یادم نمی رودکه روزها وگاهی هم شب های جمعه راوقتی درتفریح خارج ازشهرمی رفتیم، ماها همه مصروف بازی وآب بازی می شدیم آقا با یکی دو تا ازشاگردان بزرگش مصروف جمع آوری هیزم می شدند وقت سفره را آماده می کردند موذن أذان ظهررامیدادند همه برای نمازجماعت آماده می شدند ونمازخوانده می شد .نهارآماده، مشغول صرف نان چاشت می شدیم .

حضرت آقا بزرگی وبزرگواری زیادی داشتند، ساده وبی آلایش به حدی که دوستان که ازتهران وقم وشهرهای دیگربه زیارت آقا می آمدند، آقا را باخادم مدرسه اشتباه می گرفتند.

چنانچه این اتفاق افتاده بود آقا با آرامی تمام، طرف را باچایی پذیرایی کرده بودند که طرف فکرکرده بود، ساده وسِیده باقد کوتاه یک پیراهن عربی سفید خیلی ساده شاید خادم مدرسه است!!.

هی اسرارکرده بودند : (ازچایی شما تشکرما آقارامی خواهیم.) آقافرموده بودند:( خوب آشیخ حسین علی رامیگید؟حالابفرمایید، کاری داشتید؟!!)

یادم نمی رود آقاسادات راسخت احترام داشتند.خدامی داند وقتی طلبه ای سادات بود، دیگردربست درخدمت ایشان بود. ویگ علاقه ی خاصی نسبت به سادات داشتند ظاهرادامادها، همه سادات بودند وعروس خانم ها هم همه سیده بودند.آقامی فرمودند،:سادات مانند طلا می مانند.اما ما، مثل آهن های ساده هستیم تلاش کنیم گناه نکنیم زود می پوسیم. اماسادات این طورنیستند. دوست داشتند همیشه باسادات هم خور وهم کاسه باشند طلبه ای داشتند به اسم( حاجی ناجی) این بنده ای خداهمیشه درکنارآقا ودرخدمت آقا بودند.

یادم نمی رودکه آقاچقدربرخودش مسلط بودند.، به علتی قهرکردیم ویا بهتربگویم بایکی دوتا ازطلبه های ایرانی دعوایمان شد وبه آقا خبر را وارونه رساندند.آقارا ناراحت کردند. وماازمدرسه قهرکردیم لباسهای آخوندی رابا قهروناراحتی ازتن خودکشیدیم ومدرسه رادرحالی ترک کردیم که هیج جایی را برای رفتن نداشتیم یکی ازبچه هاکه به اسم باهنربود ،گفت:

(یکی ازاقوام مادرساختمان نیمه کاره ای کارگرونگهبانند.می توانیم موقتا برای یک روزرا آنجاباشیم). خدا میداند روز بسیارسختی راپشت سرمی گذاشتیم حدودا ده دوازده نفربودیم.

یک مجموعه ی سرگردان اما ازنظرما غیرتی؛ دریک ساختمان نیمه کاره ویک کارگرکه ازاین ماجرا سخت ناراحت است.البته ناگفته نماندکه ماتنها اخراجی ها نیستیم مضروب هم شده ایم مثلاخودم متاسفانه درحین گیروداربایگ هیولای بادست وپای گنده طلبه ای که ازشهرستان تازه آمده بود مواجه شدم فقط یک باردربرابرم دیدم دیگه نفهمیدم چه شد یک بار که به هوش آمدم دیدم دربغل فرزند کوچک آقا به اسم مهدی هستم .البته فرزندی کوچک ترازآن هم داشتند به اسم حسن آقا اگراشتباه نکنم .

خوب حالااین مجموعه ای اخراجی ها تصمیم می گیرند چه کارکنند وکجا بروند؟ امشب را اینجا ماندیم .

کارگرنگهبان ، بنده ای خدا ازماخوب پذیرایی کردند. فردای آن روزیکی ازبچه هابه اسم وفایی ظاهرا کتابی چیزی ازمال دنیا درمدرسه جا گذاشته بودند ودنبال آن می رفتند.، همه تصمیم گیرفتند نامه ای ازواقعیت این ماجرا و اینکه به ناحق اخراج وکتک خورده بودند برای آقا بنویسند که نوشتند آنهم باچه لحنی خدا میداند.! باسرخطی ازآیه ای قرآن راجع به مهاجرت ومن یخرج....!!!!.

