علت و منشاء فرهنگ

فرهنگ‌ها، واقعيات عيني هستند که تمام اقوام و ملت‌ها از گذشته تا عصر حاضر از آن برخوردار بوده و هستند. حال بايد مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار داد که علت و منشاء فرهنگ‌ها چيست؟ در پاسخ به پرسش مذکور بايد گفت منشاء علت تمام فرهنگ‌ها را مي‌توان در دو علت جستجو کرده، که عبارتند از:

1) علت و منشاء ديني

الف) اديان الهي و توحيدي: خداوند براي آگاهي و هدايت انسان و ارضاي نيازها و چگونه زيستن او و پيامبراني را با احکام و دستورهاي ويژه‌اي با عنوان دين خاص در هر دوره زماني و مکاني خاص مبعوث به رسالت کرده است. اين احکام و دستورها که منشاء الهي داشتند، علت پديد آمدن فرهنگي ديني در جامعه بشري گشته، در رفتارهاي پيروان اديان ظاهر شدند و نمودهاي عيني پيدا کردند. مانند پرستش خداوند يکتا، احترام به پدر و مادر.

ب) اديان بشري و اسطوره‌اي: در طول تاريخ در مصر، هند، چين، ژاپن، ايران و نيز بسياري از مناطق ديگر جهان، اديان بشري و شرک‌آلود و اسطوره‌اي که يک جريان ديني انحرافي از اديان الهي و توحيدي و در مواردي برگرفته از تعاليم حيات بخش پيامبران است، به وسيله افراد خاص براي تأمين نياز انسان‌ها به وجود آمدند و فرهنگ خاص را توليد کردند که در اين‌باره مي‌توان به ادياني همچون کنفسيوس، هندو اشاره کرده در اين دین بشري و شرک آلوده، فرهنگ غالب کشورهاي چين، هند، ژاپن را پديد آوردند و بسياري از مردم اين کشورهاي بر اساس همين فرهنگ ديني خود رفتار مي‌کنند.[1]

2) علت و منشأ محيطي

الف) محيط جغرافيايي: در اين واقعيّت شکي نيست که عامل جغرافيايي يعني زمين آب و هوا، سرما و گرما، خشکي و رطوبت و فصل‌هاي چهارگانه مناطق کوهستاني، کويري، ساحلي و ... در شکل‌گيري نژادها، رنگ‌ها، قدرت بدني، فکري و نوع معيشت و تغذيه انسان در شکل‌گيري فرهنگ‌ها و تمدن‌ها داراي نقش اساسي است. در طول تاريخ، ده‌ها شهر بر اثر عوامل اقليمي از رونق افتادند و صدها شهر جديد تأسيس شدند. برخي دانشمندان معتقدند تمدن‌هاي بزرگ مصر و بين النهرين و .... به دليل از بين برفتن شرايط اقليمي و تغييرات آب و هوا منقرض شدند، که ابن خلدون راجع به تأثير محيط طبيعي بر رنگ و خلق و خوي و نوع معيشت انسان و فرهنگ و تمدن اشاره کرده است.[2]

ب) محيط اجتماعي: محيط اجتماعي متشکل از گروه‌ها، نهادها و سازمان‌هاي اجتماعي است که معلول فرهنگ جامعه مي‌باشد، ولي در جامعه‌هاي بدوي و ساده نهادي خانواده، حکومت، اقتصاد و آموزش و پرورش در خلق و توليد عناصر فرهنگي نقش داشتند. مثلاً نهاد خانواده که معلول غريزه جنسی انسان که يک ميل نياز دروني است براي جذب دو جنس مخالف(زن و مرد) و تشکيل خانواده از همان ابتدا، مقررات و مراسم خاص خود را به صورت ساده پديد آورده سپس در بستر زمان گسترش يافت.[3]

ويژگيهاي فرهنگ:

چهار موضوع کلي به عنوان ويژگي‌هاي فرهنگ در جهان تلقي مي‌شوند که بايد به مثابه ويژگي‌هاي فرهنگ توصيف شوند. اين ويژگي‌ها عبارت اند از: 1)ابزارهاي سنتي  2)نيازهاي اجتماعي  3)وسايل کشاورزي  4)حالات روحي و رواني.[4]

