نقل كرده‏اند:هزار سال پيش از اين كه خدا آسمان‏ها را بيافريد، بر در بهشت نوشته شده است : محمد پيامبر خدا است و على‏برادرى پيامبر خدا است. [20]

2        -  شجاعت و پايمردى

پيامبر اكرم(ص) بارها شجاعت و دليرى على عليه السلام در جنگ را ستوده است و او را سبب پايدارى و پيروزى‏در جنگ‏ها به القابى همچون (اسداللّه الغالب)  (حيدره) ( قسوره)   مفتخر كرده‏است. [21]

چنانچه  در منابع روائى  آمده  است.

پيامبر اكرم(ص) در منبر رفت و... فرمود: على بن ابى طالب كجاست؟ على(ع) سوى پيامبر دويد گفت: من‏اينجايم، اى پيامبر خدا، آن گاه رسول خدا(ص) على(ع) آغوش گرفت و ميان دو چشمش را بوسيد و با بلندترين‏صدا گفت: اى گروه مسلمانان ؛ اين برادر و پسرعم و داماد من است، اين گوشت و خون و مولى من است، اين پدردو فرزندزاده من حسن و حسين است كه سرور جوانان اهل بهشتند، اين از ميان برنده غم و اندوه‏هاى من است‏اين شير خدا در زمين بر سر دشمنان اوست.  [22]

 

 6 – اميرمؤمنان (ع) پرچمدار رسول اللَّه(ص)

پرچم رسول خدا(ص) در همه غزوات به دست على(ع) بود. [23] پيامبر اكرم(ص) در بسيارى از موارد على(ع) راپرچمدار خود خوانده است، انس بن مالك، جابربن عبداللَّه انصارى از پيامبر خدا(ص) روايت كرده‏اند. على(ع)پسر عم و پرچمدار من است و بريده ابن حصيب نقل كرده كه از پيامبر اكرم(ص) پرسيدند: روز قيامت چه كسى‏پرچم تو را در دست خواهد داشت پيامبر اكرم(ص) فرمود: چه كسى بهتر از آن كه در دنيا پرچم را به دست‏دارد. [24]

موضوع پرچم دارى پيامبر اكرم(ص) در غزّه خيبر مهم و چشمگيرتر مى‏شود درباره پرچمدارى على(ع) در خيبراحاديث بسيارى نقل گرديده است.

از جمله اينكه ابن اسحاق، حديثي از اسلحه بن عمرو الاكوع، صحابه پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است.پيامبر اكرم(ص) پرچم خود را به ابوبكر صديق داد و او را به سوى يكى از قلاع خيبر فرستاد او رفت و كوشيد اماتوفيق نيافت و بازگشت. روزى ديگر عمربن خطاب را فرستاد او نيز بدون نتيجه برگشت آن گاه رسول خدافرمود: همانا پرچم را فردا به مردى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارندخدا خيبر رابه دستش مى‏گشايد و او هرگز نمى‏گريزد.

سپس على(ع) را فرا خواند و در آن حال او به درد چشم گرفتار بود، آب دهان بر چشم او ماليد و فرمود: اين پرچم رابگير و با خود ببر تا خدا خيبر را بر شما بگشايد، على(ع) با پرچم از نزد پيامبر اكرم(ص) بيرون رفت، به سرعت‏مى‏دويد و نفس نفس مى‏زد؛ ما نيز در پى او رفتيم سرانجام پرچم را درزير قلعه‏اى بر سنگى قرار داد جهودي از قلعه ‏سر بر آورد و گفت تو كيستى؟ گفت: سوگند به كتاب آسمانى كه پيروز شديد و على (ع) از آن جنگ بازنگشت تاخداخيبر را به دستش گشود.[25]

7 -  ايمان و عبادت اميرمؤمنان(ع)

يكى از ويژگى‏هاى امام على عليه السلام ايمان و عبادت اوست كه پيامبر بارها ايمان و عبادت او را ستوده است واو را با ايمانترين و عابدترين فرد دانسته است نقل شده است كه در جنگ خندق، آن گاه كه على(ع) با عمربن‏عبدودعامرى روبه روى شد، پيامبراكرم(ص) فرمود: همه ايمان در برابر همه شرك برخاسته است. [26] مردم ازعلى(ع) شكايت كردند پيامبر اكرم فرمود: اى مردم از على(ع) شكايت نكنيد او شيفته خداست. [27]