ایشان یعنی قاصد ما می گوید وقتی وارد دروازه باغ مدرسه شدم (البته ازدروازه باغ تاخودمدرسه مقدارراهی بود، که دروسط این فاصله حضرت آقا خانم هارا درس می دادند.آن هم درحالی که پرده ای بین آقا وخانم ها فاصله شده بود باهمان سن وسالشان که این خود درسی هست برای معلمانی که نه تنها درس گفتن که خوشی وجوگ وخنده راهم برای خودش بادخترخانم ها چون استاد است مجازمی دانند!!.) دراین فاصله ی زمانی قاصدِ حاملِ پیام ما می گذرند که آقا متوجه آمدن این رفیق ما می شود .درس را رها می کنند وازدنبال رفیق ما، راه می افتند گویاگم شده اش را یافته اند، بنده ی خدا داخل حجره اش می آید وکسی را که که باافغانی ها میانه ی خوبی نداشتند اسمش رانمی گیرم میفرستند تا ایشان رابه حضورخودش بخواند اما با کمال تأسف قاصد ما حاضربه رفتن درحضورحضرت آقا نمی شوند وآقا با کمال بزرگی نزد ایشان می آیند و ازایشان و به نیابت ازهمگی ماعذرخواهی می کنند وازایشان می خواهند که دوباره همگی برگردیم. اما قاصد کتک خورده ما که سخت کوفتی است می گویند، تا نامه ی مارا نخوانده ای اصلاامکان ندارد.! حضرت آقا با عظمتی که دارند درحالی که اشک می ریزند، نامه ای که نه چندان لحنی خوبی دارد؛ می خواند وجوابش را در پشت پاکت با قلم ودستان نازنین وهمراهی اشک چشمان که سالها ازترس خداوند اشک ریخته است ، می نویسند:(من غلط کردم من اشتباه کردم اگرتمام شیراز را برایم بدهند با آمدن شما برابرنمی کنم .) حال سوال!!؟. این نوع برخورد بی نهایت عزیز،بابی نهایت ضعیف را چه می خوانید؟ خدامی داند که جزعکس العمل عشق وعاشقی درونی باخداوند چیزی دیگری نیست.  چه دردسربدهم خلاصه کنم که قاصد ما همراه قاصد حضرت آقا(حاجی ناجی آدم خاص آقا)با (مینی بوس) مدرسه دنبال ما آمدند. ماهم که غیر از خداوند هیچ کسی رانداشتیم البته دروازه ای آقای آیت الله حایری راهم کوفته بودیم ولی خدامی داند راضی نبودیم، درشیراز باشیم ، اما پیش غیرازآقا باشیم. خوب قرارشد برگردیم. درمسیربازگشت می بینیم که ( حاجی ناجی) خرید می کند.فکرمی کنی جشنی مراسمی درپیش است.شیرینی وشیریخ و...خرید کرده آمدیم. موتَریا همان مینی بوس ما، در دم  دروازه ی ورودی باغ متوقف شد. اخراجی های کتک خورده می خواهد ازماشین پیاده شوند اما چگونه وبا...نمی دانم؟ چشمان ما،حواس ما، گوشهای ما،همه ی وجود ما، همه وهمه متمرکزشده اند تاببینند که باچه زبانی؟!!

یک باردیگراین پرنده های مهاجررا پذیرایی می کنند زبان رحم زبان مروت زبان همدلی یا...نمی دانستیم .اما یکباره درجمع استادان ما ونزدیگ ترین آدم به در ماشین حضرت آقا باچهره خندان وشاد ولب پرازخنده درحال که پیری قدری وجود مبارک آقارا ضعیف کرده است ، ایستاده است وبه محض که ازپایدان ماشین پیاده می شویم دستان کوچک اما بزرگ آقا هردو طرف صورت ولبان مبارکشان گونه های مارانوازش می کند.و یادم نمی رود که این جمله ی نازنین را به زبان داشتند :(عزیزانم خوش آمدید مثل عروس صورت تونو می بوسوم)اما ازدروازه باغ ،یاهمان دروازه ی ورودی تاخود مدرس مدرسه رایادم نمی آید، که چگونه آمدیم .اما یادم نمی رودکه خسته وکوفته ساک های مسافرتی درکنارو به دیوارمدرس تکیه داده بودیم که حضرت آقا دستورمی دهند وخود تلاش می کنند تاسفره راپهن کردند وشیرینی های را که تهیه دیده بودند آماده وپهن کردند.وازماخواستند،سرسفره بنشینیم. وخود حضرت آقا تشکچه ی کوچک که داشتند درزیرپا وبالشی رادرپشت نهاده است ،چنان خوش وسرمست که گویایعقوبی، به یوسفش رسیده باشد.سوال!؟.راستی حس کردید این معجون ازعبدومولارا؟آیاحس کردید این زیبایی برخوردآقای شهر(آقای که همه ی شهرشیرازمعتقد بودند آقا علم غیب می داند و...) و غریب شهررا؟!