تغيير فرهنگي: ميزان تغيير فرهنگي بر حسب ميزان رشد و ترقي فرهنگ متفاوت است، فرهنگهاي اقوام شکارگر و گردآورنده‌ي خوراک ظاهراً به آرامي تغيير کرده است. علت اين کندي، فقدان خلاقيت در صاحبان آن فرهنگها نيست، بلکه عوامل پيچيده و بفرنج زيست محيطي، جمعيتي و اجتماعي سبب آن است نحوه‌ي تهيه غذا ايجاب مي‌کرد که شکارگران در حال حرکت باشند، منابع غذاي محدود و ضرورت تحرک دائمي ميزان زادولد را پايين نگه ميداشت و بدين لحاظ رشد جمعيت بسيار کند بود. عادت به تغيير مکان بدان معني بود که هسته‌اي اجتماعي بايد دسته‌ي کوچکي از خويشان باشد. طرز زندگي يکجا نشينی باعث شد که اسلوبهاي بسيار متنوعي بوجود ايد و روند تغيير فرهنگي تسريع شود. فرآيند تغيير فرهنگي ممکن است آگاهانه و جهت‌دار باشد. انسان اين توانايي را دارد که در مقابل فرهنگ خود واکنش نشان دهد. اين واکنش ممکن است دشوار باشد، زيرا فرآيند آموزش يک فرهنگ از دوران طفوليت، پاسخهاي شرطي شده و جزميات ريشه‌داري را در مورد اينکه چه چيزي درست و راست است، ايجاب مي‌کند.[5]

تحول فرهنگي چيست؟ تحول فرهنگي، جرياني است که در آن در نتيجه برخورد با فرهنگ ديگران، تحولي در نهادها، ارزشها، گرايش‌ها و روش‌هاي يک فرهنگ جامعه ايجاد مي‌شود. به عبارت ديگر تحول فرهنگ به معناي تغيير سيستم کلی يک فرهنگ و سيستم‌هاي جزئي موجود در آن است.امري که کاهش يا افزايش و يا دگرگوني عناصر فرهنگي را به همراه دارد. فرآيندهاي مربوط به تحول فرهنگ اکنون طبقه‌بندي شده‌اند و مضامين مانند انسجام، سازگاري و انزوار را که همه در سطوح اجتماعي، فرهنگي و رواني عمل مي‌کنند در بر مي‌گيرند. تا ين زمان هيچ نظريه‌اي واحد و فراگيري در مورد تحول فرهنگ ساخته نشده است، اما فرضيات و پيشنهادهائي مطرح شده‌اند تا مشاهدات بسياري را که در اين زمينه وجود دارند تبيين کنند. ديدگاههاي قديمي‌تر در بررسي تحول فرهنگ بر عناصر فرهنگي تأکيد داشت. اکنون اين تأکيد بر مطالعه‌ي تحول روابط بين عناصر، تحول روابط بين گروهها- که ممکن است فرهنگ مستر يا متفاوت داشته باشند- و تحول روابط بين اجزاء يک جامعه، و سرانجام به مطالعه‌ي انطباقهاي فرد با فرهنگ متحول تبديل شده است تأکيد دارد.[6]

 

 

تحول فرهنگ و علل آن

تغيير الگوهاي فرهنگي جوامع يا مستلزم عواملي دروني است(مثل اختراعات و ابداعات جديدي که با افزايش ذخيره‌ي غذايي و در نتيجه رشد جمعيت منجر مي‌شود)و يا عوامل خارجي (مانند مقهور جامعه‌ي ديگر شدن، که تحول فرهنگ را در پي مياورد) و لذا بايد راهاي مختلف اين تغييرات را به ضابطه در آورد. از ادوار ما قبل تاريخي و اعصار تاريخي شواهد فراواني در دست است که معلوم مي‌کنند جوامع انساني پيوسته در حال تحولند، اين تحول ممکن است آهسته و تدريجي باشد، مانند آنچه در دوران کهن سنگی مي‌گذشت، يا ممکن است سريع و حاد باشد، مانند آنچه در جوامع معاصر مي‌گذارد.[7]

الف) علل دروني تحول فرهنگي

1)    عامل جغرافيايي: محيط طبيعي بر نوع زندگي مردم يک جامعه تأثير دارد. دگرگوني‌هاي شديد،‌درجه حرارت، طوفان و يا زلزله مي‌توانند انسان‌ها را به تغيير سبک زندگي يا الگوهاي رفتاريشان وادار سازند.