 

8 -  شباهت اميرمؤمنان (ع) به پيامبران اولوالعزم

رواياتى با الفاظى گوناگون از طريق شيعه و سنى نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) على را به پيامبران اولوالعزم ياديگر پيامبران تشبيه كرده است؛ از جمله فرموده است؛ هر كس مى‏خواهد دانش آدم و فهم نوح و خلق و خوى‏موسى در مناجات و سنت عيسى و همه كمالات محمد را بنگرد بايد به كسى بنگرد كه اينك از راه مى‏رسد؛ مردم‏گردن پيش كشيدند تا دريابند كيست كه اينك خواهد آمد. ناگاه على(ع) را ديدند كه مى‏آيد: گويا سيلى بود كه ازجا كنده مى‏شد ودر سراشيبى به زير مى‏آمد.

 

9 _ كلام تجلى شخصيت انسان

حال بايد از سخنان خود آن حضرت استفاده كنيم؛زيرا كلام هر كسى تجلى شخصيت آن است در روايات دارم كه‏امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند در كلام خود تجلى كرده است، اما مردم آنرا نمى‏بيننند و در نمى‏يابند. اين مساله درباره هر كس صادق است كه هر متكلمى در كلام خود تجلى مى‏كند: " المرء مخبُوءُ تحت‏لسانِه." [28]

و كلام از حقيقى‏ترين و نور خيزترين آينه تمام نماى ابعاد شخصيتى متكلم است كلام على(ع) همين طور است.وجوه مختلف اين كلام، روح ايشان را آشكار مى‏كند؛ لذا براى شناختن ايشان شناخت كلامشان كمك بسيار بزرگ ‏است؛ ولى صرف نظر از اين راه غير مستقيم؛ على(ع) خود در نهج البلاغه در موارد بسيار درباره شخصيت ‏خودشان سخنان گفته‏اند؛ و به نحو مستقيم از نهان  شخصيت شان پرده برداشته‏اند. دانستن اين موارد به‏شناخت ايشان؛ و از آن طريق؛ به فهم كلماتشان كمك بسيار مى‏كند به عنوان نمونه  مى‏فرمايد كه من باايشان بودم كه جبرئيل براى شان نازل مى‏شد، و حتى مى‏شنيدم كه ملك وحى با پيامبر سخن مى‏گفت، پيامبراكرم(ص) به من فرمودند: " انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى، و لكنك وزيرى وانك لعلى خير. "[29]

همانا تو هم آنچه  من مى‏شنوم مى‏شنوى و آنچه را من مى‏بينم مى‏بينى، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و به‏راه خير مى‏روى، امام على(ع) مخصوصا در آن هنگام كه به حكومت رسيده بودند و با مردم داد و ستد بيشترى‏ يافته بودند، در خصوص شخصيت سياسى و حكومتى خودشان توضيحاتى مى‏دادند، و مى‏فرمودند: كه مرا باديگر حاكمان و قدرت مداران و سياست مداران قياس مكنيد و مگوييد كه حاكمى رفت و حاكم ديگرى از همان‏قماش آمده من از آن جنس نيستم، حاكمان ديگر تملق را مى‏پسنديدند، مداحى شما را دوست مى‏دارند، خوش‏آمد گويى را خوش مى‏دارند، و از رعايا انتظارات ويژه‏اى دارند من چنين نيست حاكمان ديگر خوش ندارند كه‏حق را در روى آنها بگويند، يا كسانى ايشان را امربه معروف و نهى از منكر كنند، و آنان را به عيوب و خطاهايشان‏واقف كنند؛ اما مرا اينگونه مپنداريد گمان نكنيد كه حق گفتن بر من گران مى‏آيد؛ زيرا كسى كه از شنيدن حق‏ناراحت است؛ عمل كردن برايش ناگوارتر خواهد بود. در حضور من آنگونه كه در برابر جباران مراعات ادب‏مى‏كنند، مكنيد و آن گونه سخنان را كه در حضور آنها مى‏گويد؛ نگوييد شيوه برخورد شما شيوه برخورد من باشما فرق بسيار دارد، با نحوه سلوك حاكمان جبار و رعاياى زبون.[30]