راستی راجع به این جمله ی که درداخل پرانتزگفتم برایتان خاطره ی تعریف کنم :ماه مبارک رمضان است وشب ها وروزهای بندگی راسپری میکنیم و برخلاف روزها وظهرهای عادی نمازجماعت مان رادورازمدرسه  و در روبه روی شاه چراغ در(مسجدنو)اقامه ومی خوانیم؛خوب درذهنم نمانده که سیدمهدی دستغیب ویا آقا تهرانی ؟ درذهنم نیست امام جماعت بودند. یک روزکه حسابی تنبلی ام گرفته بود. تشنه وگرسنه هم شده بودم. شیطان هم وسوسه ام کرد که امروزرا درجماعت شرکت نکنم. و درحجره ام مخفی شدم (چون رفتن درجماعت مسجدنو اجباری بود نه اختیاری.) بچه ها همه باماشین مدرسه رفتند. من ، درِ حجره ام را محکم بستم وآرام برسرتخت خوابم ، دراز کشیدم اما دل واپس کارم بودم.  لحظه ی نگذ شته بودکه صدای کش کش پایی در سالن اتاق ها توجه مراجلب کرد. !خدای من نکند این کش کش پا دنبال من آمده باشد آها، می گفتند آقا علم غیب می داند؟!خدای من دیدم کش کش پادقیق جلودراتاق من توقف کرد وکوبنده ای در، صدامی زند آشیخ یحیی ؟ آشیخ یحیی ؟ دیدم راه فرارندارم مجبورشدم و درحالی که خودم را خواب آلوده نشان می دادم در را بازکردم که یکی ازطلبه ها به اسم آقای عظیمی همشهری بابا طاهر ازهمدان گفتم چه شده گفتند آقا فرمودند درنمازبرو. چون سراسیمه شده بودم دیگه بهانه نتوانستم و با کود شلواروبدون عمامه می خواستم بیرون شوم که آقا متوجه شدند و فرمودند لباس! لباس! کجا داری میری .؟ گفتم آقاعمامه ام بسته و پیچیده نیست فرمودند بیارید من بسته کنم. باخودم گفتم عجب غلطی کردی با لباس آماده باماشین آماده نرفتی حالا...خدا می داند عمامه ام را آقا چه بزرگ وآیت اللهی پیچیده بود آنهم برای من که سن وسالی نداشتم بچه ی که هنوزسیبیلم کامل نشده بودچه رسد به ریش؟ خدا می داند. آمدم سرخیابان که بیام فلکه قصرالدشت وبیام مسجد نو.نمی دانم چه قیافه ی پیداکرده بودم که هر ماشینی راکه دست می دادم آقای راننده ، فرمان را رها می کرد و دو دستش را به  طرفم تکان می دادو رد می شد. رنوی نزدیگ شد وآهسته شد دیدم دخترخانمهاست باحساسیت که معمولا طلبه ها دراول طلبگی دچارهستند صورتم رابرگرداندم اما متوجه شدم جلوی پایم ایستاده شده درو بازکرده می گویند بفرمایید حاج آقا برسانیمت و...گفتم خوب این جزای کسی که می خواهد از نماز جماعت فرارکند.!

این رینویه هنوزقدمی دورنشده بود که پیکانی نزدیگ شد وایستاد. مردی مومنی سرفرمان ماشین وظاهرا صحنه رادیده بود.پرسید:( ببخشیدحاج آقا کجا میرید؟)گفتم :نماز، مسجدنو.بعد شروع کردکه من را دلداری بدهد که مثلا ازاین جورآدم ها پیدامی شود که شمارا ازیت می کند و شما خسته نشید.و... 