2)    عوامل تکنولوژيک: بسياري از اختراعات تکنولوژيک، دگرگوني‌هاي گسترده‌اي را در جوامع بشري پديد آورده‌اند مانند اختراع اتومبيل، تلويزيون.

3)    عامل جمعيتي:

کاهش و افزايش تعداد جمعيت در ايجاد دگرگوني اجتماعي بسيار موثر است. افزايش سريع جمعيت، نوآوري‌هاي را در فنون توليد ايجاب مي‌کند. فضاي جغرافيايي و مواد غذايي موجود نمي‌تواند جمعيت اضافي را در خود جاي دهد و خوراکشان را تأمين کند.

4)    عامل ايدئولوژيک

هر جامعه‌اي يک ائدلوژي بنيادي دارد که از مجموعه‌اي از باورها و ارزشها تشکيل مي‌شود. ايدئولوژي‌ها مي‌توانند به حفظ وضع موجود کمک کنند، ولي اگر باورها و ارزشهاي آن با نيازهاي جامعه ديگر، سازگار نباشند خود محرک دگرگوني مي‌شوند. ماکس وبر نشان داده است که مذهب هروتستان ارزش‌هايي را پروش داده که به رشد سرمايه‌داري کمک کرده‌اند.[8]

 

 

 

 

5)    عامل رهبري:

دگرگوني‌هاي اجتماعي را اغلب رهبران فرهمند آغاز مي‌کنند، زيرا آن‌ها توانايي اين را دارند که پيروان فراواني را به سوي جنبش سوق دهند.[9]

ب) علل بيروني تحول فرهنگي

1) برخورد طبيعي و منطقي فرهنگي: هر گاه دو فرهنگ با يکدگير به طور طبيعي و منطقي برخورد کنند، هر يک که داراي منطق و استدلال مطابق با فطرت انساني باشد، مي‌تواند بر فرهنگ ديگر تأثير بگذارد و آن را دچار تحول کند، اين واقعيت در گذشته و حال حاضر بين فرهنگ‌ها وجود داشته و امري پسنديده و مطلوب است. در اين باره به برخورد فرهنگ مسيحي با فرهنگ اسلامي در قرون وسطي و در ارتباط با جنگ‌هاي صلبی اشاره مي‌شود، که چگونه فرهنگ مسيحي از اسلام متأثر گرديد و محصول آن بعدها رفرم مذهبي و پروتستان و رشد سرمايه‌داري و صنعت شد.

2) برخورد توطئه آميز فرهنگي:

 يک نوع ديگر از برخورد فرهنگي بين دو يا چند فرهنگ وجود دارد و آن برخورد توطئه‌آميز است. فرهنگي که فاقد منطق و استدلال و از پويايي و بالندگي و مطابق فطرت انساني بودن محروم است به شيوه‌هاي غير منطقي و عقلايي متوسل مي‌شود و از آن طريق قصد دارد که فرهنگ و يا فرهنگ‌ها را دچا تحول و دگرگوني کند.[10]