  از نكته‏هاى بسيارجالب اين است كه على(ع) تقريبا تا پيش از رسيدن به خلافت كه در واقع سالهاى پايان عمر شان را بود سخنرانى‏نمى‏كرد، درزمان حيات پيامبر اكرم (ص) و نه حتى پيش از رسيدن به خلافت سخنرانى و خطبه ايراد نكرده بودند، اگر همه كلماتى ايشان رسيده كه مربوط به همين پنج سال پايان عمر شان است. و اين نكته بسيار قابل تامل است‏كه شخصيتى اين چنين سخنور و مسلط بر كلام و به تعبير خود ايشان (اميركلام) درطول اين همه سال دم در كشيدسخن نگفته و اين استعداد فوق العاده و خداداده را بروز نداده است، اما ناگهان و به وقتى ضرورت اين آتشفشان‏در جوش خروش آورده و آن همه سخنان شنيده‏اى و گوهرهاى مكنون را بيرون ريخته است، سخنان على(ع) به‏خوبى معلوم مى‏دارند كه چه اقيانوسى در آن بدن خاكى كوچك نهان شده بوده ايشان همان طور كه گذشت ازخود اين گونه تعريف كرده‏اند ( و انا لامير الكلام) [31] و كلام تحت سلطه ماست. اكنون در مى‏يابيم اين عبارت على(ع)دومعنادارد.

1 -  همان معناى ظاهرى كلام است يعنى ما سخنوريم و سخن در دست ما مانند موم است، اين معنا كاملاً ‏درست مى‏باشد.

2 -  آن كه ما نه تنها سخنوريم، بلكه سخن نيز بر ما چيره نيست، يعنى على رغم انكه سخنان زيادى براى گفتن‏داريم، ولى مى‏توانيم صبورى ورزيم و سخن نگوييم، اين مقام دوم البته بسى بلندتر از مقام نخستين است.سخنورانى هستند كه سخن براى گفتن دارند، اما از يكى جهت سخن برايشان چيره است، هنر سكوت كردن راندارند و نياموخته‏اند كه سخن را در جاى خود بيان كنند.

امير كلام هستند اما كلام هم امير آنهاست، على(ع) به معناى دقيق كلمه، به هر دو معنا امير كلام بود، هم درسخنورى فصيح و زبردست بود، و هم هنر سكوت را مى‏دانست، او سال‏هاى سال على رغم سخنان بسيار زيادى‏كه داشت، ساكت نشست و دم فرو بست و سخن نگفت.

" فَصَبرَ وَ فِى العينِ قَذى وَ فى الحلقِ شجا " [32]

سخن نمى‏گفتم و شكيبايى پيشه كرده بودم، در حالى كه در چشم من خار بود، و درگلويم استخوان، با اين همه‏دم بر نمىآوردم، اين تعبير( انا لاَمير الكلام) در باب اهل بيت و ائمه اطهار عليهم السلام نيز هست، ائمه ما از پيامبراكرم(ص) تا ديگر اوصياء همه امراء كلام بوده‏اند، على (ع) درباره همين بزرگان است كه مى‏فرمايد: "ان نطقوا و ان‏صمتوا لم يسبقوا." [33]

اينان اگر بگويند راست مى‏گويند، و اگر هم ساكت بنشينند، كسى آنان را ساكت نكرده است يعنى سكوت آنها به آن‏دليل نيست كه ديگران بر آنها سبقت گرفته‏اند، يا كسى نمى‏گذارد در حضور وى سخن بگويند و سكوت پيشه‏كرده‏اند ، بلكه ايشان خود دم بر نمى‏آوردند، و اگر هم سخنى بگويند جز به حق سخن نمى‏گويند در سخن آنان گزافه گويى،مبالغه و باطل راه ندارد، به خاطر همين است كه مى‏توان گفت كه كلام معرف شخصيت متكلم است، گذشته از اين‏وقتى كه مى‏خواهد انسان درباره شخصيت كسى تحقيق كند معرفت اجمالى به شخصيت او پيدا كند لازم است كه‏مراجعه به اوصاف شخص مورد نظر كند از طريق اوصاف آگاهى به شخصيت او پيدا مى‏كند اما راجع به شخصيت‏امام على عليه السلام از راه آشنايى اوصاف مى‏توان به عظمت و بزرگوارى او پى ببرد از آنجا كه اوصاف ان‏حضرت را نمى‏توان به طور كامل بيان كرد وليكن به طور اجمال اشاره به چند صفت بارز ان خواهد شد. اينجا بهتراست كه درباره اوصاف و ويژگيهاى امام على عليه السلام از زبان پيامبر اكرم(ص) بيان نمود:

 1 -   سلمان فارسى از رسول خدا چنين نقل كرده است: نخستين فرد از شما كه در كنار حوض نزد من آيد همان‏است كه نخست ايمان آورد. [34] ابن عباس و ابوموسى اشعرى نيز با الفاظى ديگر اين روايت را نقل كرده‏اند. [35]

2 -  معاذبن جبل از پيامبر اكرم نقل كرده است كه فرمود: اى على برترى من بر تو، به مقام پيامبر است و پس از من‏پيامبرى نيست و تو را هفت صفت و فضيلت است كه كسى از قريش را نيست تو نخستين مومن به خدا، باوفاترين آنهابه پيمان خدا، استوار ترينشان در كار خدا، هنگام عدالت از همه بهترى و در رفتار با مردمان از همه‏دادگرتر، هنگام دارورى از همه بيناتر، و در منزلت پيش خدا از آنان والاترى .

 

10  -  اميرمؤمنان(ع) محور حق

مطلب ديگرى از پيامبراكرم(ص) نقل شده است كه زمينه را براى شناخت بهتر شخصيت على(ع) مساعد مي كند ، آنجا كه مي فرمايد : »على بن‏ابيطالب مع الحق و الحق مع على يدور معه حيثما دار.«  [36]

على(ع) با حق است و در مدار حق مى‏گردد و هر جا على باشد وجود حق را در آنجا مى‏توان كشف كرد. انچه‏مى‏توان اين تحليل عقلى معيت حق با على را تبيين و آن را تقرير كند و دل‏هاى ولايت مداران را مشروب و قلبهاى‏آنان را مشروح سازد. خطبه رساى تبليغى پيامبر در غديرخم است كه در روز نصب على بن ابى طالب(ع) به‏خلافت اسلامى گفت: " اللهم اَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثَما دَارَ. " [37]

خدايا حق را مدار على بگردان و هيچ گاه از او جدا نكن و على را مدار و محور حق قرار ده هر جا  علي (ع) از نظر علمى‏و عملى حاضر است، حق را در همان جا حاضر كن، به طورى كه على و حق از هم جدا نشوند و حق در حمايت‏على قرار گيرد و از معيت على برخورد باشد، نه آن كه على (ع) را تابع كنى و حق  در جاى ديگر متمركز باشد و اومكلف باشد در آن متمركز شود و درمدار غير خود بگردد، امام على عليه السلام از جايي مى‏گذشت: پيامبر اكرم(ص)دوبار فرمود: »الحق مع ذا...« ابوذر گفت من شنيدم كه رسول خدا فرمود: " على مع الحق و الحق معه و على‏لسانه و الحق يدور حيثما دارعلى(ع). " [38]

از اينجا تفاوت حق محورى ديگران مانند عمار ياسر با على(ع) روشن مى‏شود زيرا آنان در مدار حق مى‏گردد وحق در محور على(ع) دور مى‏زند و درنتيجه، همه صاحبان حق حاميان و پيروان آن درمدار على(ع) دور مى‏زنند و خواهند زد.

اما معرفت على(ع) و بيان شخصيت آن حضرت از آن جهت كه حق مدار بلكه مدار حق است، بسيار دشوارمى‏نمايد زيرا على(ع) را غير از خداند و پيامبر و رسول او كسى نشناخت. [39]

چون شناخت صحيح آن حضرت مقدور نيست وصف او و تحقيق درباره او و شرح هويت حق مدارانه‏اش نيزميسور كسى نخواهد بود.

 

 11 -  ستايش امير مؤمنان(ع) از نگاه دانشمندان

مرحوم كلينى پس از نقل خطبه توحيدى امير مومنان كه هنگام استنهاض مجدد سپاه در جنگ با معاويه در حضورانبوه مردم ايراد فرمود و در پايان فرموده است: "بذالك اصف ربى فلا اله الااللّه"  گفته است. اين خطبه از خطبه‏هاى مشهور آن حضرت است و براى كسى كه طالب علم توحيدى باشدكافى است، اگر زبان جن و انس گرد هم آيند و در بين آنها زبان پيامبرى نباشد و بخواهند توحيد را همانند آن چه‏على(ع) كه پدر و مادرم فداى او شوند آورده بياورند، هرگز قادر نخواهندبود. [40]