خوب دیدی ؟ قصدم تعریف ازخودم نبود غرضم ازاین همه درد سراین بود که عرض کنم آقای شهر شیرازوپدرطلبه های مهاجرافغانی علم غیب داشت.نه، نه ،ناراحت نشوعزیزم .می خواستم عرض کنم که همین طورکه گناه ومعصیت دل ها را کودن وخردها را خورد می کند توجهی به خدا و ترک نکردن مستحبات، سبب دیدی بهتر، خرد افزون، وتشخیص وباخبری بهترمی شود. چنانچه تاریخ درحالات مردان خدا زیاد گفته است.

خدا می داندعجب آقای خوبی وچه شاگردان دلداری آخ، ازاستاد هندوجانی بگم یا ازآن همتایی خوبش شهید منصوری که هردو باهم مثل دوجفت کبوتری که پروازکردند وچنان اوج گرفتند که این چشمان زمینی دیگرهرگزقادرنشدند این هردو نازنین را ببینند یا ازصمدی مظلوم که شب هارا درمدرس کنارمیزساده و زمینی حضرت آقا، کناربخاری دوزانو می نشست و گریه کنان انتظارشهادت می کشید.یا ازاستاد عظیمی(محب پور) بگم که همانند استادش یاروغمخوار خوبی دوران هجرت برای ما بود.یا ازاستاد خوبی ، مانند حاج آقای علی النقی بگم که تلاش می کرد، کرکترپدرراحفظ کند باهمه ی نارسایی هایمان بازهم مارادوست داشته باشد. ویاازآقای کمالی بگم که مسول نظم وامورات مالی بود ذکرزیادی می گفت امابی جهت اخمو بود یاازآن عزیزی که درمراسمهای مختلف فالوده های قشنگی برای طلبه ها درست می کرد.(شیخ اسدالله)

یادم نمی رودکه حضرت آقا همه ی مراسم هارامی گرفتند.مراسم های ولادت وجشن هارامی گرفتند.آوازخوانی بود؛ ازبیرون مدرسه می آمد وشعرهای حافظ رابا آواز زیبایشان می خواندند. وحضرت آقاگوش می دادند و لذت می بردند.و ما هم گوش می دادیم وفقط بعدازوقت؛ ادایش رادرمی آوردیم. یادم نمی رودکه، آقا می فرمودند:(هروقت حافظ فهمیدید ملامیشید.)که بدبختانه نه حافظ فهمید یم ونه ملاشدیم و از زندگی آن طورکه باید لذت ببریم نبردیم.

ومراسم شهادت و وفات را خوب می گرفتند و یادم نمی رودکه ده دوازده  روزازمحرم رامراسم خواندن وسینه زنی وغذای شام داشتند همه ی طلبه ها درمحرم مصروف تهیه ی غذا ویا آماده سازی برنامه شب شان بودند.یادم نمی رود که حضرت آقا ازهفت محرم به بعد با کسی صحبت نمی کردند اگرخیلی ضرورت می شد با اشاره به سوالها پاسخ می دادند.روزانه برنج و یا دال نخوت و...همراه باطلبه ها پاک می کردند.درحین پاک کردن برنج بی هیچ زمزمه ای، بادهان بسته اما دل آکنده ازمهراهلبیت (ع) اشک می ریختند آن هم نه کم خیلی زیاد.خدامی داند درسهای زیادی درزندگی حضرت آقا بود.ولی صد افسوس که سن وسال من خوب برداشت نمی توانست و خوب درک نمی کردم.

حضرت آقا خدامی داند چقدردرمورد حلال وحرام مستحبات ومکروهات دقت داشتند. یادم نمی رود که با یکی ازدوستانم بادنجان پوست می کندیم آقا آمدند بالا ی سرما لحظه ای نگاه کردند و فرمودند:(نازک پوست بکنید می دانید حضرت اما م (امام خمینی ره )وقتی درنجف بودند، ازپوست بادنجان قرمه درست می کردند واستفاده می فرمودند .) یعنی که شما هم اصراف نکنید؛ یادم نمی رودکه درقسمت درست مصرف کردن آب سخت حساس بودند.رفتم درآشپزخانه که وضوکنم دیدم حضرت آقا دارند وضو می گیرند؛ لحظه ای انتظار کشیدم آقا همیشه وقتی وضو می کردند مقداری آب درملاقه ویا ظرف کوچک دیگربرمی داشتند هرچه اضافه می شدبرای استفاده می گذاشتند .ملاقه ای راکه مقداری آب داشت ووضوکرده بودجلومن گذاشت تا باآن وضوکنم ؛ دست هایم را بالا زدم که گویا من باهمان آب وضومی گیرم وانتظارکشیدم تا آقا برود و وقتی آقارفتند آب وضورا دورانداختم .!که صدافسوس ای کاش حالا ازآن آبها گیرم می آمد تا تبرکا ازآن استفاده می کردم . یادم نمی رود که نسبت به حضرت امام چقدر احترام داشتند و حضرت رابه چه حد دوست داشتند؟ خدامی داند.!!!؛ دروقت شمولیت( پذیرش) درمدرسه یکی از شروط مدرسه مقلد بودن به حضرت امام بود. یکی هم  استخاره می کردند اگراین دوتا موجود بود بعد طلبه شامل درحوزه می شدند.وازامکانات مدرسه و دروس اساتید استفاده می کردند.