پويايي و پذيرش فرهنگ‌ها

(1) ثبوت و تحول فرهنگ‌ها

درميان هيچ قوم و ملتي نمي‌توان فرهنگي را پيدا کرد که از تغيير و تحول در فرهنگ معنوي و فرهنگ مادي مصون و محفوظ باشد، بنابراين، تمام فرهنگ‌ها دستخوش تغيير و تحول‌اند، اين روند در گذشته به دليل ساده و ابتدائيي بودن صنعت و علم، بسيار کند بود، اما پس از انقلاب صنعتي سرعت آن افزايش پيدا کرد. اين تغيير و تحول براي انسان در يک برهه از زمان محسوس نيست، زيرا اين دگرگوني آرام آرام صورت مي‌پذيرد و عنصر و يا عناصر جديدی فرهنگي وارد قلمرو فرهنگ يک قوم و ملت مي شود. اين دگرگوني فرهنگي پيوسته و مستمر به صورت يک حقيقت در تعامل فرهنگ وجود داشته و از نظر مردم شناسي هيچ اشکال ندارد. پس در ميان فرهنگ‌ها،‌پديده به نام ثبوت فرهنگي نداريم و اين تغيير و تحول بيشتر در فرهنگ مادي رخ مي‌دهد و فرهگ معنوي کمتر تغيير حاصل مي‌کند بويژه عقايد، ارزش‌ها و هنجارهاي اجتماعي.[11]

(2)جنگ فرهنگ‌ها: درباره رابطه فرهنگ‌ها با يکديگر مي‌توان سه فرضيه را مطرح کرد:

الف) بي تفاوتي‌ فرهنگ‌ها نسبت به يکديگر: در اين فرضيه، اصل بر آن است که فرهنگ‌ها از گذشته تا عصر حاضر نسبت به يکديگر بي تفاوت بوده و هستند، يعني نه با يکديگر جنگ ندارد و نه با يکديگر به تبادل برخي عناصر فرهنگي مي‌پردازند، بلکه هر يک راه خود را طي مي‌کند تا به تکامل برسد.

اين فرضيه قابل قبول نيست، زيرا با واقعيت‌هاي تاريخي سازگار نيست، چون فرهنگ اقوام و ملت‌ها به طور مستمر با يکديگر به داد و ستد و جنگ مشغول بوده‌اند.

ب) جنگ فرهنگ‌ها

 اين فرضيه بر اساس مشاهدغير مستقيم يعني اسناد و مدارک معتبر و موثق در گذشته تاريخ و در يک قرن اخير بر پايه مشاهده مستقيم اثبات شده و قابل قبول است نه به طور مطلق بلکه به صورت منطقي اتفاق افتاده است. درباره جنگ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها (سامونل هانتينکتون) مدير مرکز مطالعات استراتژيک دانشگاه‌ هاروارد با نوشتن مقاله بحث برانگيز، موضوع برخورد تمدن‌ها را به عنوان پاراديم تفسير کننده روابط بين الملل در عصر حاضر پس از جنگ سرد را مطرح کرد. او در مقاله خود هفت يا هشت تمدن اسلامي، کنفسيوس، غربي، ژاپن، هندو، ارتدکس، آمريکاي لاتين و احتمالاً آفريقاي را بر شمرد و پيش‌بيني کرد که جنگ‌هاي آينده در امتداد خطوط کسل بين تمدن‌ها روي خواهد داد.

اين مقاله در مراکز علمي و سياسي جهان به واکنش گسترده‌اي رو به رشد و در کشورهاي گوناگون، کنفرانس‌ها، تشکيل و مقالات بسياري به زبان‌هاي مختلف نوشته و منتشر شد. به هر حال، مقاله ايشان هر گونه سازگاري ميان تمدن اسلامي و غرب را نفي مي‌کند و اسلام را تهديد کننده تمدن غربي معرفي کرده و آينده را جهان رويايي جنگ تمدن‌ها پنداشته است.[12]

ج) تبادل فرهنگي

 دو راه گذشته يعني بي تفاوتي فرهنگ‌ها و جنگ فرهنگ‌ها، مطلوب و ايده آن جامعه انساني نيست، بلکه مناظره، گفتگو، تبادل فرهنگي است که نقش اساسي در بارورکردن فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را دارد. تبادل فرهنگي بايد ميان تمام ملت‌ها با حفظ استقلال و آزادي آنان و نه سلطه يکي بر ديگري وجود داشته باشد تا در سايه آن جهان از صلح و امنيت برخوردار و هم ملل جهان به تکامل نائل شوند.[13]