اين تعبير كلينى با همه لطائف و عمقش، مورد قبول صدر المتالهين واقع نشد و عيب نقص پوشيده آن را آشكارساخت به تتميم ان مبادرت ورزيدند و آن را چنين اصلاح كرد. اگر زبان‏هاى جن و انس گرد هم آيند و در ميان‏آنها زبان پيامبران بزرگ مانند نوح و ابراهيم و ادريس و شيث و داود و موسى و عيسى و رسول‏اكرم(ص)نباشد. [41]

يعنى از هر پيامبرى هم سخن در توحيد خداى سبحان همتاى خطبه على(ع) ساخته نيست و اين هماوردى وهماهنگى كلينى و صدرالمتالهين نشان مى‏دهد كه برخى از خطبه‏هاى بلند علوى در توحيد خداى سبحان همانندقرآن است كه خداوند در وصف آن فرموده است: " قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الاِنسُ وَ الجِنِ علَى اَن يَّاتُوا بِمِثلِ هَذاالقرآن لايَاتُونَ بِمِثلِه  وَ لَو كان بعضُهم لِبعضٍ ظهيراً." [42]

البته كسى كه على(ع) را در اين اوج و عروج مى‏شناسد، حيات او را شاهدانه و زندگى او را عارفانه مى‏داند كه‏نتيجه ايمان به شهادت است.

ممكن است آگاهى از همتاى على(ع) باقرآن و همانى حضرت با وحى سماوى ابوعلى سينا را موفق كرده باشد كه ‏درباره حضرت چنين بگويد: پيامبر اكرم(ص) به على (ع) فرمود: »يا على اذا راَيت الناسَ مُقرِبُون الى‏خالقهم با نواع  ليتر تَقَرب اليه بانواع العقل تسبقهم« چنين خطابى در حضور كسى نيست، مگر انسان بزرگى كه موقعيت او در بين مردم همانند معقول بين محسوس است مسابقه در امور خير و سبقت برآنان به اين است كه اگر ديگران به كثرت عبادت مى‏پردازند، تو به تحصيل معقولات كوشا باش تا از آنان درجه ي پيشى‏بگيرى و آن ادراك على(ع) حقايق را به بصيرت عقل بود محسوسات و معقولات نزد او  مساوى و به همين دليل‏بود كه فرمود:

 " لو كُشِفَ الغِطا مَا زددتُ يقيناً" آن چه از متن گفتار على (ع) و تحرير آن در سخنان كلينى و ابن سينا  استنباط ميشود، اين هست كه گذشته از تنظيرهاى پيشين اولاً:

على(ع) در مقايسه با ديگران هماند ليلته القدر در مقايسه با ايام وليالى‏ديگراست.

ثانياً: در ميان حس گرايان  همسان معقول بين محسوسات است.

ثالثاً: درميان حكيمان و متكلمان صاحت نظر و عقل گرا چنان مشهود بين مفاهيم و معقولات است.

رابعا: در بين اوليا و عارفان شاهد و صاحب بصير، همتاى غيب بين مشهور است، احمدبن حنبل درباره شخصيت‏امام على عليه السلام گفته است آن حضرت به خلافت زينت داد، نه آن كه خلافت سبب زينت او شده باشد. [43]وقتى كه از خليل بن احمد فراهيدى استاد سيبويه پرسيدند؛ به چه دليل امام على عليه السلام امام الكل فى الكل‏است؟ در پاسخ گفت: به دليل كه همگان به على بن ابيطالب نيازمندند و او از همه گان بى نياز. [44]

و از او پرسيده شد كه درباره على(ع) چه مى‏گوئى؟ گفت: چه بگويم در حق كسى كه دوستان او مناقب وى را ازترس كتمان كردند و دشمنان وى آنها را از روى حسد و كينه پنهان كردند؛ ان مناقب وى بين آن دو كتمان ظهوركرد و آشكار شد و مشرق و مغرب روى زمين را پر كرد؛ آنچه كه درباره حق مدارى على(ع) گذشت مورد پذيرش‏فخرالدين بكرى طبرستانى قرار گرفته بود؛ زيرا وى درباره حضرت گفت: هر كس در دين خود به على بن‏ابيطالب اقتدا كرد، هدايت يافت و دليل بر آن گفتار پيامبر اكرم(ص) است كه درباره على(ع) فرمود: "اللهم ادرالحق مع على حيث مادار ." اين سخن از محتواى بلندى حكايت مى‏كند. [45]

