در دنيا اگر ظاهر بينانه نگاه کنيم پول و پارتی يا مدرک يا زبان بازی حرف اول را می زنند وهرکس يکی از اينها يا همه را داشته باشد نانش در روغن است.

ولی در آخرت آنچه حرف اول را می زند دين است وبه همين خاطر به آن می گويند: روز دين، يعنی روزی که دين ودينداری رونق وبازار و مشتری پيدا می کند.

البته لازم است که کمی دين را در اينجا معنا کنيم: دين، تنها نماز و روزه وحج يا جهاد نيست، بلکه اينها همه پوستة دين‌اند.

دين يعنی آدميت، انسانيت، انصاف، جوانمردی، گره از کار گرفتاری گشودن، چالة را پرکردن، سنگی از سر راه برداشتن، آتش سيگاری خاموش کردن، جوراب بد بوی خود را شستن، دوش گرفتن وبوی بد عرق را ندادن، ويا برای رفتن ونشستن در بلالی مجلس به اين و آن طعنه نزدن، پيامهای کوتا ورکيک نفرستادن.

دين يعنی درد داشتن وهمدردی کردن. دين يعنی از سود خود گذشتن تا ديگران زيان نبينند. بنابر اين می بينيد که دين داری مغزو پوست است البته هم پوست لازم است وهم مغز.

شما اگر بخواهيد هستة زردالو را بکاريد تنها اگر پوست آن را بکاريد هرگز سبز نخواهد شد ويا اگر تنها مغز را بکاريد سبز نمی شود، در حقيقت زمين می گويد من پوست و مغز را باهم می خواهم.

خدا نيز می گويد من پوست و مغز را باهم می خواهم يعنی هم نماز که پوست است وهم جوانمردی وانصاف را که مغز باشد وهرکدام بدون ديگری را نمی پذيرم. وکار شيطان اين است که هميشه ميان پوست و مغز جدايي می اندازد.

برخی را تشويق به پوست می کند يعنی به نماز آنهم اول وقت ودر مسجد وصف اول وعبا بر دوش با انجام تمام مستحبات وتعقيبات بی آنکه ذرّه‌ای انصاف داشته باشند.

يا اگر زن باشد دعوت به حجاب کامل می کند وری کاملا گرفته وچادر سياه وبجايي يک جوراب، دو جوراب،  اما بی آنکه ذرّه‌ای همدردی وهمدلی با بيچارگان داشته باشد.

در اينجا لازم است يک خاطرة بنابه نقل يکی از دوستان نقل کنم: پير مردی همسر پير وتکيده ونزار و خستة خود را پيش دکتور آورده بود واو هم داروهای لازم را نوشته وبه دواخانه آمده تا نسخة خود را بپيچد، کارمند دواخانه سبد را پر از دارو کرد سه سرم، چهار شربت، پنج قرص و..پيره مرد تا آنهمه دارو را ديد خيلی آرام و خسته گفت: سرمها لازم نيست، شربت ها هم فعلا يکی کافی است، قرص ها را هم نصف کن وتمام اين کم کردنها ونصف کردن ها بخاطر آن بود که بيچاره پول نداشت.

اين خاطره از يک خانمی با حجاب ونماز خوان واهل حج و عتبات عاليات نقل شده است وقتی آدم قصه را می خواند فکر می کند که به او کمک کرده است ولی وقتی می گويد بيچاره با همان داروهای نصفه ونيمه رفت که او هم کمک نکرده است.

واين همان پوست داشتن ومغز نداشتن است که ياد آوری نمودم در مقابل گاهی انسان کسی را می بيند مغز را دارد ولی پوست را ندارد يعنی گره گشاست اما حجاب را مراعات نمی کند نقل می کند بيچاره کسی می خواست در بيمارستان عمل کند وهزينة عملش را نداشت مات و مبهود ايستاده بود با همسرش می گفت چه کنم؟ از کجا بياورم؟ خانمی بی حجابی که نه با هفت قلم بلکه با هفتاد قلم خود را آرايش کرده وگويا اينکه به حجله آمده باشد نه به بيمارستان، اين زمزمه ها را شنيد وبا شتاب آمد اين مبلغ را با کمی بشتر با يک دنيا محبت بدست آن مرد داد وگفت اين کار را برای دلم کردم! واين يعنی مغز داشتن وپوست را نداشتن که پيش از اين مطرح کردم.

حالا ديدی که شيطان با چه زيبايي وظرافتی کار خود را پيش می برد؟!  وديدی که با چه لطافتی صيادی می کند؟

عده‌ای را تنها اهل پوست می کند وآنها را حتی به نماز شب وا می دارد بی آنکه ذرّه‌ای احساس وعاطفه داشته باشند، ومعلوم است که هرکس اين جماعت را ببيند از نماز فاصله می گيرد.

عده‌ای را هم تنها به مغز دين دعوت می کند يعنی به دل سوزی واحساس داشتن وبه انصاف رفتار کردن بی آنکه پای شان به مسجد باز شود،  يا پيشانی شان بر خاک بوسه زند.

وخيلی ها با ديدن اين تيپ آدمها با خود می گويند: ببين نماز نمی خواند ولی مرد است انصاف دارد!

دختر بچه‌ای به زمين افتاد، خاکی شد، وخانمی بی حجابی تا ديد دويد وبچه را بلند کرد، خاک لباسش را تکاند، نوازشش کرد وچنان گرم بوسيدش که سرخی ماتيک لبها مثل جايي ضرب انگشت که بر کاغذ می ماند بر چهره‌اش ماند وسپس از کيف خود يک بسته شکلات در آورد وبه او داد و رفت، دختر بچه با حسرت به او نگاه کرد، وبعد به مادرش گفت: ديدی بی حجاب بود؟ يعنی ديدی که چه آدمی خوبی بود ودر حقيقت داشت نتيجه می گيرفت که می شود هم بی حجاب بود وهم خوب.

خدا کند که ما مسأله پوست و مغز را خوب بفهميم پسر من، دختر من، دوست و شاگرد من، وهمکار من اگر مسأله پوست و مغز را خوب بفهمند ديگر وقتی من دروغ می گويم ديگر از نماز و دين و ديانت روی بر نمی گردانند بلکه با خود می گويند که او پوست را دارد ولی مغز را ندارد