قبول عناصر فرهنگي جديد، مانند ايجاد آنها، غالباً به تماس اجتماعي مستقيم يا با واسطه نياز دارد. مبادله فرهنگي، مانند نوآوري، به موجود بودن بودن شرايط بسيار وابسته است و لذا مخترعان و مکتشفان تنها ايجاد کنندگان تحول در جامعه‌ي امروز نيستند. بعلاوه، پذيرندگان عناصر جديد فرهنگي هم صرفاً منفعل نيستند. بلکه در قبول آنها بايد انگيزه‌ي کافي وجود داشته باشد، نوآوران و پذيرندگان تحول متأثر از شرايط مشابه فرهنگي هستند.

ديدگاه اسلام نسبت به جنگ فرهنگ‌ها

مسلمانان بر اساس تعاليم حيات بخش اسلام و توصيه‌هاي رسول اکرم(ص) به دورترين نقاط دنيا سفر مي‌کردند تا دانش خويش را فزوني بخشند و يا دانش جديدي را فراگيرند. مسلمانان بر اساس بينش اسلامي، هرگزاهل تقليد کورکورانه نبودند، بلکه نظريه‌هاي ديگران مورد بررسي و نقد قار مي‌دادند و سپس بهترين آنها را قبول مي‌کردند بنابراين، بر خلاف نظر ساموئل هانتينکتون آمريکايي، فرهنگ اسلامي با هيچ فرهنگ و تمدني سرناسازگاري و جنگ ندارد، زيرا اهل منطق، برهان، گفتگو و مناظره بوده و هست. به هر حال، گرچه عناصر فرهنگي ناسازگاري در ميان فرهنگ‌هاي جهان نسبت به فرهنگ اسلامي هست ولي از نظر اسلام راه حل اين تعارض، جنگ نيست، بلکه مناظره، گفتگو و نشست است که مي‌تواند راه را براي يک زندگي مسالمت‌آميز فراهم کند، ولي در عصر حاضر اين حکومت‌هاي استکباري و سلطه‌جويي غربي هستند که با زور، قدرت، پول، تزوير و توطئه با فرهنگ ساير ملت‌ها از جبهه فرهنگ اسلامي برخورد مي‌کنند و قصد دارند آنها را مسخ و تحريف و يا در فرهنگ خود ادغام کنند. که سرانجام با عکس العمل فرهنگ‌ها در اين رابطه مواجهه مي‌شوند و اين امر موجب به خطر انداختن صلح و امنيت جهاني مي‌گردد. در جهان اسلام، عصر شکوفايي فرهنگي زماني بود که جدل‌هاي عملي و فلسفي و تبادلالت فکري و فرهنگي آزادانه صورت مي‌گرفت و ترس و هراس از تماس افکار و انديشه‌ها نداشت. سنّت مناظره در جهان اسلام، ميان بينش‌هاي گوناگون فکري، فلسفي و پيش قدم بودن متفکران مسلمان در مواجهه با فرهنگ‌هاي بيگانه يکي از برنامه‌ها و دستورهاي ديني است. براي آشکار شدن حقيقت و هدايت افکار و انديشه‌ها در عرصه جامعه، در جهان اسلام  عصري به نام عصر نهضت ترجمه وجود داشته که خود نشانگر تبادل فرهنگي- و نه جنگ فرهنگي است و خبر از علاقه مسلمانان به آشنايي با فرهنگ و تمدن سيار ملت‌ها مي‌دهد، نهضت ترجمه در جهان اسلام موجب تحولي در قلمرو علوم شد که در تمام تاريخ بشر نظير نداشته و حتي بر رنسانس اروپا برتري داشته است.[14]