اين نديم از اخبار واقدى نقل كرده است: على بن ابيطالب(ع) از معجزات پيامبر اكرم است؛ همان طور كه عصاى‏موسى(ع) و مرده زنده كردن عيسى(ع) معجزه آنان بوده است. [46] جاحظ از نَظّام نقل كرده است: كه من از نظّام‏شنيدم: گفتار درباره على(ع) محنت است؛ زيرا اگر گوينده ؛ حق او را وفا كند، غلو كرده است و اگر حق او را بكاهد،جفا كرده است؛ هسته مركزى متوسط بين وفا و جفا دقيق و تيز است و دسترس به آن جز براى حاذق ذكى سخت‏است. [47]

اين گفتار عجزآميز، صراحت يا ظهور درباره شخصيت والاى امام دارد، ابن ابى الحديد درباره حضرت مطالبى‏دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

1 - على بن ابيطالب (ع) اهل دنيا نبود: "و اِنَّما كان رجُلاً مُتَاَلِّهاً صاحِبُ الحقِ لايُريد بِالله و رسوله ‏بدلاً."  او شخصى  غرق در معرفت الهى بود .[48]

2 -  " وَ عَلِمَ اَنّ التَّوحِيدَ وَ العَدْلَ وَ الَمبَاحِثَ الشَّرِيفَه الالهِيَه مَا عَرَفْتُ اِلاَّ مِنْ كَلامِ هَذَا الرَّجُل وَ اِنَّ كَلامَ‏غَيْرِهِ مِنْ اَكَابِر الصَّحَابَه لَم يَتَضَمَّن شَيْئًا عَنْ ذَلِكَ اَصْلاً وَ لاَ كَانُوا يَتَصَوَرُونَهُ وَ لَو تَصَوَّرُوهُ لَذَكَرُوهُ، وَهَذِهِ الفَضِيلَهِ عِنْدِىْ اَعْظَمُْ فَضَائِلِه ."[49]

معارف بلند توحيد ،عدل  و ساير مطالب شريف الهى؛ فقط از كلام على(ع) به دست آمد وبا آن شناخته‏شد و كلام ديگران و بزرگان اصحاب پيامبر اكرم(ص) متضمن چيزى از مسائل اصولى اعتقادى نبود و صحابه؛ هرگز اين معالى امور و مطالب گرانبها را تصور نمى‏كردند؛ (چه رسد به تصديق و تبيين آن) زيرا اثرى از اين گونه مفاهيم در كلام آنها ديده نمى‏شود؛ روشن است كه اين معانى براى خود آنها مجهول بوده است‏ فقط على(ع) فاتح اين ميدان و كاشف اين امر، و مبتكر اين فن بوده است و اين فضيلت علمى نزد من عظيم‏ترين‏فضيلت على(ع)است

3 -  حكمت و جهان بينى الهى استدلال و بحث در معارف اللهى فن هيچ عرب نبود و از بزرگ و كوچك نژاد عرب‏چيزى در اين زمينه نقل نشده است و فقط دانشوران يونان پشينيان از اهل حكمت و اسطواونه‏هاى معرفت الهى به‏اين مى‏پردختند اول كسى كه از قوم عرب به اين گونه معارف بلند پرداخت ؛ على بن ابيطالب(ع) بود از اين رومباحث دقيق توحيد خدا و عدل الهى را در پهنه پيام علوى و گستره كلام و خطبه‏هاى حضرت فراوان مييابى ؛دركلام هيچ صحابه و هيچ تابع اصحاب (يعنى دو نسل رسمى صدر اسلام) اصلا سخنى از اين گونه معارف بلندرا نمى‏يابى و اين دو نسل را تصور وادراك نمى‏كردند واگر كسى اين معارف را براى آنهاتدريس و به آنها تفهيم‏مى‏كرد باز از فهم آن مطالب عاجز بودند زيرا نژاد عرب (بدون وحى الهى و الهام نبوى و علوى) توان تحمل اين‏معنا را ندارند. [50]

4 -  على(ع) از اولياء الهى است كه با شمشير و زبان  و فكر، اسلام را ياري مى‏كرد؛ درجهاد  سيدالمجاهدين در وعظ "ابلغ‏الواعظين" در  فقه و تفسير، رئيس الفقها و المفسرين در عدل و توحيد  امام اهل عدل و توحيد است.