حضرت آقا همیشه یعنی شب وروز در مدرسه بودند به ندرت اتفاق می افتاد درخانه تشریف ببرند. اما یادم نمی رودکه عصرهای چهارشنبه اکثرا دسته جمعی برمزار شهدا وفرزند شهیدش (شهید محمد حسین نجابت) می رفتیم .

حضرت آقاهمیشه معطربودند. و برسر نمازجماعت ازعطرشخصی خودش همه را معطرمی فرمودند. ناگفته نماند که آقا خودش نمازجماعت نمیدادند پیش نماز ما اکثرا شاگردان آقا خصوصا شخصی به اسم بزرگپورر بودند شخصی که کاری به کاری کسی نداشت درحال وهوای عرفانی خودش بود.

یادم نم رود که صبح ها و قتی مابرای نمازجماعت می رفتیم می دیدیم آقا آخرین نمازهای مستحبی خودش رامی خواند.سبک وآزاده بودند مثل پروانه ها گاه بلند می شدند وگاه پیشانی عشق دربرابرمعبود برخاک می ساییدند.دنیا را دنیا می دیدند همیشه ازآن به عنوان وسیله برای رسیدن به معبودش استفاده می کردند.بامیسربودن تمام امکانات به یک موتَرشخصی پیکان که بارنگ آبی بود بسنده  کرده بود که امام جماعت ما رانندگی آن را می کرد واکثرا درخدمت مدرسه بود.

یادم نمی رودکه آقا کشیدن سیگاررادرمدرسه ممنوع کرده بودند اماحضرت آقا خود سیگارمی کشیدند.این نکته را خدا می داند یاد آوری نمی کردم اما یگ خاطره ای  زیبا ویک اندرزخوب دراین قسمت است. اما اندرز برای سیگاری ها اینکه آقا هیچگاه دود سیگاررا رو دررو پوف نمی کردند. وخاطره ای زیبا اینکه شخصی به اسم (اقبال علی محمدی ازطلبه های افغانی) سیگاری بود.اما ازآن سیگاری های پوچاق کش. یک روز دو روزبود که سیگارنکشیده بود.گیج وناراحت درمدرس کنارمیزآقا رفته بود که اگرامکان داشت ازسیگار آقا، یکی دوتا نخ بردارد.دست برده بودکه ازداخل،( قوطی سیگار،) سیگاربردارد؛ قضا فلکی که درهمان لحظه حضرت آقا داخل مدرس می شود.محمدی می گویدکه خدامی داند،سیگاردردستم وخشکم زد. خیلی خجالت شدم چون دوتاخلاف؛!یکی کشیدن سیگار ودیگری دوزدی سیگار؛ آن هم ازمیز آقا!.مانند همه مجرمان، درحال که سیگاررادردست دارم ؛ انتظاربرخورد حضرت آقا رامی کشیدم که دیدم آقا بالبخند همیشگی اش می خواهد سنگینی خجالت وگناه را ازسرم بردارد .فرمودند:آشیخ اقبال سیگارمی کشی؟ خوب اگردیروقت است سیگارمی کشی می توانی ازاین به بعد روزسه نخ ازمیزمن بردارید!.

این بنده خدا وقت داخل اتاق شد صورتش ازخجالت وبرخورد آقا سرخ وخندان بود به حدی می خندید که نمی توانست جریان راشرح دهد. بله خدا رحمتش کند وبا خوبان عالم وسیدالشهدا مشهورشان فرماید.

اما ازهمه مهم ترجریان ....