(3)انتقال فرهنگ

 جرياني که از طريق آن فرهنگ يک نسل به نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌شود، انتقال فرهنگي ناميده مي‌شود، فرهنگ هر قوم و ملت به وسيله نهاد خانواده، نهاد حکومت، نهاد آموزش و پرورش و نهاد روحانيت به صورت ارزش‌ها، اعتقادات و هنجاري‌هاي اجتماعي و غيره از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابد. هر نسل فرهنگ پدران خود را مي‌آموزد و سپس آن را با دگرگوني متناسب با هر عصر و زمان مي‌پذيرد، و به نسل بعدي منتقل مي‌کند و اين امر همچنان استمرارد دارد و از اين طريق فرهنگ ملّت به تکامل مي‌رسد.[15]

(4)تهاجم فرهنگي

          در قلمرو فرهنگ، دو جريان متضاد وجود دارد، يکي تبادل فرهنگي و ديگري تهاجم فرهنگي است. تبادل فرهنگي به برخورد دو فرهنگ که بر اساس منطق و برهان متأثر شود، گفته مي‌شود و اين يک جريان طبيعي و شيوه‌اي پسنديده است ولي جريان تهاجم فرهنگي ضد تبادل فرهنگي است. و آن اين گونه است که فرهنگی ، فرهنگ‌هاي ديگر را با شيوه‌اي زورمدارانه سياسي، اقتصادي و نظامي مورد تهاجم قرار مي‌دهد تا به مسخ و يا نابودي آن منجر گردد. اين شيوه در گذشته وجود داشته و در حال حاضر، کشورهاي غربي نسبت به ساير فرهنگ‌ها به ويژه نسبت به فرهنگ اسلام از آن استفاده مي‌کنند.[16]

متفکران مسلمان براي حفظ فرهنگي خودي در مقابل سيل جهاني سازي فرهنگي،چهار پيشنهاد پيش گيرانه داردند:

الف) برنامه‌ريزي جهت ارائه‌ي صحيح فرهنگ اسلامي به جامعه در سطوح مختلف، به ويژه دروني‌سازي اخلاق اسلامي در تمام زواياي زندگي، در اين ره گذر، براي موفقيت بيش‌تر بايد از علوم انساني و تکنولوژي آموزشي استفاده کامل نمود.

ب) آشنايي جامعه به ويژه قشر جوان با ادبيات خود مثل آثار حافظ، سعدي، فردوسي و ديگران.

ج) آشنايي با تاريخ خود جامعه و فرهنگ خود زندگي بزرگان ديني و دانشمندان و افراد بلند همت در ابعاد مختلف، براي جامعه‌اي اسلامي، به ويژه نسل جوان، بسيار آموزنده است و بايد به شکل‌هاي مختلف آن را احيا کرد.

د) آشنايي با پديده‌هاي جامعه شناختي و روان شناختي جامعه، مردم بايد از فعل و انفعالات اجتماعي و فرهنگي و تغيير و تبديل‌هاي مهم و نقاط عطف که در جهان و فرهنگ، جهان حاصل مي‌شود مطلع باشند.[17]

(5)مرگ فرهنگ‌ها

 از آغاز تاريخ بشري، فرهنگ‌هاي بسياري پديد آمدند و رشد کردند و به تدريج منقرض شدند. در خاورميانه، هند، چين و سواحل مديترانه و جاهاي ديگر، فرهنگ‌هاي گوناگوني ظهور کردند و آثار مفيد و سودمندي از خود بر جاي گذاشتند که بخشي از اين آثار توسط کاوشگران از زير خاک بيرون کشيده شده که با مطالعه آنها طرز زندگي و شيوه تفکري، آداب و رسوم اجتماعي قرون گذشته معلوم مي‌شود. در واقع آنچه ما امروزه به عنوان فرهنگ و تمدن کهن و قديمي مي‌شناسيم چيز جز تجليات دستاوردهاي مادي و معنوي بشرنيست. بنابراين، فرهنگ‌هايي که فاقد پويايي و قدرت تطبيق با شرايط و قادر به تأمين نيازهاي انسان‌ها نباشند، به تدريج مرگ آنها فرا مي‌رسد و از صحنه روزگار حذف مي شوند و فرهنگ ديگري اين خلاء را پر مي‌کند و يا فرهنگ‌نوينی پديد مي‌آيد که وظايف خود را در قبال فرد و جامعه انجام مي‌دهد. بنابراين،در گذشته و حال هم زايش و هم مرگ فرهنگ‌ها را داشته‌ايم و اين جريان همچنان استمرار خواهد داشت.[18]