   روش هاى‏ امام على(ع) در امور عمومى؛ به نحو زيبايى به هم پيوستگى دارند. ‏شخصيت او  قابل توصيف نيست معرفى شخصيت او كار ‏دشواري است كه قابل فهم و درك هر كس نيست هر حرف درباره شخصيت امام على عليه السلام مانند پرواز پروانه درشعله‏هاى آتش است.




 1  جورج جرداق، صوت العداله الانسانيه، ج1،ص37

    اميني، عبدالحسين، الغدير،ج6،ص308[2]

2     جورج جورداق، صوت العداله الانسانيه، ج1، ص 49

3    متقى هندى، كنزالعمال ج 12؛  طبرى، ذخائر العقى ص 63، ص 247؛  بحرانى، سيد هاشم ، غاية المرام ج 2، ص 78 ،  80 ،  81، 82،84،88 ؛ امين، محسن ، المجالس السنيه ج 5، ص 174؛  ابن جوزى، تذكرة الخواص ص27،25،23،22؛ طبرسي ، امين الاسلام  ، اعلام الورى، ص 171؛ تاريخ خلفاء، ص 168؛ على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ شريف المرتضى على بن الحسين ، الشافى فى الامة، ج 3، ص 5؛  اندلسي ، شهاب الدين احمدبن عبد ربه، عقد الفريد ج 3، ص94.

  

1   طبرى، ذخائر العقبى، ص 73-72؛ الفين، ص 231؛   بحرانى، غاية المرام، ص 82 و 81؛ شاكري ، حسين،   على فى الكتاب و السنته، ج 2، ص 302؛  سيره حلبى، ج 3، ص 386؛ طبري ، امين الاسلام  ، اعلام الوراى، ص 177،187،108الخصائص الكبرى، ج 1، ص 252؛ الفصول الهمه ص 37؛ شريف المرتضى   الشافى فى الامامة، ج 3، ص 86و 87؛ مغنيه ، محمد جواد ، حسين بطلة كربلا، ص 110؛  اندلسى، عقد الفريد، ج 3، ص 94.

2     اربلي،على بن عيسى، كشف الغمه، ج 2، ص 2؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 56؛ اندلسي ، شهاب الدين احمد بن‏عبد ربه،  عقد الفريد، ج 3، ص 94  

3     متقى هندى، علاء الدين ، كنزالعمال، ج 12، ص 1230؛  طبرى، ذخائرالعقبى،ص 78

  ا مينى، عبدالحسين ،  الغدير، ج 7، ص 347. 1

2   متقي هندي،علاءالدين،كنزالعمال،ج12،ص1123؛طبرى،ذخائرالعقبى،ص68؛اندلسى، عقدالفريد، ج 3، ص 94

3   متقى هندى، كنزالعمال، ج 12، ص 1175؛   طبرى، ذخائر العبقى، ص 63  

  4   علاء الدين، متقى هندى، كنز العمال، ج 15، ص 418؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 78 به اختلاف درعبارت.

5  متقى هندى، كنزالعمال، ج 6، ص 1130 - 12؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 77  

 خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 2، ص 62 1

2  متقى هندى، كنزالعمال، ج 6، ص 392؛ اميني ، عبد الحسين،   الغدير، ص 278 - 289؛  امين ، محسن،  اعيان الشيعه، ج 1، ص     273      

3  شعراء ، آيه 214

4   تاريخ طبرى، ج 2، ص 62؛  متقى هندى، كنزالعمال، ج 15، ص 324؛ اميني ، عبد الحسين  ،الغدير،   ج 2،    

    ص 278 - 279؛  امين ، محسن،  اعيان الشيعه، ج 1، ص 361؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 3  ، ص 254.

 

 

 

 

1  حاكم نيشابورى، مستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 366؛ متقي هندي، علاء الدين، كنزالعمال، ج 15، ص 431؛ احمد، ابن‏حنبل، مسند، ج 1، ص 84-151؛  خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 302؛ امين ، محسن،   اعيان الشيعه، ج 1، ص 358؛ اميني ، عبد الحسين،  الغدير، ج 7، ص 7؛ ابن جوزي، تذكرة الخواص ص 32؛ شاكري، حسين،  على فى‏الكتاب و السنته، ص 71؛   طبرى، ذخائر العقبى، ص 85.