 

تأثيرتحول فرهنگ اسلامی بر جزيرة العرب

بي ترديد، اعراب مکه، پس از گذشت چند دهه از آغاز مسافرتهاي تجاري خود- که از عهد هاشم آغاز شده بود- با بسياري از مسائل کشورهاي همجوار آشنا شده بودند، اما اين آشنايي براي ايجاد تحول، اثر چنداني نداشت، گرچه مي‌توانست در صورت به وجود آمدن شرايط مناسب، به تحول کمک کند، گسترش تجارت و رفت و شد بيشتر اعراب به مکه، بر توان شهري مکه مي‌افزود، اين امر نيز مي‌توانست زمينه را براي تحول- هر چند تحول محدود- آماده سازد. در برابر، مباني فکري، اخلاقي و سياسي قبيله‌اي، چنان قوي بود که امکان ايجاد ترديد در آن دشوار به نظر مي‌رسيد.

در اين شرايط بود که اسلام توليد يافت، تولد اسلام، تولد انديشهاي بود که با استقرار آن در جامعه قبيله‌اي، ضرورت تحولي اساسي را در آن جامعه، در پي داشت. هر مقدار که زندگي قبيله‌اي، تربيت افراد را در چارچوبه‌اي محدود شکل مي‌داد. انديشه ديني افراد را مستقل از قبيله و با تفکري عمومي و فراتر از محدوديتهاي قومي و طايفه‌اي تربيت مي‌کرد.

اسلام ارزشهاي قبيله‌اي را تأييد نکرد، افتخارات جاهلي را زير سئوال برده، اشرافیت عربي را محکوم کرده، و نگرش طبقاتي را ناروا دانسته است. بنابراين بايد ظهور اسلام را آغاز ترديد جدي در نظام اجتماعي و سياسي دوره جاهلي تلقي کرد. البته در طول سيزده سال دوران بعثت تا پيش ازهجرت رسول خدا(ص) اسلام در يک نزاع فکري با نظام جاهلي درگير بود، اسلام در طول اين دوران،موفق شد تا جمع زيادي از افراد وابسته به قبايل و عشاير را به سوي خود جذب کند. با مسلمان شدن اين افراد، پيوند آنان و روابط‌شان با افراد عشيره خود تيره گرديد. تعداد زيادي از اين تازه مسلمانان،عبارت‌از بردگاني بودند که با اسلام آوردن و مقاومت بر سر آن، با اربابانشان درگير شده و از دستورات آنان سرپيچي مي‌کردند. به تدريج، ميان افراد مسلمان شده نوعي همدلي و روحيه اخوت پديد آمده و بدين ترتيب عنصري جديدي، زمينه پيوند و تشکيل گيروهي جديد وطبعاً غير قبيله‌اي را فراهم کرد.[19]

با پيدايش اسلام و انتشار سريع و گسترده آن در ميان اقوام و ملل و جلب و جذب فرهنگهاي گوناگون بشري بناي عظمي از فرهنگ و تمدن انساني پايه‌گذاري شد که در ساختن آن ملتها و نژادهاي مختلف و به ظاهر ناهمگوني شرکت داشتند. اين حرکت پر بار آغازي بود که بر پاياني تفرقه‌ها و جداييها و بي خبريها که سبب رکود و جمود و سکون و ايستايي در جامعه‌هاي بسته آن روزگاران بوده اسلام با دستمايه‌هاي غني و سازنده‌اي که از سرچمه وحي منشأ مي‌گرفت ارزشهاي جديد و ملاکهاي نوي را مطرح ساخت و حصارهاي خودبين و لاکهاي خودخواهي را شکست و ملتهاي مختلف را که خود را زندان اين حصارها کرده بودند آزاد ساخت و تمدنهاي گوناگون را که هر کدام جداگانه به حيات خود ادامه مي‌دادند يکجا جمع نمود و تجربيات و ميراثهاي بشري را به هم پيوند داد. اسلام، در حالي که به سرعت پيش مي‌رفت و در جهان شناخته شده آن روز سايه مي‌گسترانيد، تمدن‌هاي هندي، ايراني، رومي، يوناني و مصري و عربي و حتي چينی را که هر کدام وارث تمدن‌هاي متعددي بودند گرد هم آورد و با حذف جنبه‌هاي منفي همه را در هم ادغام کرد از ازدواج آنها تمدني بزرگ با دستاوردهاي بزرگتر متولد شد و اسلام به عنوان «واسه العقد» اين همه معلومات و تجربيات، قدرت و خلاقيت، و وسعت فکر و انديشه بشري را به نمايش گذاشت.[20]

حاصل بحث آنکه اسلام يکپارچگي جامعه جاهلي را که ضامن بقاي نظام کهن بود، دچار آشفتگی کرد. اسلام اطاعت و پيروي از آباء و اجداد را گمراهي خواند و بدين ترتيب کوشيد تا حلقه پيوند افراد قبيله را که بستگي به آبا و اجداد داشته و دفاع از آراء و افکار آنها را مي‌طلبيد بشکند. و از آنها بخواهد تا مستقل از خاندان و طايفة خويش، شخصيّت خود را شکل دهند و تنها خود را در برابر خدا مسئول بدانند. آنان ملزم بودند تا پاسخگوي گناه خويش باشند، و به ايشان يادآوري شد که روز قيامت و بازخواست، هيچ کس گناه ديگري را به دوش نخواهد گرفت، خداوند فرمود:

هيچ کس بار گناه ديگري را بر دوش نکشد و اگر گرانباري را به حمل بارخود فرا خواند، هر چند خويشاوند او باشد، از حمل آن، سرباز زند.[21] اسلام پيروان خود را بدان فرا خواند تا حق را فراتر از پيوندهاي نسبي خويش بداند و خدا را بتر از تمامي اقارب و خويشان خود مراعات کنند.[22]



[1]- زندوکيلي، مهدي، مردم شناسي فرهنگي، ص47،‌پژوهشکداه تحقيقات اسلامي، قم،1383.

[2]- مقدمه ابن خلدون، ج1،ص150.

[3]- زند وکيلی، مهدي، مردم شناس فرهنگي، ص48.

[4]- سعيدي مدني، سيد محسن، شکل گيري و توسعه نظريه‌هاي کلاسيک در انسان شناس، ص32،انتشارات دانشگاه يزد،1385.

[5]- مقدم، مسعود جلالي، فرهنگ چيست؟ ص58،اميرکبير،تهران.

[6]- همان، فرهنگ چيست؟ ص194.

[7]- همان، فرهنگ چيست؟ ص194.

[8]- بروس کوئن، درآمدي بر جامعه شناس، ص338،‌مترجمه محسن ثلاثي، انتشارات فرهنگ معاصر، 1370.

[9]- زندوکيلی، مهدي، مردم شناس فرهنگي، ص68.

[10]- همان، مردم شناسي فرهنگي، ص70.

[11]- همان، مردم شناسي فرهنگي،ص67.

[12]- اميري، محبتی، مجله اطلاعات سياسي اقتصادي، مقاله آميختگي تمدن‌ها، ص95-96.

[13]- زند وکيلی، مهدي، مردم شناسي فرهنگي، ص74.

[14]- مردم شناس فرهنگي، ص75.

[15]- زند وکيلي، مهدي، مردم شناسي فرهنگي، ص75.

[16]- همان، مردم شناسي فرهنگي، ص76.

[17]- کاوياني، محمد، جوانان و تهاجم فرهنگي،ص43،مرکز مطالعات حوزه.

[18]- زند وکيلی، مهدي، مردم شناسي فرهنگي، ص85.

[19]- جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت، ص380، مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه عليمه.

[20]- جعفري، يعقوب، مسلمانان در بستر تاريخ، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

[21]- قرآن، سوره فاطر،18

[22] . سوره مجادله/ 22.