 1  بقره، أيه 207

2  متقى هندى، كنزالعمال، ج 12، ص 247؛  اربلى، كشف الغمه، ص 17؛ شاكري،حسين، على فى الكتاب والسنته، ص 15؛ امين ، سيد محسن،  المجالس السنية، ج 5 ص 175؛ ابن جوزى  ، تذكره الخواص، ص28-27؛  شيباني،  تاريخ خلفاء، ص 170؛ طبرسي ، امين الاسلام ابن على،  اعلام الورى، ص 187؛  طبرى، ذخائر العقبى، ص 66.

 3  متقي هندي، كنزالعمال،ج6،ص59؛ اصفهاني، ابونعيم، حليه الاولياء ج4، ص 355 ؛ مناوي، محمد عبدالرءوف ، فيض القدير،ج4،ص 355  

 1  بدخشاني ، تنزل الابرار،ص 113 

 2 امين ، محسن، اعيان الشيعه، ج 1، ص 337

3  امين ، محسن، اعيان الشيعه،ج1، ص337

4  متقي هندي، كنزالعمال،ج12، ص130،وج 15، ص242؛ طبري، ذخايرالعقبي،ص75 به اختلاف راوي

1  سيره بن هشام، ج2ص334؛حاكم نيشابوري، مستدرك علي الضحيحين ، ج3، ص 37،وج4، ص356، احمدبن حنبل،  مسند،ج1، ص99، اصفهاني، ابونعيم ، حليه الاولياء، ج4، ص356؛ متقي هندي، كنزالعمال،ج5، ص358؛ شريف مرتضي،شافي في الامامه ،ج3،ص86و87؛ مغنيه ، محمد جواد، بطله كربلا، ص 110، اندلسي، عقد الفريد، ج3، ص 93، بحراني، غايه المرام،ج2،ص81-82 ؛واقدي، مغازي، ج2، ص 654

2   ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه،ج4،ص344

3  ابن عساكر، تاريخ دمشق،ج1،ص384، امين، اعيان الشيعه، ج1، ص 363 - 289

1    سيد رضي، نهج البلاغه،حكمت 148؛ آمدي ، عبدالواحد، غرر،ج1، ص33

2   نهج البلاغه،خطبه قاصعه

3   سروش ، عبدالكريم، حكمت ومعيشت،ص 30  ؛ مضمون خطبه 214 نهج البلاغه

1    نهج البلاغه، خطبه ، 233

2  همان ، خطبه قاصعه

3  نهج البلاغه، خطبه 154

 1 حاكم نيشابوري، مستدرك علي الصحيحين،ج3، ص 136

2  متقي هندي، كنزالعمال،ج15، ص 367؛ ابن اثير، اسدالغابه،ج4، ص17

3  موسوعه علي (ع) ج2، ص 237؛ شاكري، حسين، علي في الكتاب والسنه، ج2، ص 54

 1  موسوعه علي (ع) ج2، ص 238؛ شاكري، علي في الكتاب والسنه،ج2، ص 54

2 مجلسي، بحار،ج38،ص 28

3   ديلمي ، ارشاد القلوب،ص 209

4 كليني ،ج1، ص 186.

1  صدر المتالهين، شرح اصول كافي، ص 342

2   شعراء ، آيه 88

1 ابن عساكر، تاريخ دمشق،ج42، ص 125؛ ابن كثير، البدايه والنهايه ج3، ص 146

 1 تنقيح المقال، ج1، ص 4403، به نقل از دانشنامه ، ج4، 82،

2  فخر رازي، تفسيركبير،ج1، ص 200؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج3، ص 214؛ شاكري، علي في الكتاب والسنه،ج2،ص 54

3  شيخ طوسي، امالي، ص588- 1218

4 ابن نديم، الفهرست، ص 111

5  ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه،ج2، ص 203

  همان ص [49]

 1.  و اما الحكمت و البحث فى الامور الالهيه فلم يكن من فن احد من العرب و لا نقل فى جهاد اكابرهم و اصاغرهم شى من ذلك اصلا و هذا فن كانت اليونان و اوائل الحكما و اساطين الحكمه يتفردون به و اول من خاض كلامه و خطبه و لاتجد فى الكلام احد من الصحابه و التابعين كلمه واحده من ذلك ولايتصو رونه ولو فهموه لم يفهومونه اَنّى لِلعرب ذلك؟ «  همان، ص 370- 371